Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
  
مهمان 2/ گفت‌و‌شنودي با آيدين آغداشلو چاپ ارسال به دوست
04 آذر 1387 ساعت 13:48

اختصاصی تخته خاکستری: گفت و شنودی با استاد آیدین آغداشلو

 خاطرات انهدام

آغداشلو

 اولین بار بود که با استاد نقاشی و هنر و تاریخ ایران هم‌صحبت می‌شدم. شنیده بودم و   خوانده بودم که هم خوب می‌گوید و هم زیبا می‌نویسد و  خیلی چیزها می‌داند. این  "چیز"، تکه کلام ایشان بود که برای بیش‌تر ارجاعات از آن بهره می‌بردند. اهل گفت‌وگو  نیستم و اصلا بلد نیستم. خواستم به سیاقی که برای این بخش قرار گذاشته بودم، طرف دوم خودم نباشم. اما نشد که بشود. بر خلاف پوراحمد که از مواجهه با دریای دانسته‌های استاد هراس داشت، من دل به دریا زدم و رفتم که بشنوم؛ فقط. دل‌خوشی‌ام به پلاک خانه‌ی استاد بود و خوش‌یمنی 14. دفتر کارشان در زیرزمین کوچک همان آپارتمانی‌ست که سکونت دارند. وقتی از پله‌ها پایین می‌رفتم تا به زیرزمین برسم، یاد شاید وقتی دیگر بیضایی افتادم. یاد همان زیرزمینی که پر از اشیاء عتیقه و گذشته و هویت تاریخی بود. قسم می‌خورم که دفتر کار آیدین آغداشلو همان زیرزمین تاریخ بود. پر از زیبایی و اشیاء و کتاب‌های قدیمی... و البته زيبايي. 

________________________________________________________________

آغداشلو

 

این یک پیشنهاد است:  گفت و شنودی میان استاد آیدین آغداشلو و آیدین آغداشلو

من اين لقب استادي را هیچ‌وقت نپذیرفته‌ام؛ باطناْ!.. این لقب مثل عصایی‌ست که وقت پیری به دست آدم می‌دهند و برعکس عصا، کمک زیادی هم نمی‌کند. کار آدم را سخت‌تر می‌کند. چون آدم باید آبروی این لقب ناخواسته را نگه دارد. در صورتی که خیلی جاها دلم می‌خواهد هیچ آبرویی را نگه ندارم و شلنگ تخته بیندازم... ولی به هر حال!.. اسباب افتخار است؛ اما خواسته شده نیست.

 این جای کوچکی که الان نشسته‌ایم مبهوت کننده است. پر از تاریخ و نشانگان ایرانی و مثل موزه‌ای می‌ماند که با حضور آدم رابطه برقرار می‌کند. یک خلوت درآمیخته با گذشته. دوست دارم حس و رابطه‌تان را نسبت به گذشته بدانم. 

من تنها زندگی می‌کنم. همسرم و فرزندانم در تورنتوی کانادا هستند. وقتی آدم تنها زندگی می‌کند و فقط خودش است، اصلا حق ندارد که جای زیادی را اشغال کند و به خودش اختصاص دهد. خانه‌ی هر کسی هم نشانه‌ای از معنای درونی اوست. در واقع معنای درونی‌اش را به خارج سرایت می‌دهد. به "خاطره" علاقه‌ی چندانی ندارم. به زیبایی علاقه دارم. من اصلا تحمل دیدن نازیبایی را ندارم. همان جوری که تحمل نامرتبی را ندارم. تحمل خاک و چرک و اغتشاش و شلوغی را ندارم. البته این حرف من به این معنا نیست که این شیوه تنها نسخه‌ی درست زندگی کردن است. آدم‌هایی هم هستند که در نامنظمی مطلق زندگی می‌کنند و جای همه چیز را می‌دانند... گفتم به خاطره علاقه‌ای ندارم چون خاطره اصلا چیز مزخرفی‌ست و قابل رجوع نیست. جز در خلوت البته!..بلاخره آدم فکر می‌کند که کی و کجا چه کار کرد، مچ خودش را می‌گیرد، اشتباهات خودش را برمی‌شمرد و غیره. ولی اظهارش، چه به صورت نقل و حکایت و غم غربت و نوستالژی و آه کشیدن که چه قدر همه چیز خوب بود و جای فلان ساختمان چه ساختمانی بود و... این جور حرف‌ها، بیش‌تر یک مشت مسائل تاریخی پیش پا افتاده است. خاطره وقتی اهمیت دارد و معنا دارد و می‌توان به آن رجوع کرد که به اثر هنری تبدیل شود. در این صورت است که خاطره اجازه دارد در جهان حاضر به زندگی خود ادامه دهد.  

شعر؟ مقاله؟ 

این‌ها هم اثر هنری هستند. می‌توانند باشند. بسیاری نویسندگان مهم، مقاله‌های مهم نوشتند. مقاله‌نویسی به قرن هفدهم بازمی‌گردد. اصلا آغاز دوران جدید و نگاه درست‌تر به جهان با مقاله‌نویسی بود... مقاله یک حیطه‌ی مستقل است اصلا. مثلا آل احمد یک مقاله نویس خوب بود اما قصه‌نویس خیلی بدی بود. جز چند تا قصه‌ی خوب مثل مدیر مدرسه، سنگی بر گور ....حالا!.. حرف حرف می‌آورد. خاطره اگر به اثر هنری تبدیل نشود، لغلغه‌ی زبان است. تکرار مکررات است. برای من مشکل است که هم در باره‌ی گذشته و خاطره صحبت بکنم و هم صحبت نکنم. 

گفتید که دوست دارید شلنگ تخته بیندازید. اگر این امکان فراهم شود، دوست دارید چه کار کنید؟

 دل‌پذیرترین شکل این است که فقط کاری که دلم می‌خواهد بکنم. ملزم نباشم. کاری که ملزم به انجام دادنش باشم سخت می‌شود. بیش‌ترین کاری که بی‌نهایت دوست دارم و دوست دارم همیشه این کار را انجام دهم، مرمت کتاب‌ها و نقاشی‌ها و قطعات خوشنویسی قدیمی ست. فوق‌العاده زیاد دوست دارم. حتی به نقاشی کردن ترجیح می‌دهم. آدمی نیستم که بخواهم یک هاله‌ی تقدسی دور نقاشی درست کنم و بگویم من فقط نقاشم و بزرگ‌ترین رسالت من در عالمه و ال و بل و از این حرف‌ها...نه بابا!...همه‌ی این‌ها را انجام داده‌ام. بیش از چهار هزار نقاشی کشیده‌ام. از چهارده سالگی نقاشی فروخته‌ام. البته نقاشی‌های جدی‌ترم را از بیست سالگی کشیدم. الان هم 69 ساله هستم. نزدیک به پنجاه سال نقاشی کشیدم؛ سالی 50 – 60 تا... نویسندگی هم برای من همین‌طوره. نوشتن را هم خیلی دوست دارم. یک کتابم هم اخیرا منتشر شد: "این دو حرف". مجموعه مقالاتی‌ بود – و هست – که بعضی‌هایش را در سی و چند سالگی نوشتم. برخی را هم همین اواخر نوشتم. در باره‌ی اسکندر، در باره‌ی مصائب مسیح. در باره‌ی فیلم‌هایی که فکر می‌کردم می‌توانم در باره‌شان حرف خاصی بزنم. البته جسارت کردم که نوشته‌های قدیمی‌ام را دوباره منتشر کردم. مثل گزارشم در باره‌ی جشنواره "هنر اسلامی" لندن در سال 1976. چون من بعد از این همه سال تجربه و کارشناسی بیش‌تر، قطعا نگاهم و قضاوتم در باره‌ی آن جشنواره و آن گزارش قاعدتا بایستی فرق کرده باشد. آن موقع در مجموع پنج‌هزار ظرف سفالین دوره‌ی سلجوقی را دیده بودم اما الان بیست‌هزار تا دیدم. ولی با همه‌ی این اوصاف وقتی آن گزارش را غلط‌گیری کردم ، دیدم هیچ هم بد نیست. شاید به نظر خام‌تر بیاید اما زنده‌تر است و داوری تند و تیزی هم دارد. الان اگر بخواهم گزارشی بنویسم معقول‌تر خواهد شد...که این اواخر هم نوشتم. یک نمایشگاهی در موزه بریتانیا بود به اسم "امپراتوری فراموش‌شده" که در باره‌ی هنر تخت جمشید و هخامنشی بود... اما آن گزارش قدیمی خیلی زنده‌تر است. 

در باره‌ی سینمایی‌نویس‌های جوان نظری دارید؟ نوشته‌ها را دنبال می‌کنید؟ 

من همه را می‌خوانم. این‌ها خیلی زنده هستند. تعقیب‌شان می‌کنم. سینمایی نویس‌ها را عرض می‌کنم. اما هر کجا که می‌بینم در باره‌ی هنر قدیم ایران و هنرهای اسلامی می‌نویسند (چه جوان و چه پیر) مثلا در باره‌ی خوشنویسی، نگارگری، بافته‌ها، صنایع فلزی و... فقط و فقط انشاء و حرف‌های شاعرانه و احساساتی‌ست. کم‌تر نوشته یا تحلیلی به یاد دارم که به دردم خورده باشد. بعضی وقت‌ها اصلا نمی‌فهم این‌ها چه می‌گویند. در زمینه ی هنرهای تجسمی، جز سه نفر، اصلا کسی چیزی نمی‌نویسد. اما در روزنامه‌نگاری قضیه فرق می‌کند. جوان‌هایی هستند که روزنامه‌نگار درجه یک هستند. تحلیل‌ها و تفسیرها و نقطه‌نظرات و موضع‌های‌ آن‌ها زنده و ژورنالیستی به معنای خوب است. من از خاطره فرار می‌کنم اما مجبورم به این نکته اشاره کنم. در دوره‌ی من روزنامه‌نگاری مترادف بود با بی‌سوادی، کلی‌گویی، پرت‌گویی. نمونه‌ی زنده‌اش هم که تا امروز به کارش ادامه داده، دوست بسیار عزیز و نازنین من مسعود بهنود است. هر چه که در باره‌ی تاریخ نوشته، به عنوان یک روزنامه‌نگار، جای چون و چرا دارد. یک کتاب نوشت به نام " از سید ضیاء تا بختیار" در باره‌ی نخست وزیرهای ایران که هر کسی مقاله ای در باره‌اش نوشت، پنجاه تا غلط از  بهنود گرفت. همچنان در حال نوشتن است. احساساتی می‌نویسد. نثر زیبایی... داشت، حالا دیگر ندارد. بهنود عادت کرده بود و همچنان این عادت را دارد که بی‌مسئولیت و ول بنویسد. به این که فکر کند روزنامه یک روز می‌ماند و اگر چیزی هم غلط بود اشکالی ندارد...در مقطع ما فقط دو سه تا روزنامه‌نگار باسواد بودند. مثلا عبدالرحمن فرامرزی. بقیه واقعا پرت و پلا می‌نوشتند. هر چی به ذهن‌شان می‌رسید می‌نوشتند. به هر کسی دل‌شان می‌خواست فحش می‌دادند؛ فحش‌های بی‌ربط، فحش‌های هولناک... کار جوان‌هایی که الان می‌نویسند فوق‌العاده است. کارشان را بلدند. یاد گرفته‌اند. حرف‌شان را می‌شود خواند و پای حرف‌شان می‌ایستند.  

ممکن است نام ببرید؟ 

بله... همه‌شان تقریبا. همین محمد قوچانی. نمونه‌ها زیادند. یکی دو تا نیست. مهم نیست که من با نقطه‌نظرش موافق باشم یا نه. و مثلا با قوچانی کم موافقم. ولی نسبت به پروراندن فکر و پختن کلام‌اش متعهد است. حیا دارد. رکیک نیست. دیگران را احمق فرض نمی‌کند. مثل مسعود بهنود از بالا نگاه نمی کند. بهنود فکر می‌کند چون سن و سالی به هم زده، پس حرف‌هایی که می‌زند، فی‌نفسه حرف‌های قابل قبولی‌ست. یک روزنامه‌نگار خوب تا 90 سالگی هم که بنویسد، باز هم باید برای حرف خودش حجت بیاورد. در زمینه سینما هم جوان‌ها موفق بوده‌اند. بعضی از این نقدها خیلی خواندنی‌اند. تقریبا همه‌شان خوب می‌نویسند و البته با عقیده‌ی همه‌شان هم مخالفم. مثلا هر چه که در باره‌ی سینمای معاصر ایران می‌نویسند، به نظرم یک جور وطن‌پرستی الکی و آب دوغ خیاری‌ست. در مملکت ما که کسی فیلم خوب نمی‌سازد. گاهی می‌بینم که همین مجله فیلم در باره‌ی یک فیلم مزخرف و پرت و رکیک و فیلمفارسی به معنای واقعی، پرونده درست می‌کند. ده تا منتقد مجله هم هر کدام یک صفحه می نویسند که فلان جایش این جوری بود و بهمان جایش اون جوری بود!... 

 منظورتان کدام فیلم است که این جوری‌ست و مجله فیلم در باره‌اش پرونده‌ای تدارک دیده؟ 

آغداشلو

من فیلم خوبی نمی‌بینم... طرف فیلم بد ساخته، مماشات معنا ندارد. باید فیلمش را پاره پاره کنند. شوخی ندارد. چون این‌جا مسئله فرهنگ مملکت در میان است. تا این که مبادا دل فلانی بشکند. چند وقت پیش سنتوری مهرجویی را دیدم حالم بد شد. یکی از بدترین چیزهایی بود که من دیدم. هیچ جا هم تا به حال نظرم را نگفتم. چون بلافاصله متهم می‌کنند که بله!... این هم با مخالفین این فیلم هم‌داستان شده؛ این یک توطئه است. یک بار یک مقاله‌ای نوشتم که در مجله فیلم چاپ شد به نام "مقاله‌هایی که باید می‌نوشتم و ننوشتم" . در باره‌ی این که چه قدر حرف درست دل را زدن و اعتقاد را گفتن سخت است. چون باید صد جور ملاحظه را رعایت کرد. وقتی استاد من (مهندس محسن فروغی) مرد، فقط نه نفر بودیم که رفتیم و  ایشان را دفن کردیم. به نظرم او یکی از بزرگ‌ترین شخصیت‌های هنری پنجاه سال اخیر ایران بود. اما من در باره‌اش ننوشتم چون در قبل از انقلاب سمتی دولتی داشت و ملاحظه کردم که نکند متهم به طاغوت‌پروری شوم. در عین حال، دو جوان در کوچه‌ی ما بودند که من مثل پسرم دوست‌شان داشتم. خیلی باحیا و نازنین بودند و هر دو بسیجی بودند و در جبهه شهید شدند. در باره‌ی این دو هم ننوشتم؛ با این که خیلی دوست داشتم بنویسم. گفتم ممکن است بنویسم و فردایش رفقا زنگ بزنند که بله!... داری حق و حقوق می‌گیری. تو را هم خریدند. گرچه من اصلا نمی‌دانم که خریدن من به درد چه کسی می‌خورد!...حرف دل و راست گفتن خیلی مشکل است. 

آغداشلو  چه معنايي دارد؟

 اجداد من در قفقاز زندگي كرده‌اند. در جمهوري آذربايجان، آن سوي رود ارس. البته اسم آن‌جا اصلا آذربايجان نيست و يك آدم نابكاري به اسم باقرف، اسم آن‌جا را آذربايجان شوروي گذاشت تا به خيال خودش بتواند آذربايجان ايران را بخورد. اسم آن‌جا هميشه ارَان بوده. در آن منطقه دو شهر مهم هست، باكو (بادكوبه) و گنجه. بين اين دو، يك شهر كوچك هست به اسم آغداش. در دوره‌ي استالين، باقرف خيلي‌ها را تيرباران كرد و مي‌خواست پدرم را هم تيرباران كند. براي همين، در سال  1920 پدرم فرار كرد و به ايران پناهنده شد. در ايران مجبور بود يك اسمي براي خودش انتخاب كند. اسم اصلي ما حاجيف است؛ يعني حاجي‌زاده. شايد از ترس روس‌ها كه دنبال فراري‌ها بودند تا آن‌ها را بكشند، پدرم نام آغداشلو را انتخاب كرد. "لو" علامت نسبت است؛ يعني اهل آغداش. من سال 1940 به دنيا آمدم.  

برايم جالب است كه نام كوچك‌تان با نام فاميلي‌تان تناسب آهنگيني دارد. معمولا خانواده‌ها به اين جور تناسب‌ها اهميت چنداني نمي‌دهند.  

اين برمي‌گردد به سواد پدر من.  

كمي در باره‌ي خانواده‌تان مي‌گوييد؟ 

من بچه‌ي تنهايي بودم. نه خواهر داشتم و نه برادر. بچه‌هاي مادرم نمي‌ماندند و سقط مي‌شدند. تبار پدري و مادري من همه‌شان اهل فرهنگ بودند. مادر مادربزرگ من به اسم خان‌قزي (يعني دختر خان) در زمان فتحعلي شاه قاجار شاعر خيلي خيلي بزرگي بود. مجسمه‌ي برنزي‌اش هنوز هم در ميداني در باكو هست. ديوان مفصلي داشته و البته نقاش هم بوده. من يك ورق از ديوانش را دارم. من وقتي به باكو رفته بودم و مي‌گفتم كه نبيره‌ي او هستم، احترام زيادي مي‌گذاشتند و خيلي براي‌شان مهم بود. پدرم هم نقاشي و طراحي مي‌كرد و كاريكاتور هم مي‌كشيد. مهندس آرشيتكت بود و تحصيلاتش را در دانشگاه برلين تمام كرده بود. من از او خيلي آموختم.

آغداشلو

بخش هاي غيرمهم زندگي آدم‌هاي مهم چه شكلي‌ست؟... 

البته من خودم را نقاش خيلي بزرگ و مهمي نمي‌دانم. من واقعا آرزويم اين است كه تمام زندگي‌ام  به صورت مسائل ظريف و دل‌پذير و خرده‌ريز روزمره بگذرد. مثل ديدن دوستانم. مثل غذاهاي خوب در رستوران خوردن؛ با دوستانم. مثل تنبلي كردن. مثل غيبت كردن پاي تلفن، با احمدرضا احمدي و طي ساعات متمادي!.. ولي متاسفانه قادر نيستم اين كارها را بكنم. نه به اين دليل كه آدم مهمي هستم. من عادت كرده‌ام به اين كه تمام ساعات روزم به اشغال كارهايم درآمده باشد. شب‌ها خيلي كم مي‌خوابم؛ بين 4 تا 6 ساعت. لحظه‌اي كه بيدار مي‌شوم، قرص‌هايم را خودم مرتب مي‌كنم. برعكس احمدرضا احمدي كه اين كار را همسرش برايش انجام مي‌دهد. يك بار به من گفت كه اگر همسرم قرص‌هايم را مرتب نكند، من مي‌ميرم. اما من چون همسر ندارم و كسي به طور دائم اطرافم نيست، خودم اين كار را مي‌كنم. صبح‌ها براي من خيلي دل‌پذير است و كاملا مال خودم هست. اين كه رخت‌خوابم را خودم جمع مي‌كنم و در كمد مي‌گذارم مثلا. صبحانه‌ي خيلي مختصري مي‌خورم. موزيك گوش مي‌كنم. اين‌ها تنها لحظات خصوصي مال خودم است.  

چه موزيكي گوش مي‌كنيد؟ 

همه جور گوش مي‌كنم و بستگي به حال و هواي من در آن دوره‌اي دارد كه آن موسيقي را گوش مي‌كنم. اين روزها پرايزنر گوش مي‌كنم؛ آهنگساز فيلم‌هاي كيشلوفسكي. من موسيقي پرايزنر را خيلي دوست دارم. چون موسيقي مورد علاقه من است: موسيقي جدي و شوم، آخرالزماني. فضايي كه به نقاشي‌هايم هم خيلي شبيه است. موسيقي آغاز سايتم هم در بخش بازشدن تدريجي‌اش، پرايزنر است. فعلا كه به اين پيله كرده‌ام تا ذله بشوم. من اين جوري‌ام. يك مدتي به بتهون پيله كرده بودم. مدتي هم مدام باب ديلن گوش مي‌كردم. 

و بعد؟ 

قبلا زياد درس مي‌دادم اما الان فقط هفته‌اي يك روز درس مي‌دهم... بعد شروع مي‌كنم به كار كردن. يا مي‌نويسم، يا نقاشي مي‌كنم، يا كارشناسي مي‌كنم. بعضي وقت‌ها هم به خودم اجازه مي‌دهم كه به طور دل‌خواه خودم رفتار كنم و چيزهايي را مرمت مي‌كنم. از خانه بيرون رفتن برايم خيلي سخت است. اين‌جا محله‌ي ساكتي‌ست؛ جز اين چند ماه كه دارند اين ساختمان وحشتناك لعنتي را پهلوي ما مي‌سازند و صداهاي مزاحم هست. فقط براي كار از خانه بيرون مي‌روم و گاهي هم براي ديدن دوستانم. هفته‌اي يك‌بار با شميم بهار شام مي‌خورم. بعضي از شاگردهاي خيلي نزديك من، روزهاي چهارشنبه قرار جمعي دارند و من را هم دعوت مي‌كنند و ناهار را با آن‌ها هستم. در بيش‌تر وقت ها در خانه هستم و زياد كار مي‌كنم. آشپزي نمي‌كنم و روي اجاق گازم كاشي‌هاي شكسته چيدم. سر كوچه‌ي ما رستوراني هست به اسم دهباشيان و يكي از معروف‌ترين رستوران‌هاي سنتي ايران است. باقالي‌پلويش معروف است. آن‌قدر به آن‌جا رفته‌ام كه شريك‌المال آن‌ها شده‌ام. به سبك فيلم‌هاي مافيايي، وقتي من مي‌روم ميز مخصوصي را براي من آماده مي‌كنند. خيلي مراقبت مي‌كنند. آدم‌هاي نازنيني هستند. شام و ناهارم را آن‌جا مي‌خورم.هر شب يك فيلم مي بينم؛ البته به سختي. چون ديگر در دنيا فيلم خوب نمي‌سازند. در واقع خيلي كم مي‌سازند. معمولا موقع تماشاي فيلم، بيست دقيقه به سازنده‌اش فرصت مي‌دهم و اگر ديدم همچنان به حماقت خودش ادامه مي‌دهد، خاموش مي‌كنم. معمولا تا يك بامداد بيدار هستم و گاهي تا ديرتر. ولي وقتي مي‌خوابم، به محض اين‌كه سرم را روي بالشت مي‌گذارم خوابم مي‌برد. خوش‌بختانه عارضه‌ي بدخوابي و بي‌خوابي و اين جور چيزها ندارم. البته آدم چندان سالمي نيستم اما خوابم درست است.  

ذهن‌تان تا چه حد با آخرالزمان درگير است؟ گفتيد يكي از دلايل علاقه‌تان به پرايزنر، آخرالزماني بودن آن است. و نقاشي‌هاي‌تان. 

همه‌ي نقاشي‌هاي من در باره‌ي آخرالزمان است. هر چه مي‌كشم در حال نابودي‌ست يا خودم نابودش مي‌كنم. اصلا من نقاش آخرالزماني هستم. 

 اگر فيلم‌ساز بوديد و قرار بود لانگ‌شات بزرگ رستاخيز را دكوپاژ كنيد، چه كار مي‌كرديد؟

 يكي از نقاشي‌هاي هیرونیموس بوش را بازسازي مي‌كردم؛ نقاش بلژيكي قرن شانزدهم. يك فيلم قديمي پيش‌پا ‌افتاده‌اي بود به اسم مكانيك كه چارلز برانسون در آن بازي مي‌كرد. يك آدم‌كش است كه جواني را تربيت مي كند و سرانجام توسط همين جوان كشته مي‌شود. نكته جالب براي من اين بود كه يكي از نقاشي چاپي بوش را بزرگ كرده بودند و در اتاق اين آدم نصب كرده بودند. چند بار هم همين قاتل حرفه‌اي به اين نقاشي نگاه مي‌كند و درنگ مي‌كند. او بهتر از هر نقاش يا فيلم‌ساز ديگري توانسته رستاخيز را به تصوير درآورد؛ حتي ميكلانژ كه به نوع ديگري اين كار را كرده است.  

دوست داريد در باره روشنفكري در ايران صحبت كنيم؟ و اين‌كه تا چه حد اثرگذار است؟ 

روشنفکری ایران در حال تجربه‌ی یک بحران است و اثرگذاری‌اش هم خیلی کم است. این بحران دامنه‌دار است و مهم‌ترین بروزش هم در بی‌مخاطب بودن است. وقتی مدرنیسم آغاز می‌شود مخاطب کم می‌شود و حالا ممکن است برخی متکبرین بگویند که چه بهتر!...وقتی مخاطب وسیع را از دست دادی، به مخاطب محدود دل خوش می‌کنی. این عارضه، جامعه‌ی روشنفکری ایران را هم تهدید می‌کند – و کرد. تاثیرش را هم گذاشت و روشنفکری به یک وصله‌ی ناهنجار تبدیل شد. حتی واژه‌ای توهین‌آمیز و تحقیرآمیز شد. که این درست نیست. روشنفکری پدیده‌ی فوق‌العاده‌ای‌ست اگر درست دیده شود. علت این اتفاق (فاصله با مخاطب) این بود که عناصر واسطه‌ و مورد توافق میان مخاطب و مبدا کنار گذاشته شد که در نقاشی "فیگور" بود. روشنفکران ما به زبان یعجوج و معجوج صحبت می‌کنند. اغلب سواد اندکی دارند. بسیاری‌شان در باره‌ی مخاطب کم‌تعداد فرهیخته‌ی خودشان هم علم و اطلاع درستی ندارند. در نتیجه شبیه جزایر کوچکی شده‌اند که در اقیانوسی پراکنده شده‌اند. یا شاید شبیه شازده کوچولوی اگزوپری. هر کدام یک سیاره‌ای دارند و سلطان آن‌جا هستند و دنبال رعیت می‌گردند. چون فقط خودشان در آن سیاره هستند و پادشاهی بی‌رعیت که معنا ندارد. البته گاهی روشنفکری هم شبیه سایر بخش‌های دیگر جامعه، در حرکتی پاندولی به غایتی فاجعه‌بار رسیده‌ که یک پوپولیسم غم‌انگیز است. در این صورت حاضر شده‌اند که مجموعه‌ی جایگاه و پایگاه خود را انکار بکنند تا تایید آدم‌هایی را به دست آورند که فقط کثرت دارند. خیلی‌ها فکر می‌کنند که روشنفکری یک پدیده‌ی وارداتی‌ست و از خارج آمده. مثل اشتباه آل احمد در کتاب " در خدمت و خيانت روشنفكران" که فکر می‌کرد هر روشنفکر فوکلی، آدم خودفروخته‌ای‌ست. واقعیت این نیست. این طور کلی‌نگری در طول زمان رنگ می‌بازد

یک روشنفکر موفق؟

 ابراهیم گلستان. هم هنرمند است و هم روشنفکر. نگاه جامعی دارد و نویسنده‌ی طراز اولی‌ست. در جریان‌های روشنفکری ایران هم حضور داشته. او تاریخ زنده‌ی روشنفکری ایران است به نظرم. البته زبان گزنده‌ی دارد و انتقادی‌ست. روشنفکر طراز اول دیگر، شمیم بهار است؛ از هر نظر. همیشه برای من الگو و بزرگ‌تر بوده. هر چه بنویسم به او نشان می‌دهم و حرفش برای من حرف نهایی‌ست. اگر او بگوید که صد صفحه از کتابم را دور بریزم، می‌ریزم.  

البته ایشان جز چند نقدی که قبل از انقلاب نوشتند، کار دیگری عرضه نکردند.  

اشکالی ندارد. با کنار رفتن آدم‌ها که اهمیت و اعتبارشان کنار نمی‌رود. او با جامعه قهر کرده. البته دریچه‌ی فیض خودش را هم نبسته است. او به دایره‌ی کوچک‌تری فیض می‌رساند و آن افراد هم به دایره‌های خودشان. وجود او بسیار موثر است. اعتبار وجودی شمیم بهار در حد متعالی‌ست. کسانی که او را می‌شناسند، می‌دانند که من چه می‌گویم. البته او غدغن کرده که کسی در باره‌اش صحبت کند و من الان نافرمانی کردم. البته به احترام ایشان، بیش از این در باره‌شان نمی‌گویم. 

نظرتان در باره‌ی مسعود کیمیایی چیست؟  

دوست سالیان دراز من است. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین و شیرین‌ترین آدم‌هایی‌ست که در زندگی دیده‌ام. محضرش فوق‌العاده است. هوش فوق‌العاده‌ای دارد. او هم مثل من به یمن هوش‌اش زنده مانده. حضورش برای من مغتنم است؛ هر چند که در این اواخر کم‌تر از حضورش بهره‌مند شده‌ام. به عنوان فیلم‌ساز، مثل اغلب فیلم‌سازهای دهه‌ی چهل به بعد، صاحب سبک و سیاق و روش خودش شد. تقریبا از هیچ‌کدام‌شان هم خیلی خوشم نمی‌آید. فقط از سهراب شهیدثالث خوشم می‌آید. تحسین و تاختن‌های زیادی که در باره‌ی کیمیایی هست، بی‌خودی‌ست. او هم مثل بقیه فیلم‌سازهای مطرحی‌ست که در این سال‌ها فیلم ساخته‌اند؛ با محدودیت‌ها و بارقه‌های نبوغ. این‌ها بلد نیستند فیلم تمام و کمال بسازند. یا فیلمی که بر مبنای سینمای قصه‌گو یا متکی بر ادبیات باشد. ولی عموماْ در فیلم های آن‌ها لحظه‌های درخشان وجود دارد؛ مثل آن صحنه‌ای از گوزن‌ها که سید در حال التماس به فروشنده‌ی مواد مخدر است. من موفق شدم که چیزی در باره‌ی کیمیایی نگویم؟!

 

 تقریبا!...اما دوست دارم نظرتان را در باره‌ی روشنفکر بودن – یا نبودن ـ کیمیایی بدانم 

نه!.. روشنفکر نیست. مسعود کیمیایی دوست عزیز من است. موجود بسیار نازنینی‌ست. اما سواد چندانی ندارد.

 داریوش مهرجویی؟

نه! 

عباس کیارستمی؟ 

نه!...این‌ها اصلا به مرتبت روشنفکری نزدیک نمی‌شوند. برای این که احاطه‌ی وسیع و معاصر به خرد دوره‌ی خودشان ندارند. شهیدثالث با همه‌ی تعاریف مختلف هم روشنفکر محسوب می‌شد.

احمد شاملو؟

او روشنفکر بود. اصلا روشنفکر بهتری بود نسبت به شاعری‌اش. او روح زمانه‌ی خودش را درک کرد و به خاطر این درک و نبوغ، خودش تبدیل به روح زمانه‌اش شد. شعرهایش را قبلا خیلی دوست داشتم اما الان این گونه نیست. نه شعرهای سیاسی‌اش ماندگار شدند و نه شعرهای تغزلی‌اش. بر عکس نیما یوشیج که روشنفکر نبود اما شاعر فوق‌العاده‌ای بود. هر موقع که شعرهای دل‌خواهم از نیما را می‌خوانم، تمام موهای تنم مثل خارپشت می‌ایستد...البته این نظرات را با قید این احتیاط می‌گویم که ترجیح شخصی‌ست. زمان عنصر مهمی‌ست. این که کی از گذر زمان می‌گذرد و سلامت می‌ماند. هنرمندان بزرگ این امتحان را پس داده‌اند.  

فروغ فرخزاد؟ 

شعر خوب زیاد دارد. دوست نازنینی هم بود. من هلاکش بودم. در باره‌ی او نوشته ام. در فیلم مستند صحبت کرده‌ام. اما با این الاکلنگی که قرار بود فروغ را بالا ببرد و پروین اعتصامی را پایین بیاورد مخالفم. آخر چرا؟ چرا سعی می‌کردند پروین را تحقیر کنند که در باره‌ی نخود و لوبیا و صحبت بین سیر و پیاز شعر گفته؟! این بی‌انصافی‌ست. او به دلیل افسردگی شدید از خانه‌اش بیرون نیامد و خب طبیعی‌ست که به جزئیاتی که در خانه می‌بیند دقیق شود. شعرهای پروین فوق‌العاده زیباست. مزخرف می‌گویند که شعرهای پروین یا سعدی فقط پندآمیز است. شعرهای خوبی‌ست که خب تو اگر می خواهی می‌توانی پند هم از آن‌ها بگیری. پروین شاعر بزرگی نیست اما زمانه در آن مقطع در حق‌اش جفا کرد. یا مثلا در باره‌ی ملک‌الشعرای بهار. او به نظرم یکی از بزرگ‌ترین شاعران یک‌صد سال تاریخ ماست. بعضی‌ها می‌خواستند نادیده‌اش بگیرند چون قصیده می‌گفت. یا مثلا یک شاعر خاص به نام ادیب‌الممالک فراهانی که خیلی‌ها او را نمی‌شناسند. این در حالی‌ست که یکی از قصیده‌هایش در هشتاد سال گذشته کم‌نظیر است. گاهی یک چیزهایی رسم روز می‌شود. مثل بحث شعر نو و کهنه. یک بحث احمقانه‌ی مفتضح در تمام دهه‌ی سی به بعد. احمق‌پروری کرد. وقت  تلف کرد. مشغله‌ی ذهن و لغلغه‌ی زبان یک عده‌ای شد. یا یک شعر، شعر هست یا نیست. باقی‌اش چه جفنگی‌ست که این همه حرف یاوه در باره‌اش گفته‌اند؟!... یک روشنفکر باید هر چند سال یک بار، یافته‌ها و باورهای خودش را مورد بازبینی قرار دهد. آیا این‌ها ارزنده هستند یا به خاطره چسبیده‌اند؟ 

هنرمند روح لطیف‌تری دارد؟ 

نه الزاما. یک هنرمند یاد می‌گیرد تا معنایی را که به دست می‌آورد و کشف می‌کند شکل دهد. این کار را بلد است و به مفهوم حساس‌تر بودن شاخک‌های حسی‌اش نیست.  مثلا نسبت به آقای مدنی که سر کوچه‌ی ما یک سوپرمارکت دارد و یکی از حساس‌ترین و انسان‌ترین آدم‌هایی‌ست که تا به حال دیده‌ام. و از بعضی هنرمندان صاحب‌نام ما روح لطیف‌تری دارد. هنرمند یاد می‌گیرد که حساسیت‌های خودش را ورز دهد تا از آن‌ها چیزی بسازد.  

دل‌تان برای خانواده‌تان و فرزندان‌تان تنگ نمی‌شود؟

 قطعا. خیلی زیاد. گاهی در اتاق راه می‌روم و به آن‌ها فکر می‌کنم. گاهی عکس نگاه می‌کنم. گاهی تلفن می‌زنم. اما در عین حال خیلی دقت دارم که سایه‌ی سنگینم را روی اطرافیانم نیندازم. بچه‌هایم را ملزم نمی‌کنم که دائما احوال من را بپرسند. خب اگر دوست داشته باشند که صدای من را بشنوند، زنگ می‌زنند یا اگر من زنگ زده باشم، آن را بیش‌تر ادامه می‌دهند. من از والدینی که خودشان را بر فرزندان‌شان سوار می‌کنند نفرت دارم. این "وظیفه" خیلی چیز مزخرف و وحشتناکی‌‌ست. چون وظیفه‌ای وجود ندارد. وظیفه آن چیزی‌ست که آدم حس می‌کند. خیلی دقت دارم که به این آرکی‌تایپ نامطلوب نزدیک نشوم. من فرزندانم را به بردگی فرا نخوانده‌ام. دل‌پذیر این است که کسی، مثلا همسر یا فرزندان یا یک دوست، آن قدر عاشق باشد که آدم را تیمار کند. که به من خوش بگذرد. که رنج من کم شود. وظیفه وجود ندارد؛ عشق وجود دارد... همین باعث شده که تنها بمانم. و البته معتقدم که آدم‌ها در نهایت تنها هستند. این را بابت تسکین خودم نمی‌گویم. اعتقاد من همین است.

 این عکسی که روی میزتان هست دخترتان هستند؟

 نه!...همسرم است. که البته چون بیست سال از من کوچک‌تر است، می‌تواند دخترم به حساب آید! 

  و در باره‌ی آخرین نقاشی تان که تازه تمام کرده‌اید و در کنار ماست؟

 این بهترین نقاشی‌ای است که تا به حال کشیده‌ام. جزء سری خاطرات انهدام. چون حالم خوش نبود و مرتب کار نکردم، ده دوازده روز طول کشید. قاعدتا باید بهترین نقاشی را در فاصله 40 تا 50 سالگی کشیده باشم اما این خبر مسرور کننده‌ای‌ست که در آستانه هفتاد سالگی، بهترین کارم را کشیدم. این را به عنوان یک منتقد نقاشی عرض می‌کنم. 

جزئیات خیره‌کننده‌ای دارد. 

کلیت‌اش هم خوب است. اندوه انهدام و مچاله شدن و اضمحلال. یک جور دل به حال خود سوزاندن است. نقاشی رضا عباسی را مچاله شده کشیده‌ام و دارم به نوعی جهان اطرافم را توبیخ می‌کنم. که خیلی احساساتی‌ست. البته احساساتی بودن را در باره‌ی دیگران ممکن بود عیب بدانم؛ اما چون به خودم خیلی علاقه دارم، در مورد خودم ایراد نمی‌دانم! 




  نظرات (40)
نوشته شده توسط حسن نیازی website, در ساعت 20 به تاریخ 04 آذر ماه سال 1387
واقعا یک گفتگوی اختصاصی ست. ایشان را بهتر شناختم.  
ممنون آقای دکتر.
نوشته شده توسط سپیدار, در ساعت 05 به تاریخ 05 آذر ماه سال 1387
 
مصاحبه عالی است  
و عکس ها بی نظیر  
و استاد واقعا جذاب
نوشته شده توسط دختر ايروني website, در ساعت 17 به تاریخ 05 آذر ماه سال 1387
از ديدن تصوير استاد چنان به شعف اومدم كه متن را نخونده خواستم از شما بابت اين مصاحبه تشكر كنم. 
استاد كسي بود كه گرفتن مداد را به من ياد داد و هنوز طراحي هاي خودم را به عشق مهرباني ايشون ميكشم.
نوشته شده توسط مهشید website, در ساعت 17 به تاریخ 05 آذر ماه سال 1387
عجیب، عجیب، عجیب... 
همیشه در مورد زندگی این آدمها برایم یک سوال مطرح است که چرا علی رغم دید وسیع و متفاوت قادر به تاثیر گذاری (نه به اسارت کشیدن) حتی بر روی نزدیکترین افراد زندگیشان نیستند؟؟؟!!.... خداوند به برخی انسانها این فرصت را می دهد که بتوانند هم نفس با روح نابی مثل آیدین آغداشلو باشند ولی چرا در نهایت تنهایی؟؟؟... 
سهراب راست می گوید:بالاخره این خانه دوست کجاست؟؟؟؟.....
نوشته شده توسط دختر ايروني, در ساعت 17 به تاریخ 05 آذر ماه سال 1387
حالا كه تك تك كلمات را خواندم و لذتش را با تك تك سلولهايم حس كردم ، ميخواهم از شما بابت اين مصاحبه تشكر كنم .
نوشته شده توسط مهدوی website, در ساعت 05 به تاریخ 06 آذر ماه سال 1387
سلام دوست گرامی 
بسیار عالی بود . با اجازه شما در هفتان لینک دادم . 
راستی خیلی حیف شد شما که امدید خانه استاد قدم بر چشم ما می گذاشتید کلبه درویشی ما را نیز صفا می دادید . کلبه درویشی بنده در همسایگی استاد است . همیشه هم بساط چای و آوای بنان و دلکش به راه است . امیدوارم در اینده نزدیک میزبان شما باشم .
نوشته شده توسط سپیده website, در ساعت 08 به تاریخ 06 آذر ماه سال 1387
ممنون و هزار بار ممنون از بابت متن و مصاحبه و نیز عکس ها ! .....
نوشته شده توسط سپیده, در ساعت 08 به تاریخ 06 آذر ماه سال 1387
با اجازه لینک کردم این صفحه رو...
نوشته شده توسط شبنم دوست, در ساعت 17 به تاریخ 06 آذر ماه سال 1387
از نظرش راجع به سنتوری حال کردم. محمد قوچانی هم بعضی وقتا مثل بهنوده.
نوشته شده توسط This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it , در ساعت 19 به تاریخ 06 آذر ماه سال 1387
صراحت آقاي آغداشلو ستودني است.  
كاش به ويژگيهاي روشنفكران وطني نارسيسيسم درمان ناپذير آنان را نيز مي افزودند كه بويژه در مورد روشنفكر محبوب استاد، آقاي گلستان مصداق دارد.
نوشته شده توسط رضا عبدي, در ساعت 19 به تاریخ 06 آذر ماه سال 1387
بي انصافيه كه مهرجويي رو روشنفكر ندونيم 
البته نظر استاد محترمه به هرحال
نوشته شده توسط نامی, در ساعت 19 به تاریخ 06 آذر ماه سال 1387
آیدین هنرمندی است قابل و انسانی با ارزش. هم ایرانی است و هم جهانی. نه اینکه مثل و مانند او در ایران نداشته باشیم اما قطعاً کم داریم، متاسفانه! به هر حال همین تعداد اندک هم جای دلخوشی و سپاسگزاری دارد. به هر حال، مگر چه تعداد از میوه های یک باغ، درجه یک از آب در می آیند؟ طبیعت است دیگر ...
نوشته شده توسط اميرحسين, در ساعت 23 به تاریخ 06 آذر ماه سال 1387
دم شما گرم . 
کاش یه تصویر از کار جدید استاد واسمون گذاشته بودید بیشتر تشنه شدیم . 
استاد امیدوارم همیشه سالم وسلامت باشید ، مصاحبه شما در روزنامه اعتماد یکشنبه همین هفته خواندم و توی این چند روز اعصابم ریخته به هم . چرا باعث میشن عزیزی چون شما ترجیح بدین کمتر حضور داشته باشین . 
بهترین لحظات عمرم بودن در جلسات سخنرانی شما بود. 
و از آرزوهام این بوده که به درجه ای برسم که افتخار حضور در کلاسهای شما نصیبم بشه . 
با همه وجود دوستون دارم و از بابت تمام زحماتی که برای فرهنگ وهنر این مملکت می کشید ممنونم . 
فقط استاد حرف مهاجرت رو نزنید و یه بار دیگه بگید ، بگید که"از این خبرها نیست "که ما طاقتش رو نداریم . 
 
گویند تمنایی از دوست بکن ای سعدی 
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
نوشته شده توسط مازیار, در ساعت 00 به تاریخ 07 آذر ماه سال 1387
از حرفهایش خوشم آمد اما به نظرم خودش را بزرگ می بیند جالب است که درباره آدم فروتنی مانند مسعود بهنود تهمت می زند که او از بالا نگاه می کند، اما در مورد خودش نمی بیند این را. در حالی که این صفت آیدین است که خودش را جدی گرفته است. من در نمایشگاه هشت سال قبل نظر بهنود را درباره چند نفر پرسیدم چنان با محبت درباره آیدین صحبت کرد و همین طور درباره ممیز. اما گفت که من نقاشی نمی دانم و نظرم به کار آیدین نیست اما می دانم بزرگ است. و گفت نظری که می دهم به شخص اوست نه اثرش که شعور نقد و نظر آن را ندارم. خب حالا می پرسم اگر چیزی در دنیا هست که آیدین درباره چنین نظر فروتنانه ای بدهد. به نظرم ما بدیم روشنفکرمان و روشنفکرنمایان هم بدست . خیلی عذر می خواهم من بهنود را صدبار ترجیح می دهم . با عرض معذرت بسیار
نوشته شده توسط زهرا, در ساعت 07 به تاریخ 07 آذر ماه سال 1387
چه حرفا ، آغداشلو ؟ هنر ؟ اگر لباست کمتر از 500 هزار تومن بیرزه ایشان جواب سلامتان را نمی دهند ‍. آغداشلو  
چه رنگ و بویی اسمش کافیست 
_________________________________________ 
تخته خاکستری: راستش لباس های من که خیلی کم تر از این ها می ارزید و انصافا خیلی محترمانه و دوستانه با من رفتار کردند.
نوشته شده توسط امیر, در ساعت 08 به تاریخ 08 آذر ماه سال 1387
این جا هم گریزگاهی پیدا کردید که قد خودتان را اندازه کیمیایی کنید و به جواد طوسی نازنین تکه بیندازید. آقای محترم شما با آن فیلمی که به اعتراف خودت گلمکانی گفته " خیلی بده واقعا!" به خودت اجازه می دهی به سازنده تعدادی از شورانگیز ترین فیلم های این سینما که فیلم های بد و متوسط هم کم ندارد تکه بیندازی؟ بی شرمی یعنی همین که هیچ تحلیلی هم ارائه نمی کنی. بس نیست؟ امیدوارم بفهمی که باید جوابی بدهی. به جای اینکه از آیدین بخواهی توضیح بدهد ذوق می کنی و توی لیدت می نویسی؟ 
_________________________________________ 
تخته خاکستری: خب ظاهرا خیلی عصبانی هستید و مجبور شدم با تعدیل بخشی از کامنت تان، کمی به آداب متعارف مکالمه نزدیک اش کنم.  
جواد طوسی عزیز دوست من است و برداشت شما ناصواب است. در گفت و شنود با جناب آغداشلو هم بنا بر شنیدن بود ( مقدمه را بخوانید) و این که کسی کم سواد هست یا نیست، نظر غیر قابل جدلی ست. کما این که در باره فیلمسازهای مورد علاقه ام ( مهرجویی و کیارستمی)نیز نظری این گونه داشتند و جدلی بر پا نشد.  
برای تان آرامش آرزو می کنم و امیدوارم با آثار گران قدر و محترم به شور بیایید، نه فیلم های مسعود کیمیایی!
نوشته شده توسط This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it website, در ساعت 10 به تاریخ 08 آذر ماه سال 1387
ba salam 
manke chand sale ba ostad az nazdik ashnam,ba in hal baz ham chon hamishe dar in mosahebe koli harfe jaleb va jadid shenidam va lezat bordam. 
ba sepase faravan 
Masih Azarakhsh
نوشته شده توسط امير اميرافشاری, در ساعت 16 به تاریخ 08 آذر ماه سال 1387
جناب جلالی فخر عزیز با سلام و ارادت.  
هر دو مصاحبه (آقای گلمکانی و آقای آغداشلو) را بارها و بارها مطالعه کردم و هر بار نکته‌ای جدید یافتم و لذتم مضاعف شد. ممنون و سپاس از شما. در رابطه با کامنت خانم زهرا باید بگویم که من در عمرم سه مرتبه آقای آغداشلو را از نزدیک ملاقات کرده‌ام. دو دیدار از این سه کاملأ غیرمنتظره و اتفاقی بود. رفتار و برخورد ایشان به‌قدری گرم و صمیمانه (عليرغم پوشش کاملأ ساده و ارزان من!!) بود که اين برخورد و ديدارها را جزو لحظات شيرين زندگيم هميشه به خاطر می‌سپارم. قدری منصف باشيم. ضمنأ درباره کامنت آقای امير هم بايد بگويم که آقای آغداشلو پيش‌ترها احساس خود را درباره آقای کيميايی در آن مقاله "يک رويای دم صبح " ابراز کرده بود و اگر يادمان باشد در کتاب "از پيدا و پنهان" گفته بود که يکی از تکيه‌کلام‌های مورد علاقه ايشان "بی‌سواد" است. 
با احترام فراوان
نوشته شده توسط رضا, در ساعت 22 به تاریخ 08 آذر ماه سال 1387
سلام آقاي جلالي فخر. 
حرفهايي را كه در پايين مي خواهم بزنم، عينا در پست مربوطه در سايت سينماي ما هم كامنت گذاشته ام. 
اول از شما بابت مصاحبه ممنونم. ولي نمي توانم بگويم عصباني نيستم. يادداشتي كه در پايين مي بينيد، يادداشت يك جوانيست كه قصد دارد فيلمسازي را دنبال كند و در اين مصاحبه، در چندين جايش مشاهده كرد كه به راحتي آب خوردن به بهترين كارگردان تاريخ سينماي ايران، روشنفكرترين كارگردان سينماي ايران، استادي كه بر گردن سينماي ايران حق دارد، يعني داريوش مهرجويي عزيز و بزرگ توهين شد. يادداشت پايين من خطاب به آغداشلوي نقاش نيست. بلكه خطاب به آغداشلوي ساير بعدهاست كه ايشان را به اين درجه از ادعا رسانده : 
 
جالب است! آقاي آغداشلو ! باور كنيد من و دوستان و تمام جوانان اين مملكت و اصلا تمامي اساتيد نشسته ايم كه شما بياييد براي ما روشنفكري را معني كنيد! بياييد بهمان بگوييد كي روشنفكر است و كي نيست! من نمي دانم مملكت ما دارد به كجا پيش مي رود. صحبتهای تان بیشتر ژست و توهين و نظرات مغرورانه است! 
باز هم جالب است! آقاي آغداشلو عنوان مي دارد كه واي ما چقدر نويسنده خوب در اين مملكت داريم! واي قربانشان بروم اين جوانان سينمايي نويس عجب شاهكارهاييند! يكي از يكي ديگر پنجه طلاتر! چه نقدها و تحليل هاي فوق العاده اي كه در اين سالها ننوشته اند! مرحبا! اما از طرفي ايشون بيان مي كند كه اصلا مگر در اين مملكت ما فيلمساز خوب داريم و كسي فيلم خوبي ميسازد؟! 
آقاي آغداشلو ! جالب است بدانيد اتفاقا همين حرف را فيلمسازها برعكسش را مي گويند! آنها معتقدند به اصطلاح منتقدان و سينمايي نويسان ما آنقدر خزعبل مي نويسند كه براي ريشه كن كردن يك سينما كافي است! ماجراي همان است كه مي گويند سطح فوتبال ايران از سطح داوريش بالاتر است! حالا فيلمسازان معتقدند شماها نوشتن را بلد نيستيد و سطح فيلمهايمان از سطح نقدها بسيار بالاتر است! جايتان خالي اتفاقا همان استاد مهرجويي بزرگ يك جايي در جواب به اين سوال كه آيا نقدهاي بر سنتوري را خوانديد يا نه؟ گفت كه همه اش را كه نه. ولي بعضي از اين انشاها را خواندم! صرفا همچون ساير انشاها يك چيزهايي درباره كليت گفتند!! مي بينيد آقاي آغداشلو؟ حال قضاوت با مردم است كه حرف امثال استاد مهرجويي را تاييد كنند يا حرف امثال شما را! 
جالب تر شد! جديدا ملاك روشنفكر بودن، تاييديه ي شما شده! نمي دانم والا! لابد چون بعضي ها بعضي مواقع جاي خداوند مي نشينند و به جاي او درباره درستي و بدي بندگان خدا حكم مي كنند، حالا هم شما از طرف خودتان مسئوليت اعطا يا عدم اعطاي عنوان روشنفكر را به ديگران گرفته ايد! چقدر جالب هستيد و چقدر آقاي جلالي فخر در اينجا بد كار كرد كه از شما درباره اينكه اساتيد بزرگي چون مهرجويي روشنفكر هستند يا نه، مي پرسد! مگر شما در چه جايگاهي هستيد كه درباره او و حتي كيارستمي نظر دهيد؟! 
داريوش مهرجويي از فلسفه بگيريد تا زيبايي شناسي، از ادبيات بگيريد تا سينما، از اجتماع بگيريد تا.....، در همه اشان سر رشته دارد و مهمتر از همه عنوان برازنده ايست كه همه مهرجويي را سالها با آن نام مي شناسند ؛ يك فيلمساز روشنفكر. كسي كه از همان 40 سال قبل با ساخت گاو ذهن پوياي خودش را نشان داد. آن موقع شما چه شاهكاري را خلق كرديد؟ عجب! 
حال شما شديد روشنفكر ما! لابد روشنفكر مردمي هم هستيد! عجب! شما اگر ادعاي روشنفكري در زمينه ادبيات و سينما و... را داريد، اگر مي توانيد بياييد يك پلان از هامون را بسازيد. يك پلان از پري. يك پلان از درخت گلابي. يك پلان از همان سنتوري عزيز كه اوج مفاهيم فلسفي مهرجويي در لايه هاي عميقش است. خب شما كدام يك از اينكارها را كرديد؟ شما كه اوج روشنفكري اتان به كار بردن چند كلمه ي قلمبه و چند يادداشت است كه مثلا گفته ايد سواد دارم! خب تا حالا توانستيد يك پلان فيلم بسازيد كه هم محكم باشد، هم با مردم ارتباط برقرار كند و هم روشنفكرانه باشد؟ نه نتوانسته ايد. ولي مهرجويي بارها اين كار را در هامون، پري، درخت گلابي، سنتوري و... كرده است. پس حال از طنز روزگار است كه شما نه فقط دم از روشنفكري مي زنيد، بلكه بزرگان هنر و سينماي اين كشور را كه مردم دوستشان دارند و جزو روشنفكران حقيقي اند را هم تعيين مي كنيد كه آيا روشنفكر هستند يا نه!! 
گفتيد وقتي فيلم بدي ساخته شد، منتقدها بايد آن فيلم را پاره پاره كنند و بيندازند دور! مگر فيلم اصلا براي منتقدان ساخته شده و فيلمساز وظيفه اي در قبال آنها دارد كه حالا اينها بخواهند بيندازنش دور؟!! منتقداني كه خيلي هايشان چيزي از سينما به معناي حقيقي نمي دانند، مي آيند و داوطلبانه درباره يك فيلم نظر مي دهند و عملا طلبكار نبايند شوند! 
بنده معتقدم سطح فيلم هاي ما هر چند در اين سالها نزول يافته، ولي كماكان از سطح نقدها بسيار بالاترند! شما يك نگاه به مطبوعات بيندازيد تا اوج بحران را درك كنيد! بزرگان اين عرصه هم لابد همان جواد طوسي ها هستند كه كار و زندگي اش شده در وصف كيميايي نوشتن و در پرونده سينما و اعتياد مجله فيلم هم درباره كيميايي نوشته! 
بنده معتقدم براي مثال سطح فيلمي چون چهار شنبه سوري بسيار از سطح نقدهايي كه بر آن نوشته شد بالاتر است. سطح سنتوري. سطح بسياري ديگر از فيلمها. سطح فيلمهاي متوسط هم از سطح نقدهايي كه بر آنها نوشته مي شود بالاتر است. ما كه به قول مهرجويي بزرگ، چيزي جز انشا در اكثر مطبوعات نمي بينيم! سينمايي نويسان ما اكثرا انشا بنويس ها و ميرزا بنويس هاي خوبي هستند! من كاملا در اين بين حق را به فيلمسازان مي دهم. چون بحران نويسندگان سينمايي را كه آقاي آغداشلو قربان صدقه اشان مي رود را به عينه شاهد هستم! 
 
.................................... 
آقاي جلالي فخر اين را بگويم كه در بين سينمايي نويسان، كلا تنها يادداشتهاي شما، هوشنگ گلمكاني ، امير قاذزي و يكي دو نفر ديگر را مي خوانم. بقيه را ..... 
راستي از اين پرونده اخير سينما و اعتياد مجله فيلم و ميزگرد شما ناراحت شدم. با مواضعتان در قبال سنتوري مشكل دارم. نمي دانم چرا بايد سنتوري با خون بازي قياس شود. در حالي كه خون بازي فيلمي كامل درباره اعتياد است و سنتوري فيلمي درباره ي فرديت انسانها و تاوان "خود" بودن. سنتوري تنها در ظاهري ترين لايه اش فيلمي درباره اعتياد است. حيف است، عمق فيلم فيلمساز محبوبتان را لمس نكنيد. 
در ضمن ازتون هم توقع نداشتم كه بياييد از آقاي آغداشلو درباره روشنفكر بودن يا نبودن ديگران و به خصوص داريوش مهرجويي بپرسيد. مگر او در جايگاهي بالاتر از آنهاست؟ مگر او استاد مهرجويي بوده؟ مگر تا كنون چه اقدام روشنفكرانه اي انجام داده؟ آيا او مي تواند يك كاراكتر خلق كند كه انقدر پيچيدگي و رمز و راز دارد كه خلقش تنها از يك روشنفكر بزرگ بر مي آيد؟ همچون حميد هامون. علي سنتوري و... 
آغداشلو فرد با سواديست و محترم. ولي اينكه بخواهد براي مهرجويي بزرگ و عزيز تاريخ سينماي ايران حكم عدم روشنفكري بدهد، خنده دار است. كمي فاصله ايندو زياد است!
نوشته شده توسط امیر, در ساعت 22 به تاریخ 08 آذر ماه سال 1387
فکر نمی کنم این که فیلم های این مرد بزرگ شورانگیز هستند یا نه را شما بتوانید با قطعیت تعیین کنید. «مسافران» بیضایی به کنار، تاریخ این سینما هیچ وقت به اندازه ی دو سه فیلم این آدم شور و انگیزه زیست ندیده. آقای جلالی فخر هیچ درست است که بخش اشاره ام به حال گیری کیمیایی از خودم را حذف کنید که همه فکر کنند موجود بی سواد بی کاری هستم که «همین جوری» به سایت سر زده ام. پس جه طور توی همان حذفیات یادم بوده که سال 84 در روزنامه شرق لابه لای دفاع از «یک بوس کوچولو» بی تحلیل به «حکم»تاخته اید؟ من فهم مکالمه ندارم و شما علامت تعجب می گذارید در مورد یکی از تثبیت شده ترین آدم های این سینما؟توهین بابت این که از فیلمی تاثیر پذیرفته ام؟ادعا نمی کنم که نظرات طوسی را می پذیرم. تقریبا هیچ وجه اشتراک دیدگاهی با او ندارم، اما مثل اینکه ادعای حرمت را نگاه داشتن داشتید؟بسیار خوب با آغداشلو جدل نکنید اما اظهار نظرش را پتک هم نکنید. چند درصد از هنرمندان بزرگ باسوادند؟خود آغداشلو که بیشتر تحلیل گر است به اندازه ی کیمیایی به این دنیا اضافه کرده؟ با کدام توضیح او را بی سواد می داند؟ اتفاقا صحبت سر قطعیت با سواد بودن این آدم هم نیست که همیشه برای خودم جای سوال بوده. در مصاحبه گریزناپذیر است که وارد چالش شوید و بحث کنید، به ویژه در مورد همان دو بزرگ محبوب تان. حالا چرا ما بابت علاقه به آثار(تاکید می کنم که برخی) کیمیایی متهم به نوچه بودن و بی دیدگاهی شویم؟ ظاهرا شما اهل چالش نیستید و شنیده تان را می پذیرید در حدی که وقت می گذارید و مکتوبش هم می کنید؟ لااقل بحث که می توانید بکنید. چه طور دربست می پذیرید که جواهری مثل مهرجویی...؟ به سبک خودتان برای تان سلامت نگاه و سلیقه آرزو می کنم... که وقتی فیلمی خوب است چه می شود کرد آن هم به تنهایی،خوب است دیگر!
نوشته شده توسط مائده, در ساعت 17 به تاریخ 10 آذر ماه سال 1387
با تشکر از شما دکتر جلالي فخر بابت این مصاحبه عالی . 
جالب است که آقای آغداشلو ابراهیم گلستان را روشنفکر می دانند و اما خود گلستان در صحبتهایش در کتاب "نوشتن با دوربین "نسبت به این کلمه شدیدا واکنش منفی نشان می داد و اصلا این واژه را بی معنی می دانست . 
درباره فیلم سنتوری هم حق مطلب را ادا کرده واقعا چرا این فیلم اینقدر نظر مثبت منتقدین را جلب کرد برای من جای سوال دارد؟؟؟؟؟؟؟؟بعد از بمانی سنتوری بدترین اثر مهرجویی بود
نوشته شده توسط مهدي, در ساعت 13 به تاریخ 11 آذر ماه سال 1387
البته بايد يادمون باشه كه نسل تازه هميشه از نسل قبل از خودش چند گام جلوتره. براي مثال كودكان 30 سال قبل چندين گام از كودكان 50 سال قبل جلوتر بودن. كودكان 15 سال قبل كه ما باشيم از كودكان 30 سال قبل بسيار جلوتر بوديم و اكنون كودكان حالا از ما كودكان اون زمان بسيار جلوترن. اين كلا به علت حركت رو به جلوي جهان هست و اينكه نسلهاي تازه خود به خود برخي چيزهايي كه نسلهاي قبلي براي بدست آوردن و فهميدنشون كلي تلاش كردن و زمان صرف كردن رو به طور طبيعي در خود دارن و حالا وقتشون رو صرف كشف چيزهاي جديد و بدست آوردن اطلاعات وسيع تر مي كنن. اين يك قانونه و در نسلهاي بعد هم تكرار خواهد شد. 
حالا اينكه آقاي آغداشلو مياد و به فيلمي كه محبوب جوونهاست و بيشترين طرفدارانش (چه بين عوام و چه حرفه اي ترها) بين نسل سوم هستند توهين ميكنه و عنوان فيلمفارسي و ركيك و چرت و پرت رو ميده حكايت همون 19، 20 سال قبله كه وقتي هامون اكران شد نسلهاي جوان به بالا اكثريت به فيلم پريدن و به شدت فيلم رو كوبيدن. ولي اون موقع جوونها بودن كه از اين فيلم خوششون اومد و ازش حمايت كردن و حالا همون نسل جوان اون موقع به ميانسالي رسيده و همچنان طرفدار فيلمه و نسلهاي جوان جديد كه طبيعتا از نسل جوان قبل از خودش چند گام به همون دلايل بالا جلوتره، فيلم رو حتي بيشتر از اون نسل هم دوست داره و به همين دليل دو نسل قوي پشت اين فيلم قرار گرفتن و سالهاي بعد نسلهاي ديگر هم اضافه ميشن و اينطوري يك فيلم در تاريخ سينما ماندگار ميشه. سنتوري هم حالا توسط نسل جوان كه چندين گام از افرادي چون آقاي آغداشلو كه متعلق به 3 نسل قبلترند، جلوترند، حمايت ميشه. باز هم فيلمي پيروز خواهد بود و فيلمي بزرگ هست كه جوونها پشتش باشن. وقتي جوانان پشت يك فيلم هستن بدونيد علت داره. حالا اين نسل از سنتوري حمايت ميكنه، ‌وقتي اين نسل به ميانسالي رسيد، همچنان مثل كوه پشت فيلم هست و نسلهاي جديدتر كه از اين نسل چند گام جلوترن، دو چندان عاشق فيلم خواهند شد و اين فيلم هم همچون هامون و ده ها فيلم ديگه با حمايت چند نسل به يكي از ماندگارهاي تاريخ تبديل ميشه. 
كلا اينها رو گفتم تا بگم كاش آقاي آغداشلو همچنان نظرشون رو جايي درز نمي دادن. چون اون موقع در گذر زمان، سالها بعد مي تونستن جزو كساني كه نسلهاي آتي به نظرات اون موقع اينها مي خندن نباشن و سرشون رو بالا بگيرن! جوانان در عين جواني و احساسات و گاهي ناپختگي، چيزهايي رو در آثار هنري مي بينن كه هيچ چشم و دل فرسوده اي قادر به ديدن اونها نيست!! 
آقاي آغداشلو چقدر مغرورانه صحبت كردن. بدا به حال ما اگر ايشون روشنفكر ما باشه!! بنده شخصا معتقدم كه فيلمسازي چون داريوش مهرجويي كه از گاو تا كنون با 4 نسل حركت كرده و همچنان مرد زمانه خودش هست، عشق رو مي شناسه، خانواده ايراني رو ميشناسه، جامعه رو ميشناسه، روشنفكر رو ميشناسه، يك روشنفكر واقعي هست. مهرجويي ميدونه كه نسلش چي ميخواد. جامعش از چي ميناله. يك روز اجاره نشينها يك روز هامون. يك روز ليلا يك روز سنتوري. به هر حال مهرجويي اولين و بهترين كارگردانيه كه مفاهيم عميق فلسفي رو با سينما پيوند زد. اكثرا در اينكار به توفيقي نرسيدن. در حالي كه مهرجويي با هامون چند نسل رو تكون داد. به هر حال به نظرم امثال مهرجويي كه با جامعه خودشون حركت ميكنن, المانهاي بيشتري براي روشنفكر بودن دارن تا عزيزاني چون آغداشلو كه فقط پشت ميز ميشينن و بلدن بنويسن و ديگران رو تحليل كنن! كساني كه به انداز همون چند نسل از جامعه خودشون عقب هستن. چون مثل مهرجويي با جامعه خودشون حركت نكردن و اون رو به تصوير نكشيدن. مهرجويي در 70 سالگي هنوز هم ميتونه با نسلهاي جديد و جوونها ارتباط برقرار كنه و اين رمز موفقيتشه.
نوشته شده توسط فرنود فرهنگ, در ساعت 20 به تاریخ 12 آذر ماه سال 1387
نسبت به حرف های آقای آغداشلو درباره ی هم دوره ای هایشان باید تامل کنیم. ایشان در باره ی آقای بهنود به درستی می گویند ... اما همین که به بهنودهای این روزگار می رسند دچار دگردیسی کلی می شوند. آقای قوچانی یک بهنود امروزی است. همان شلختگی قلم، نامستندنویسی، و كم سوادی در کار او هم دیده می شود. اما چرا آقای آغداشلو نمی بیند؟ ایراد در کجاست؟ ... به نظرم جناب آغداشلو بیشتر داب چالش گری با هم نسلان خودشان را دارند و همین که جوانان را در برابر خود خاضع می یابند، به مدح آنان لب می گشایند. از آقای آغداشلو می توان از همین دیدگاه انتقاد کرد. هم نسلان او، او را نه چون یک استاد بلامنازع، بلکه یکی همچون خود یا دیگر همنسلان می بینند و جوانان او را یکه و استثنایی. این فاصله در مقال استاد آغداشلو بارز است.
نوشته شده توسط مائده, در ساعت 00 به تاریخ 14 آذر ماه سال 1387
قوچانی و بیسوادی ؟؟؟؟؟؟؟پناه بر خدا. 
چند ژورنالیست نابغه ماننداو می توانید در این مملکت پیداکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط میدانداغلو, در ساعت 06 به تاریخ 15 آذر ماه سال 1387
در اینکه ایرانیها تحمل انتقاد از بت هایشان را ندارند شکی نیست. به خاطر همین بعضی کامنتها در رابطه با این مصاحبه بسیار پرخاشگرانه و عصبی است. من شخصا چیز زیادی از اقای اغداشلو نمی دانم جز اینکه گویا ایشان نقاش و کمی ذهنیتی هخایی دارند. 
امیدوارم معلومات اش در مورد سینما و فیلم و ادبیات به اندازه معلوماتش در باره سرزمین پدری شان نباشد چونکه در این صورت به کامنت نویسان بایستی حق داد. ایشان اگر چند جمله پایین را اگر به خواند متو جه چندین اشتباه فاحش در ان خواهد و شاید هم اصلا نخواهد شد. 
جمهوری ازربایجان در سال 1918 توسط محمد امین رسولزاده تاسیس شد و در سال 1920 توسط روسها به کمک ایادی کمونست اشغال شد و اگر پدر ایشان 1920 به ایران فرار کرده در شوروی حاکمیت معلوم است دست چه کسی است من به عنوان تورک ازربایجان اتفاقا نام ایدین... را برای ایشان اهنگین تر می بینم. 
_________________________________________ 
تخته خاکستری: چون معنای نام فامیل پیشنهادی تان را نمی دانستم و بنا به رعایت حرمت استاد، این بخش کامنت تان را حذف کردم. 
نوشته شده توسط This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it , در ساعت 01 به تاریخ 16 آذر ماه سال 1387
با تشکر از آقای جلالی فخر بابت این مصاحبه چند نکته به نظرم میرسد که آنها را عرض میکنم. این مسئله تکراری و ملال آور که آقای آغداشلو اصرار دارند جمع کثیری از هنرمندان را بی سواد خطاب کنند و این را به عنوان یک نقطه ضعف بزرگ به رخ بکشند حقیقتا از یک فرد پرکار و باسواد بعید به نظر میرسد.ایشان باید بهتر از من بدانند که سهم عمده ای از هنر اوانگارد بر دوشهای نابغه های رام نشده بوده است نه افراد فرهیخته. آیا جامعه هنری فقط به دائره المعارف و منتقد نیاز دارد؟ آیا لغزش های نه چندان جدی لازمه تراوشات یک روح لبریز و سرکش نمی باشد؟ شسته رفتگی و اتو کشیدگی را تنها در خانه کسانی که قدمهایشان را با احتیاط در جای پای دیگران میگذارند می توان یافت. البته واضح است که مطالب عرض شده توجیهی برای کم کاری به حساب نمی آید. ولی نمیدانم آیا ایشان همانقدر که مشتاق به کار بردن کلمه بیسواد هستند از کلمه بی نبوغ هم محظوظ میشوند؟ 
مسئله دیگر که کمی عجیب به نظر می آید این است که ایشان در این مصاحبه بدجوری از مشک خودشان دم زده اند. بدون ارائه هیچ دلیل کارشناسانه ای یا حتی عکسی! لابد این شاهکار هم از قبل به فروش رسیده و مارا از دیدن بهترین اثر ایشان محروم نموده. 
و مطلب آخر اینکه اخیرا در سایت آفتاب مطلبی از ایشان خواندم که در آن اشاره کرده بودند بزرگترین مسئله ای که ایشان را رنج میدهد این است که کم نقاشی کرده اند . در این مصاحبه گفته اند که بیش از چهار هزار نقاشی کشیده اند. به نظر م اگر نقاش حرفه ای باشد در بین بیش از چهار هزار نقاشی آنقدر نقاشی خوب باید پیدا بشود که کم نقاشی کردن مایه ازردگی خاطر نباشد!
نوشته شده توسط This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it , در ساعت 00 به تاریخ 17 آذر ماه سال 1387
من یک خواننده عادی هستم بدون انکه از هنر چیز زیادی بدانم. حوزه تخصص و تحصیلم هم اقتصاد است. تنها با خواندن گفته های اقای اغداشلو و بدون عشق و نفرت قبلی نسبت به ایشان باید عرض کنم که به نظرم تفکر مرید و مراد پروری در ایران نه تنها مریدها را از اندیشه و تفکر خالی کرده بلکه مرادها را هم به چنان خود بزرگ بینی دچار کرده است که همه را کوتوله میبینند. به قول دوستی به نظر می اید با انها که ادم را مرید نمی بنند هم باید تسویه حساب کرد تا حساب دستشان بیایید. 
به نظر میرسد که شرط اول مدعای روشنفکری خروجی فکری ادمها است والا هر کسی میتواند لاف روشنفکری بزند. در اینکه نقاشی تا چه حد فعالیت روشنفکرانه است صاحب نظران باید نظر بدهند و اگر هست ایا کمال الملک و نقاشان عصر قاجار هم روشن فکر بودند و ایا سبک خاصی از نقاشی نشان از روشنفکری است.... 
این پدیده مرید سازی را در میان سیاستمداران و اقشار دیگر هم میتوان دید که با تاسف انسانهای وارسته ای را به مغروران خودبزرگ بینی بدل کرده که جز خودشان هیچ کس را قبول ندارند.
نوشته شده توسط امیر website, در ساعت 01 به تاریخ 17 آذر ماه سال 1387
سلام از شما متشکرم . گفتگوی جذاب و قابل تاملی بود .
نوشته شده توسط مشیر, در ساعت 18 به تاریخ 13 دی ماه سال 1387
ایشون نشان می ده که در زمینه هایی اطلاع کافی نداره، مثلن در سال 1920 هنوز استالین قدرت نگرفته بود و تاریخ آذربایجان و اینها... از تفرعن آمیخته به لحنشان هم بگذریم، اما یه حرفهای حسابی هم زده، از جمله درباره ی سینمای ایران و چند کارگردان که نام برده. راست می گه که کیمیایی که اصلن اندیشمندی سرش نمی شود یا اون یکی که با ادبیات مشعشع و ملی گرایی و باستان گرایی و ... فیلم می سازه ، اما راست می گه سهراب شهید ثالث یه روشنفکر بود اهل استادی و از این برچسبها نبود، عصا هم لازم نداشت و چندتای دیگه. خلاصه ایشون نکته های درستی هم گفته اما من اصلن فکر نمی کنم که ایشون خیلی اهل انهدام باشن و گرنه تو حرف زدن انقدر احتیاط نمی کردن، ایشون برعکس خیلی نگرانن که مبادا یه چیزایی خراب بشه و مشکل بزرگشون هم همینه!
نوشته شده توسط امير رضا قرباني, در ساعت 17 به تاریخ 15 دی ماه سال 1387
حرمت آغداشلو بر ديده منت اما چرا دليل نفي مهرجويي و كيارستمي و كيميايي را نگفتند؟!!!!
نوشته شده توسط This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it , در ساعت 20 به تاریخ 23 دی ماه سال 1387
آيدين آغداشلو را بسيار دوست ميدارم.وقتي به اين فكر ميكنم كه هنر پيشه اي مثل شهره آغداشلو هنرش و حتي خودش را مخلوق آيدين آغداشلو ميداند تا جائي كه پس از طلاق حتي حاضر نميشود فاميل آغداشلو را از روي خويش برداردبه بزرگي اين هنرمند بيشتر و بيشتر پي ميبرم. فقط اي كاش اقاي آغداشلو تعريفي از روشنفكري ارائه ميدادند. اين واژه و اين مفهوم هنوز براي من دقيقا روشن و واضح نيست. به اميد آشنائي بيشتر با افكار وآثار اين هنرمند عزيز به لطف و كوشش شما.
نوشته شده توسط تارا آغداشلو, در ساعت 09 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387
من متاسفانه نتونستم همۀ این کامنتها رو بخونم. اما چند نکته رو می خواستم بگم: 
 
دایالوگ و گفتمان تا وقتی زیبا و مؤثر هست که احترام و حقانیت بیان، خالی از تعصب و پیش داوری وجود داشته باشه. یکی از دلایل اینکه فرهنگ ما شده فرهنگ ملامت و یا مغلطه و قضاوت، این کوتاه نگری هممون هست. 
کسی اینجا راجع به رابطۀ پدرم با نزدیکانشون و خانوادشون نظر داد، که خواهش می کنم ندید! پدر من هیچ تنها نیست و به انتخاب خودش الان در قارۀ دیگه ای هست! من رابطۀ خیلی نزدیکی دارم باهاش و عاشقانه دوستش دارم. البته گاهی با نظریاتش کاملا مخالفم. 
در مورد کامنتِ خانوم زهرا: اگه به هر کس که آیدین رو می شناسه همچین چیزی بگی می خنده بهت. بابای من حتی یه دست جوراب اضافه هم برای خودش نمی گیره. ما براش می گیریم، اونم به زور! 
 
فکر نکنم نوشتنم اینجا کار درستی بود. اما چرا که نه.برای بقیه هم جواب زیاد هست، اما مطمئنم کسانی هستن که نظر متقابلی داشته باشن. من فقط خواستم یک سری از مسائل خصوصی رو شفاف کنم. 
 
خوب باشید! 
تارا
نوشته شده توسط فائزه, در ساعت 03 به تاریخ 04 فروردين ماه سال 1388
من یکی از مریدان استاد هستم و همیشه گفتم با تمام قلبم سعی میکنم ازش زندگی یاد بگیرم. الان و تا اخر زندگیم خودم را شاگردش می دونم ولی تا به حال ندیدم استاد قضاوتی در مورد ادم ها داشته باشند. استاد عاشقانه انسان را دوست داره 
و دوری از خانواده بخاطر احترام به انسان و پذیرفتن مختار بودن انها وهیچ گلایه ای نسبت به این موضوع ندارنذ و من همیشه به خاطر این که اینجا پیش ما موندن ازشون واقعآ ممنونم. همین طور از خانواده عزیزشون که این فرصت را به ما دادن!
نوشته شده توسط آزاده, در ساعت 16 به تاریخ 09 فروردين ماه سال 1388
ممنون از مصاحبه :  
من استاد رو 12 سال پیش در شیراز زمانی که به نگارخانه ی گلستانه دعوت شدن و کارهای مادرم رو دیدن و به عنوان شاگرد خودشون قبول کردن ملاقات کردم.من در اون زمان بچه بودم اما در حدی استاد رو می شناسم که زمانی در face دیدمشون واقعا خوش حال شدم.با این که من لیاقت این رو ندارم که در خدمتشون شاگرد باشم. 
همین که استاد در ایران موندن این یعنی بزرگواری.با این که می تونستن در کنار خانواده باشن و به کشور دیگه ای خدمت کنن.. به امید این که استاد شما رو در شیراز ملاقات کنیم..
نوشته شده توسط عباس, در ساعت 04 به تاریخ 27 فروردين ماه سال 1388
با عرض سلام . من چندان با آقای آغداشلو و یا حتی کیمیایی و مهرجویی آشنا نیستم . گو اینکه دوست نزدیک و جگر پاره ی بعضی از دوستان هستند . اما گویا موضوع بر سر آشنایی با ایشان و یا اصلا بر سر حرف های ایشان نیست . داستان فرهنگ و نوع تربیت ایرانیست که امیدوارم تا 50 - 60 سال آینده به وضعی مناسب تر مبدل شود . گو اینکه اکثر افراد جامعه به کمان به زه کشیده می مانند و منتظر تلنگری هستند تا چیزی را , شخصی را نابود کنند ( البته افرادی که شخصیتشان سادیستیک است) و در مقابل افراد مازوخیست آماده اند تا با انتهار خود به یک کنش جواب بدهند .  
در مورد نوشتار فوق : اصولا این نوشتار حکم اظهار نظر شخصی را داشته و با احترام به دیگربودگی دیگری نقد را نمی پذیرد چه برسد به همچین نقد به دور از انصافی . دلایل : محل صحبت در خانه ی ایشان بوده , سوالات با کلماتی نظیر دوست داشتید ؟ نظر شما چیست ؟ و کلماتی از این دست مطرح شده , جو مکالمه بسیار صمیمی بوده , آقای آغداشلو به اندازه ی کافی اظهار داشته اند که این یک نظر شخصی است , و لحن ایشان اصلا منتظر نقد شدن نبوده – این در متن کاملا پیداست . نقد هایی که از ایشان صورت گرفته کاملا ناعادلانه بوده زیرا سوال و جواب ها اصلا برای نقد شدن نوشته نشده , بلکه صرفا برای آشنایی و احترام بوده .  
هر گاه آقای آغداشلو مقاله ای , متنی , کتابی نوشتند آنگاه نقد بر اثر ایشان بحق , سازنده و لازم است .  
بهتر است برای ابراز وجود راه دیگری را برگزینیم تا بنا کردن " خود "بر لاشه ی نابود شده ی برادر خود . این فرهنگ زشتی است که در کشور های جهان سوم در تمام جوانب زندگی رخنه کرده و از ما انسان هایی بدوی ساخته . اسم کشور های جهان سوم را از حافظه تان بگذرانید . ما هم تا چندی پیش غیر از برادر کشی کاری نداشتیم , تا جایی که همه را از سر راه خود بر می داشتیم تا در سطح ملی به مقصود فوق برسیم , نگاهی به تاریخ معاصر ایران بیندازید و اکنون هم بی خون و خونریزی این کار را می کنیم . رگ غیرتمان که فکر میکنیم از رگ غیرت دیگران کلفت تر است باعثش می شود . و هزار و یک بی فکری دیگر.
نوشته شده توسط حسین خاور, در ساعت 20 به تاریخ 13 مرداد ماه سال 1388
دوست عزیز - آیدین آغداشلو را تا به امروز دوست داشتم همانقدر که مسعود بهنود را دوست داشتم - ولی به نظر می رسد آیدین حس خصومت توام با حسادت فراوانش نسبت مسعود بهنود از چیز دیگری می آید. آیدین نام بزرگی است در ایران ولی دوست دارانش آنطور که بهنود را دوست دارند او را دوست ندارند و این او را وادار می کند هرجا در هر مصاحبه از فرصت استفاده کند تا این خصومت را نشان دهد. مسعود بهنود مهم است چون تنها نویسنده متعادل امروز است به جناهی تعلق ندارد و آزاد می نویسد و همواره تحت تاثیر رویدادها و هیجان ها قرار نگرفته - دوستم نگار که شاگرد آیدین هم هست روزی از او پرسید چرا جواب آیدین را نمیدهی و او گفت چون دوستش دارم
نوشته شده توسط رحیم جعفری, در ساعت 16 به تاریخ 27 مهر ماه سال 1388
من با خواندن این مصاحبه در علاقه خودم به استاد شک کردم قبلا ایشان را مهربان تر می دیدم و هم چنین دلنشین تر شاید موقع این مصاحبه ناراحت بودند
نوشته شده توسط This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it , در ساعت 18 به تاریخ 09 آبان ماه سال 1388
سلام خیلی ممنون از مصاحبه ای که بااستاد انجام دادین.خیلی خیلی مشتاقم که استاد آغداشلورو ازنزدیک ببینم اگه شماآدرسی شماره ای ازیشون دارین که بشه باایشون ارتباط برقرار کنم خیلی ممنون می شم که برام ای میلش کنین.واقعا منتظر پیامتونم.
نوشته شده توسط مهشید, در ساعت 23 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1388
می نویسم به استاد عزیزم .می نویسم به کسی که بیشتر از 10 ساله که ندیدمش اما همیشه به یادش هستم و یاد و خاطرشو حفظ کردم .فراموش نمی کنم که با چه ولعی به دستاش نگاه می کردم وقتی که روی نقاشیم قلم می زد..تا اون لحظه هارو تو خاطرم حفظ کنم .هرگزتو اون 2 سال ندیدم با کسی سرد برخورد کنه .عاشق شوخ طبعیش بودم حتی وقتی حال و حوصله نداشت.تمام دست نوشته هاشو می خونم .تمام عکساشو با دقت و با عشق دوره میکنم .و جای قلم هاشو که روی کارهای نقاشیم مونده رو می پرستم .اگر 5 نفر تو زندگیم باشن که تاثیر گذار ترین آدما باشن و از ته دل تحسینشون کنم یکیش آیدین آغداشلو است.استاد عزیزم همیشه به یادتون هستم و براتون آرزوی سلامتی و عشق و آرامش میکنم.به امید دیدار.
نوشته شده توسط معصومه, در ساعت 10 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388
می گویند خداوند اسرار آمیز ترین موجود کائنات است و تنها هنرمندانند که می توانند این سر و رموز را با احساسات زیبایی شناسانه شان به تصویر بکشند.آیدین آغداشلو ،بی شک یکی از آن هاست.هرچه هم قلم زدن هایش درست مثل بهمن محصص بزرگ با زوال و پوسیدگی و تنهایی همراه باشد. هر که هرچه می خواهد بگوید،به نظرم نقاش آخرالزمانی ما جزو معدود هنرمندانی بوده که در این بحبوحه ،استقلالش را حفظ کرده است .چیزی که برای زندگی یک هنرمند از هوا هم ضروری تر است .و آنها که تنها هستند خوب می دانند که این حاصل همان تنهایی های دوست داشتنی است .راستش نقاشی های آیدین برایم مثل آیه های تلخ قرآن وتورات و انجیل مقدس اند.من بارها حقیقت فانی بودنم و باقی بودن معبودم را در نقاشی های او دیده ام .راستی اگر نبود دست من24 ساله را چه کسی در دستان روشن سهراب شهید ثالث،ابراهیم گلستان و بهمن محصص بزرگ می گذاشت.تا به حال به این جایگاهش فکر کرده ایم؟

اظهار نظر کنید
نام :*
پست الکترونیکی :
وب سایت :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*

اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد

 
< بعد
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS