این پلکهای بیجهت سنگینشده را میشود به دست هیچ خوابی نسپرد. میتوان زل زد به بهاری که پیش از تقویم دارد با هزار تمنای فراموششده بحث میکند. مثل همین خوابآلودگی مضحک و دلچسب که شبیه روزهای سفر به کنارهی دریاست. من آخر برای کدام آرزوی هزارسالهام از تحویل امسال تازه بگویم ؟.... و از هجمهای که ناگهان همهي تپشهای قلب همهی سال بعدم را پیشخور میکند. پس من با چه قلبی پس از آن طاقت بیاورم تا بهاری دیگر که میآید. میآید؟ بهاری که همیشه قرار است بیاید. من از که باید بپرسم در بهاران همهی سالهای بعد چه معجزه ای در انتظار است؟ زندگی یعنی همین انتظار؟ واقعا کسی هست که با چراغ جادویش سربرسد و من را ازآغاز 1389 ببرد؟ درستش این است که بپراند!... به جایی که نمیدانم کجاست؟ من به یک چراغ جادوی سرشار از شنیدن نیاز دارم. حتما که نباید در دستان آن غولهای بیخاصیت عضلانی کتابهای قصه باشد. یعنی واقعا شما هیچ کدامتان یک چراغ دودزای فرمانبر در گنجهی اتاقتان ندارید؟
نظرات (22)
نوشته شده توسط زهرا.م , در ساعت 01 به تاریخ 21 اسفند ماه سال 1388 آدم می ترسد. این ترس و واهمه از دگرگونی، آن هم قلب ِ به تازگی، آدم را می ترساند. پشت این بی خوابی و تمناهای خوف انگیز، چه اتفاقی خفته است؟!
برایتان آنچه خوشایند است، آرزو می کنم و صبر، که همیشه گشاینده است.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی , در ساعت 14 به تاریخ 21 اسفند ماه سال 1388 سلام استاد پیشاپیش عیدتان مبارک،دلمان لک زده برای یادداشت های پربارتان در ماهنامه فیلم راستی به رنگ ارغوان را دیدید؟ ____________________________________ تخته خاکستری: ممنون و تازگی سال پیش رو هم سزاوارتان باد... من از 12 مهر تا الان، هیچ فیلمی ندیده ام.
نوشته شده توسط الهه , در ساعت 10 به تاریخ 21 اسفند ماه سال 1388 این بار کلمه کلمه تان استرس را فریاد می زند، بهار می آید ،بهار ها می آیند...
نوشته شده توسط بنفشه , در ساعت 18 به تاریخ 21 اسفند ماه سال 1388 چرا من یک چراغ جادو دارم اما انقدر کوچیکه که همیشه تو دستام قایمش میکنم و تا نباشه خوابم نمیبره..چراغ جادوی کوچکم امید را برایم هر سال با غولش می فرسته...امید..امید زیباتر از جهان امید ای دوست در عالم وجود جهانی نیست.. هر عرصه را بهار و خزانی است..در عرصه امید خزانی نیست...
نوشته شده توسط پیام, در ساعت 07 به تاریخ 22 اسفند ماه سال 1388 تولد هر نوزاد نشان اینست که خدا هنوز به انسان امیدوار است.
نوشته شده توسط احمد, در ساعت 07 به تاریخ 22 اسفند ماه سال 1388 بعد از مدت ها برگشتم و پست ها ی قبلی را خواندم
نوشته شده توسط پنجره چوبی, در ساعت 11 به تاریخ 22 اسفند ماه سال 1388 باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم این چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
از مولانا غافل نشوید
نوشته شده توسط رضا ساجدی, در ساعت 15 به تاریخ 22 اسفند ماه سال 1388 آقای دکتر اومدم شب عیدی سری بزنم وقت نکردم کامنت بذارم. حالا که برگشتم دیدم یه تغییراتی تو متن دادین! نمیشه همونو بذارین؟ اون خیلی با حال تر بود.
نوشته شده توسط الهه , در ساعت 21 به تاریخ 22 اسفند ماه سال 1388 مثل اینکه متن را عوض کردید.من هم مثل رضا ساجدی اولی را بیشتر پسندیدم.
نوشته شده توسط The Innovative Muse , در ساعت 10 به تاریخ 23 اسفند ماه سال 1388 انگار سینما را سه طلاقه کردهاید!
بشقابپرندهها را به هر چراغ جادویی ترجیح میدهم! با آنها میتوان رفت به دوردستها در فراسوی کهکشانها ...
آپم: برگزیدگان سینمای ایران ... راستی از امروز تا سیزده به در "میوز خلاق" هر روز آپدیت میشود.
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 00 به تاریخ 24 اسفند ماه سال 1388 سلام آقای دکتر ... در حسی به سر می برید که من فکر کنم میشه بهش گفت "تبعید خود خواسته" ... این حس رو نمیتونم دوست داشته باشم چون پر از نومیدی و بی تفاوتیه ... پر از بی آرزوییه ... آرزویی که بخواد آدم بی آرزو بمونه که دیگه آرزو نیست ... ببخشید ولی فکر می کنم به یک ری استارت احتیاج داشته باشید و چه زمانی بهتر از آغاز سال برای این کار ... مثل زمین تازه شید . دوباره متولد شید و دوباره آرزو داشته باشید .... در ضمن مبارک باشه .... آرزو می کنم همیشه شاد باشید و شاد بمانید.) ___________________________________ تخته خاکستری: من اتفاقا در عالی ترین درجه ی آرزومندی ام اکنون...و سرشار از انتظار لطف خدا... و آغاز!
نوشته شده توسط فیل سوف , در ساعت 10 به تاریخ 24 اسفند ماه سال 1388 خدا به داد ما برسه توی این سال جدید قراره چه بلاهایی سرمون بیاد؟؟
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 10 به تاریخ 25 اسفند ماه سال 1388 من خدایا زندگی می خواهم....این زمزمه صبح امروزم بود در خیابانهای بهار زده.... اگر اراده بر آغاز باشد حتما آغاز خواهد شد شاید بهار 89 و شاید بهار 90 و شاید هم در یک پاییز ...کسی چه می داند.... انتظار حس شیرینی است شاید شیرین تر از بهار طبیعت.....
نوشته شده توسط فلانی , در ساعت 09 به تاریخ 26 اسفند ماه سال 1388 چراغها و غولها این روزها همدیگر را گم کرده اند و سال نو می شود تمام می شود و شروع می شود و اصلا منتظر نم یماند که ما آرزو بکنیم یا نکنیم
نوشته شده توسط انفرادي, در ساعت 15 به تاریخ 26 اسفند ماه سال 1388 براي شما يك چراغ جادو عيدي ميگيرم از خدا. ميبينيد!
نوشته شده توسط عذرا , در ساعت 15 به تاریخ 26 اسفند ماه سال 1388 دکتر! من می ترسم یک روز چراغ جادو را پیدا کنم و ندانم کدام آرزوها آرام جانم خواهند بود.
ضمنا، این جا مشق نوشتن می کنم. خوشحال می شوم به رسم معلمی خطشان بزنید.
aberemast.blogfa.com
نوشته شده توسط The Innovative Muse , در ساعت 16 به تاریخ 27 اسفند ماه سال 1388 .: درباره صفحه مجازی "میوز خلاق" در فیس بوک :.
نوشته شده توسط یاسمن , در ساعت 20 به تاریخ 27 اسفند ماه سال 1388 بهار در یک قدمی است .سال نو مبارک
نوشته شده توسط قمرالسلطنه قجری , در ساعت 01 به تاریخ 28 اسفند ماه سال 1388 هنوز بهار نیامده، آقا جانم ما را صدا میکرد. پسرها روی زمین و دختر ها را روی پاهایش می نشاند. می گفت دختر ها ارج و قربشان بیشتر است. بعد هر چه دوست داشتیم داشته باشیم برایش می گفتیم. و اون از پشت پشتی قرمز رنگی که یادگار پدربزرگش بود یک چراغ جادو در می آورد و دست میمالید ... تمام دوست داشتنی های کودکی ما را از توی چراغ نامبرده در می آورد و دو دستی تقدیم ما میکرد . ... من هنوز خواب نزدیک به عید هر ساله ام را خوب به یاد دارم. برای شما یک چراغ جادوی بی انتها آرزو دارم.
نوشته شده توسط خدابیامرز, در ساعت 10 به تاریخ 29 اسفند ماه سال 1388 سلامعلیکم
چرا دکتر، اینجا چراغی هست، روشن، سراپاگوش. دود هم نکرد، نکرد. اما بهفرمان است.
کاش سال 89 سال خوبی باشد.
نوشته شده توسط مریم پاییزی , در ساعت 11 به تاریخ 29 اسفند ماه سال 1388 چقدر دلتنگ !!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط رها , در ساعت 11 به تاریخ 29 اسفند ماه سال 1388 سلام
بهارانه ي شما كو؟ نشون بديد كه بيداريد
نوروزي به از اين روزها و سالي بهين، چشم به راه شما باد شاد باشيد
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد