شوهرخالهای داشتم که همین تازگیها، غریب و خودخواسته مرد. نه این که ناباورانه باشد یا اطرافیانش را جامهپوش بهت غمی ناگهانی کند. مرگی بود شبیه "خب!" و خودش با سماجت خواست تا نماند. هنوز در حوالی هشتاد سالگی، برقرار بود و سالم و همچنان بر عادت و آیینهایش استوار. وقتی دانست که دختر جوانش دچار بدخیمی لاعلاج است، آرام آرام در غم و بهتی فرو رفت تا بلکه دنیا را فراموش کند... و سکوت کرد و کم کم حافظهاش را از دست داد و فلج شد. در حالی که هیچ کدام از این یافتهها با هیچ بیماری عصبی شناخته شدهای تطابق نداشتند. شناخت گاهگاهی داشت و بیشتر به جا نمیآورد و البته "وانمود" نمیکرد. دخترش که مرد، همه گفتند که اصلا نفهمید؛ اما سکوتی که سنگینتر شده بود، نشانه فهمیدن بود. فرزندانش تیمارداری کردند تا بلکه به زندگی بازگردد اما او تلاشی برای ادامه نداشت انگار. گاهی فقط به یاد دختر مویه میکرد و مدام رنجورتر میشد تا زودتر از این قطار پیاده شود...و سرانجام دست هایش را در برابر یک عفونت ساده بالا گرفت تا بلکه به دستان دخترش برسد. خیلی سال قبل بود که دائیام سکته کرد و نصف تنش فلج شد. چند ماهی با ناتوانیاش کنار آمد اما کمکم خسته شد. اهل ذکر بود و ایمان و بیدلبستگی. وقتی رفته بودم عیادتش، چشمانش خیس شد: " دیگه خسته شدم دائی... ختم برداشتهام تا بروم. چهل شب که تمام شود، خدا کند که تمام شود.... امشب میشود بیست و چهار تا . "شانزده شب بعد بود که خبر دادند دائی رفت... که رفت. پسر عمهای داشتم که او نیز در پنجاهسالگی، همین دو ماه پیش درغربت و غریبانه رفت. بیست و چند سال قبل، از ایران رفت و دیگر هرگز بازنگشت. با همه ما و فامیل متفاوت بود و عقاید خودش را داشت. تنها زندگی کرد و در اوج تنهایی مرد. خودش خواست. تنها دلبستگیاش به مادرش بود در این سوی آب. با تلفنهای هفتگی. وقتی سال گذشته مادرش مرد، او نیز نخواست که بماند. و خلقت در برابر بیمیلی او سر تسلیم فرود آورد. سکته کرد و چند وقتی ویلچرنشین شد... و در درازترین شب سال مرد.
نظرات (26)
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 07 به تاریخ 11 اسفند ماه سال 1388 سلام. سلیت می گویم.
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 12 به تاریخ 11 اسفند ماه سال 1388 نمی دونم چه پروسه ای طی میشه که انقدر راحت می برند؛ راحت دل می کنند و می گذارند همه چیزو بعدش میرند .... واقعاً عجب رسمیه رسم زمونه ... راستی! برای اون نوشته تون پس از فوت دختر خاله تون کامنتی نوشته بودم .... دوباره که خوندمش خیلی بیشتر خوشم اومد؛ شاید دستگاه مختصلت این دل بریدگان هم با ما فرق داشته باشه ...
نوشته شده توسط پنجره چوبی, در ساعت 10 به تاریخ 11 اسفند ماه سال 1388 شب عیدی کلکسیونی از مرگ و میر را ردیف کرده اید ها!
نوشته شده توسط آرام, در ساعت 13 به تاریخ 11 اسفند ماه سال 1388 با پنجره چوبی موافقم. در این هوای بهاری و چه چه پرنده ها و باران های به این قشنگی شما یادی از زنده ها می کردید بهتر نبود؟
نوشته شده توسط مسعود , در ساعت 14 به تاریخ 11 اسفند ماه سال 1388 چهقدر غریب و تنها. من هم خیلی از این دست مردها را میشناسم که دردهایشان را بروز نمیدهند و روز به روز شکستهتر میشوند.... خدایشان بیامرزد...
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی , در ساعت 14 به تاریخ 11 اسفند ماه سال 1388 سلام استاد تسلیت مرا بپذیرید که دیر متوجه شدیم البته. واقعا که دنیا کارش معلوم نیست...ای کاش همه بفهمیم که تنها یکبار زندگی می کنیم...
نوشته شده توسط مرتضی , در ساعت 17 به تاریخ 11 اسفند ماه سال 1388 سلام .. مطلب تلخی است .. متاسفم .. تسلیت عرض می کنم .. مرگ اما همچنان زنده است .. سلامت باشید .. یا حق .
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 13 به تاریخ 12 اسفند ماه سال 1388 سلام.من برخلاف نظرات پنجره چوبی و آرام،معتقدم وقتی مصیبتی بر انسان حادث شود دیگر این چه چه پرندگان و نم نم باران برایش بدتر از...می شود. ____________________________________ تخته خاکستری: البته ظاهرا باید توضیح بدهم که منظورم از این نوشته ابراز مصیبت و خبر فوت نیست. دل بریدگی و مرگ خواهی در ضمیر ناخودآگاه در این سه رخداد برایم جلب توجه داشت. طبعا چون از منظر غم دیدگی و مصیبت نگاهش نکردم، همزمانی اش با روزهای آخر سال هم به چشمم نیامد.
نوشته شده توسط ن ی ک ز ا د , در ساعت 00 به تاریخ 12 اسفند ماه سال 1388 وقتی غرابت مرگ کمتر از غربت و بیگانه سری زندگی بشه طبعا بریدن و بی میلی به زندگی رو همراه داره . انگار حیات ما وقتی خالی از وابستگی هاش بشه حکم کاغذ سفیدی رو پیدا میکنه که چیزی برای خوندن و دیدن نداره و می خوای زودتر مچاله اش کنی بندازی دور.
نوشته شده توسط سید رضا , در ساعت 09 به تاریخ 12 اسفند ماه سال 1388 سلام.رفتن همیشه سخت است.ولی خودخواسته رفتن شیرین و گوارا است.اوج دلتنگی را با سرود رفتن فریاد کردن بسیار شگفت انگیز است.خدا صبرتان دهد.
نوشته شده توسط فيل سوف , در ساعت 12 به تاریخ 12 اسفند ماه سال 1388 مردن ما آدم ها از لحظه ي تولد شروع مي شد .. يك روند كند و جانكاه !! باور بكنيد يا نه .. من امروز صبح گورستان بودم. براي يك پروژه ي عكاسي و انقدر دلگير شدم كه بدون شاتر زدن .. به خانه برگشتم.
نوشته شده توسط The Innovative Muse , در ساعت 17 به تاریخ 12 اسفند ماه سال 1388 مرگ فقط یک آغاز است ... آغاز زندگی در جسمی دیگر و در جهانی دگر.
آپم: امسال چه کسانی اسکارهای اصلی را به خانه خواهند برد؟
نوشته شده توسط فلانی , در ساعت 13 به تاریخ 13 اسفند ماه سال 1388 امروز که آمدم اینجا دیدم چقدر من و شما به هم نزدیکیم روزهای آخر سال من هم مرور می کنم همه آنها را که رفته اند ...
نوشته شده توسط بهار , در ساعت 00 به تاریخ 14 اسفند ماه سال 1388 مرگ های پشت سر فامیلی همین طوری شاید لحظه هایی که میلی برای زندگی نداری ادم ها تا امید دارند زنده اند بعدش که هیچی !
نوشته شده توسط زهرا.م , در ساعت 03 به تاریخ 14 اسفند ماه سال 1388 درازترین شب سال... برای کسی خواهان و منتظر مرگ است، شب سختی بوده.
نوشته شده توسط پیام, در ساعت 13 به تاریخ 14 اسفند ماه سال 1388 خدایا !
یادم بده یادم باشه یادت باشم
نوشته شده توسط شكوفايي(مينا) , در ساعت 17 به تاریخ 14 اسفند ماه سال 1388 سلام. مدتهاست كه سر نزدم. آمدم و دلم گرفت. سالمرگ پدرم بود همين روزها. و دومين سال برادرم. ياد حال و هواي خانه امان افتادم ... اي دريغ و حسرت هميشگي.
نوشته شده توسط خدابیامرز, در ساعت 18 به تاریخ 14 اسفند ماه سال 1388 سلامعلیکم
همیشه این تسلیم شدگی در برابر مرگ برایم جالب توجه بوده، خودآگاه یا ناخودآگاه.
تسلیت عرض میکنم.
نوشته شده توسط انفرادي , در ساعت 15 به تاریخ 15 اسفند ماه سال 1388 مرگی بود شبیه "خب!" يك چيزي توي اين نوشته بود كه دلم را فشرد باز. همين متفاوت بودن اين سه نفر با بقيه فاميل و عقايد خود را داشتن و بي دلبستگي بودن و سكوت كردن و... احيانن همه ي اينها شما را ياد خودتان كه نمي اندازد؟؟؟ مراقب خودتان، دلتان و حال هوايتان باشيد بيشتر. من نگرانم .
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 09 به تاریخ 16 اسفند ماه سال 1388 صندلی ها خالی می شود تک تک ... به گمانم من هم می رسم به جایی که بخواهم بروم تا بمانم !!...شاید دل بستن است و نه دل بریدن...
نوشته شده توسط کلاسور , در ساعت 15 به تاریخ 16 اسفند ماه سال 1388 نمی دونم چی بگم. ولی ای کاش آدم اونجور که می خواد بمیره !!!
نوشته شده توسط The Innovative Muse , در ساعت 17 به تاریخ 16 اسفند ماه سال 1388 درود بر جناب دکتر لطفاً کلبهی مجازی حقیر ما را به نورتان منور کنید! آپم: معرفی کتاب "سفر نویسنده" اثر کریستوفر وولگر
نوشته شده توسط نيلوفر , در ساعت 13 به تاریخ 17 اسفند ماه سال 1388 سلام! وبلاگتون بدون تعارف خيلي پرمحتواست. ديدم شما و اين وبلاگ به ادبيات مرتبط ايد، گفتم گفتگو با كبري بابايي، نفر اول در زمينه ي شعر نوجوان ، در جشنواره ي شعر فجر رو بخونيد. ممنون.]
نوشته شده توسط باران , در ساعت 18 به تاریخ 17 اسفند ماه سال 1388 بسیار اتفاقی اینجا را دیدم . چندی قبل . در پی جستجوی یک عکس . تا جاییکه وقت داشتم خواندمتان . همانروز باید برای پیامبر سبز چیزی را آپدیت می کردم که نشد . و برای شما هم نشد که کامنت بگذارم . چه اتفاق جالبی شد که شما هم از دوستداران پیامبر سبزید . کامنت آنروز این بود : جنازه ای بر راه می گذشت . محمد (ص) بر پای ایستاد . گفتند : مسیحی ست . گفت : انسان است ! و درباره این پستتان هم ... نمی دانم . خود من هم شاید یک روز در ناباوری اطرافیان به استقبال مرگی بقول شما خودخواسته بروم . مهم انجام رسالتهایی ست که برایشان آمده ایم .
نوشته شده توسط ح.نیازی , در ساعت 18 به تاریخ 17 اسفند ماه سال 1388 م ر گ
نوشته شده توسط میوز خلاق , در ساعت 13 به تاریخ 20 اسفند ماه سال 1388 درود بر جناب دکتر
وبگاه تخصصی فیلمنامه نویسی: چرا "آواتار" اسکارهای بهترین فیلم و کارگردانی را نبرد؟
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد