فقط دقایقی آرام گرفت و درست همین الان که ساعت دو و هفده دقیقه بامداد است، دوباره بیقرار شد. اگر درست یادم مانده باشد، آن شب هم که پیرمرد، آن کشتی عظیم دستساز و پر از آدم و حیوان خودش را تمام کرده بود، همچین بارانی آمد و همینگونه خشمگین. یادم نیست آن شب مثل امشب شد که شیشهي قدی خانه، زیر بار برق و رعد خرد شود یا نه، ولی خب در هر صورت، پسر نوح را آب برد. طبعا چون احساس میکنم ما به اندازهی آن قوم نافرمان، لایق مجازات نیستیم، متوقعم که آسمان هم تا صبح آرام بگیرد و آوار آب بر سرمان خراب نشود. فقط جلوهگريهاي صوتیاش دوبرابر است. هم از آسمان میآید و هم از این دزدگیرهای زودرنج ماشینها که بعد از هر رعدی جیغ میکشند. در چنین شبی که تاریکتر هم هست و خب حتما بيشتر هم ميترسند. کم پیش میآید کسی مثل من برود تا ماشین ترسیدهاش را دلداری دهد و در کنارش زیر تگرگی که ناغافل میبارد صبوری کند. از بس شیفتهی زمینی شده که پر از برگهای ریخته است و خیسی و باران و.... امشبی که در خاطره میماند؛ و الان که چه حس دلچسبیست. خنکای هوای طغیان زدهای از بیرون میآید و زیر پایم میپیچد. آرام میشوم. درست مثل همان شبی که کشتی پیرمرد بر بلندای موجها به پیش میرفت و باد لای ریشهای بلند سپیدش میپیچید. فقط جای پسرش خالی بود. حیف شد!
نظرات (22)
نوشته شده توسط امید, در ساعت 09 به تاریخ 21 فروردين ماه سال 1389 با درودفراوان آقای دکتربا عث افتخار اگه به وبلاگ من سربزنین بااحترام فراوان
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 10 به تاریخ 21 فروردين ماه سال 1389 صدای رعدهای دیشب استرس و ترس را تا مغز استخوانم رساند!!!...اگر به من هم دزدگیر وصل بود شاید چندین برابر ماشین ها می ترسیدم...اما چون دزدگیر ندارم کسی ترسم را نشنید و آن را دلداری نداد....
نوشته شده توسط The Innovative Muse , در ساعت 13 به تاریخ 21 فروردين ماه سال 1389 دیشب یکی از معدود شبهای باشکوه بود. رعد و برقهای اسرارآمیز، گویی که ارابههای خدایان بر فراز ابرها حرکت میکردند و فکر به این مسأله شکوه شب قبل را صدچندان میکرد. به رویای حزقیال نیز فکر میکردم و اینکه از ورای نورهای عجیب و فلشمانند ابرهای سیاه، سفینهای نمایان شود و مردم را از خواب چند هزار ساله بیدار کند!
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 18 به تاریخ 21 فروردين ماه سال 1389 سلام آقای دکتر ... جداً دلم برای نوشته هاتون تنگ شده بود! چیزی که برام جالبه دیدتون به اتفاقات ساده دور و برمونه. به بارون دیروز و دیشب خیلی قشنگ نگاه کردهاید و مثل همیشه لذت بردم ... راستی! از 12 مهر تاکنون هنوز فیلم ندیدهاید؟!؟! _______________________________ تخته خاکستری: و ما همچنان دوره می کنیم "هنوز" را!
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی , در ساعت 20 به تاریخ 21 فروردين ماه سال 1389 سلام استاد باور کنید تشنه یک خط از نوشته هایتان بودم.ممنون که نوشتید چقدر قشنگ بود،با اینکه از باران دل خوشی ندارم،اما به قدری زیبا بود که کیفور شدم ممنون
نوشته شده توسط علي سنجري , در ساعت 23 به تاریخ 21 فروردين ماه سال 1389 سلام،سال نو مبارك.امسال در "فكه"چنان بادي مي وزيد كه انگاري--- و ياد پارسال افتاده ام.فكه آنقدر داغ بود كه توان اينكه روي رمل ها پايت را بگذاري نبود.
نوشته شده توسط باران , در ساعت 20 به تاریخ 22 فروردين ماه سال 1389 همیشه می خوانمتان . فقط اکثر وقتها حرفم نمی آید کامنت بگذارم . اینبار هم احساساتی شدم و از دستم در رفت .می خوانم و لذت می برم . حتی اگر کامنت نگذارم .
نوشته شده توسط گاهنبار, در ساعت 12 به تاریخ 23 فروردين ماه سال 1389 سلام دوست گرامی .زیبا بود و غمگنانه! حسرت مانده بر دل پیرمرد و زودرنجی دزدگیرها و باران و تگرگ ....خشم خدا .....ممنون از این پست زیبا.
نوشته شده توسط رنگین م, در ساعت 00 به تاریخ 24 فروردين ماه سال 1389 سلام من چند بار پیام تبریک سال نو برای تان نوشتم اما درج نشد... نمی دونم چرا کودکانه ترسیدم... باز هم سلام و سال نو همچنان مبارک و رنگارنگ. ________________________________ تخته خاکستری: این اولین بار است که من پیامی از شما دریافت می کنم.... و سال تان پر از هزار رنگ آرامش
نوشته شده توسط ح.نیازی, در ساعت 18 به تاریخ 23 فروردين ماه سال 1389 سلام آقای دکتر. خوبی شما؟ کم پیدا شدید آقا؟! منتظر مطالب زیبایتان در عرصه مطبوعات هستم...
نوشته شده توسط سپیده, در ساعت 23 به تاریخ 25 فروردين ماه سال 1389 نمیدانم چرا کمتر از آن قوم مستحق مجازاتمان میدانید ... و ما چقدر از طوفان می ترسیم آنقدر که آرامش بعد آن را هم از یاد برده اییم
نوشته شده توسط ووو, در ساعت 22 به تاریخ 26 فروردين ماه سال 1389 آن پايين صفحهي جيميلتان، ته ته صفحه، يك جملهاي نوشته شبيه اين:
Last account activity: 1.5 hours ago at this IP (89.221.95.165). Details
بعد اگر روي ديتيل كليك كنيد، 5 آيپي آخري را كه توسط آنها به جيميل شما لاگين شده را خواهيد ديد. اگر معمولن از جاي خاصي مثل منزل يا محل كار يا حتا موبايل به طور دائم لاگين ميكنيد، آيپيهاي شما معمولن يك عدد ثابت يا يك رنج خيلي نزديك به هم هستند.
اكيدن توصيه ميكنم صبح به صبح كه ايميلتان را باز ميكنيد، يك نگاهي به 5 آيپي آخر جيميلتان بيندازيد تا اگر پسوردتان را دزديده بودند (مثلن ديديد يك نفر از غرب چين آمده توي جيميل شما) يا رفيق نابابي داشتيد يا هك شده بوديد يا هرچي، فرصت داشته باشيد تا در كمترين زمان ممكن پسوردتان را عوض كنيد.
ضمنن سوال امنيتي و ايميل دوم را در تنظيمات اكانت جيميل خيلي جدي بگيريد.
نوشته شده توسط نرگس, در ساعت 02 به تاریخ 29 فروردين ماه سال 1389 سلام. از اینکه با تاخیر خدمت رسیدم شرمنده. سال نو مبارک. امیدوارم سال خوب و خوش و همراه با بهترین ها را داشته باشید.
نوشته شده توسط سید رضا , در ساعت 19 به تاریخ 30 فروردين ماه سال 1389 سلام.عیدتون مبارک.امیدوارم سال بهتری داشته باشیم.آقا مصطفی مدتها بود به شما سر نزده بودم.در مورد باران نوشتید.باران که می بارد دلم هوای دوران نوجوانی را می کند.زیباست باران...
نوشته شده توسط پریزاد , در ساعت 13 به تاریخ 31 فروردين ماه سال 1389 هر چه قدر این مطلب را خواندم دیدم هیچ راهی ندارد که دوستش داشته باشم ... به چند دلیل ... اول اینکه : آسمان حتی اگر عاشقانه هم ببارد من از خیسی اش نفرت دارم ... دوم : هرگز هیج شبی مثل هیچ شب دیگر نیست و نخواهد بود ... سوم اینکه : نوشته ی بیش از حد سردی بود ... چهارم : حیف شد ِ آخرش به نظر من اضافه بود ...پنجم اینکه : هیچ شبی در خاطره نمی ماند ... این خاطره ها هستند که در شب می مانند و البته بعضی هاشان هم مثل روز روشن اند !
و آخر اینکه : کسی به شما نگفته است که از همان ۱۲ مهر تا به الآن هر مطلبی که نوشتید کاملا بی ذوقی و بی روحی در کلمات ذهن خاکستری اتان پرسه می زند ؟ و من هم به دلیل همه ی موارد مذکور همچنان تخته خاکستری قبلی را بیشتر دوست دارم ... در صورت تمایل کمی شور نوشتن لطفن ! _____________________________________ تخته خاكستري: با حرف آخرتان موافقم و وقتي در دنياي ايزوله ي خودخواسته به سر مي برم و حرفي جز منويات شخصي نيست و آن هم در فرصتي بغايت محدود و پر از دل شوره، طبعا همين كوتاه نوشتها آبباريكه اي مي شوند محض زنده ماندن يك مزرعه ي كوچك خاكستري كه خب دلم نمي آيد "موقتا تعطيلش كنم" تا آخر سال حداقل وضع بر همين منوال است و اميدوارم به نتيجه اي برسم كه بايد برسم. اوضاع در چند ماه آينده، چه بسا بدتر از اين شود. تعطيلي موقت هم البته راهي ست كه "همچنان روي ميز است!"
نوشته شده توسط الهه, در ساعت 00 به تاریخ 01 ارديبهشت ماه سال 1389 برایم جالب است. پریزاد اولین کسی بود که جرات کرد و اینطور صریح برای شما نوشت که از همان دوازده مهر تا به حال نوشته هایتان سرد و بی روح است. ما به امید شما امیدواریم اقای تخته خاکستری. این تخته ها و تخته های بسیار به خاطره سپرده می شوند. ترسی از فراموش شدن آنها نیست. آنها در ذهن می مانند تا زمانی که صاحبشان برگردد و اثری نو بیافریند. تا آن روز شما هیچ مجبور به نوشتن ناخواسته و از سر اجبار در این تخته نیستید. بگذارید خاطره خوبمان زنده بماند.
نوشته شده توسط
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
, در ساعت 13 به تاریخ 03 ارديبهشت ماه سال 1389 سلام از وبلاگ شما خوشم اومد
من وبلاگ آموزشی سینما و تئاتر دارم خوشحال میشم با شما تبادل نظر داشته باشم ممنون
نوشته شده توسط خاتون شعر , در ساعت 07 به تاریخ 05 ارديبهشت ماه سال 1389 سلام اولین باره به وبلاگتون میام وباید بگم خوب می نویسین
نوشته شده توسط سید رضا , در ساعت 21 به تاریخ 05 ارديبهشت ماه سال 1389 سلام آقا مصطفی عزیز
نوشته شده توسط ..., در ساعت 11 به تاریخ 06 ارديبهشت ماه سال 1389 هی لعنتی تو باید باز هم نقد بنويسي همه به جهنم اما تو باید نقد بنويسي
نوشته شده توسط رضا , در ساعت 06 به تاریخ 09 ارديبهشت ماه سال 1389 دکتر عزیز هرچند دور و دیر اما عرض ادب واحترام و تبریک ...
نوشته شده توسط کامران , در ساعت 01 به تاریخ 10 ارديبهشت ماه سال 1389 تعبیر زیبایی بود. امیدوارم نعمت باران هیچگاه برایمان تبدیل به عذاب الهی نشود.
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد