حوالی نیمهشب است و من انگار بیدلیل راه گم کردهام. بی هیچ کورسویی و فقط با چند جرعه طعم باران شبانه. صدای باد میآید و فریاد.... انگار شبی باردار انبوه هزار نجوای ناگفته است و حالا دارد درد میکشد تا همهشان را بزاید. ناگهان راهم را گم کردم و دیدم که خودم در گوشهای نشسته، بیشبیه به آن چه گمان میبردم خود من است و مال هزارها سال پیش است انگار. و حالا میپندارم که اکنون این منم؛ در آستانهی بیخویشی.... چه قدر دلتنگم برای آنِ خودم که پیش از نیمه مهر همین سال رو به بهار، با هر قطرهی باران نفس میکشید و حالا مثل تخم کبوتری لای لالایی گیسوان یک شب دور پنهانش کردم... تا کی دوباره با شیون آسمانی آبستن، پوستین آهکی ناچاریاش را کنار بزند... و دوباره یعنی شعر؟
نظرات (27)
نوشته شده توسط مسعود , در ساعت 03 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 به نظر شما چارهای به غیر از شعر داریم؟
نوشته شده توسط آرام, در ساعت 06 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 دکتر نوشته تان را خواندم. یاد "شما" به خیر. یاد همان "منی" که در لالایی گیسوان یک شب دور پنهانش کردید. مطمئن باشد دکتر که دوباره شعر. مطمئن باشید.
نوشته شده توسط خدابیامرز, در ساعت 07 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 سلام علیکم
پوستین آهکی ناچاری شسته می شود در باران، پوستینهای بتونیمان را چکار کنیم؟
امیدوارم این "کی" خیلی دور نباشد، خیلی دیر نماند.
نوشته شده توسط انفرادي , در ساعت 08 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 ناگزيريم...
نوشته شده توسط الهه, در ساعت 08 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 عکس و متن را خیلی دوست داشتم. شبیه قدیم های شما است!
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 08 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 و ما در انتظار شیشه ای شدن پوستین و پرواز... تولد دوباره شعر را به انتظار نشسته ایم، باور کنید!!
نوشته شده توسط طناز , در ساعت 10 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 سلام بازم مثل همیشه متین و ارام بخش
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 16 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 و تمام اینها باعث می شوند تا خودمان را اندکی بهتر بشناسیم ...
نوشته شده توسط ن ی ک ز ا د , در ساعت 18 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 منتظر این دوباره تان هستیم همچنان و همچنان
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی, در ساعت 20 به تاریخ 02 اسفند ماه سال 1388 سلام استاد دلمان تنگ شده بود شدیدا،باران برای من چندان هم دوست داشتنی نیست...نمیدانم چرا اینجوریم!
نوشته شده توسط زهرا.م , در ساعت 00 به تاریخ 03 اسفند ماه سال 1388 شما نیمه شب های زیادی برای این وبلاگ نوشته اید. ما نیمه شب های زیادی اینجا احساس های متفاوتی را خوانده ایم. دوباره با هر نسیم و باران و بوی خاک و شعر نفس خواهد کشید؛ پروانه پیله می درد.
نوشته شده توسط فلانی , در ساعت 01 به تاریخ 03 اسفند ماه سال 1388 نمی دانم چرا به دنیا نمی آییم انگار قرار نیست متولد شویم ما...
نوشته شده توسط مریم, در ساعت 08 به تاریخ 03 اسفند ماه سال 1388 کامنت زهرا. م را خیلی دوست داشتم. یکی از معدود یاران قدیمی این صفحه است. از دو سه سال پیش گمانم.
نوشته شده توسط انفرادي, در ساعت 14 به تاریخ 03 اسفند ماه سال 1388 اين نوشته را دوست داشتم آقاي خاكستري. دلم را فشرده تر كرد...
نوشته شده توسط دختر ايروني , در ساعت 15 به تاریخ 03 اسفند ماه سال 1388 چقدر خوشحالم كه ديدم دوباره نوشتيد- حتي اگر اين نوشته يك حس غم تزريق كند (نميدانم شايد تنها براي من اين حس را داشت) چند روز پيش كامنتي از گذشتهاي دور از شما در وبلاگ تعطيل شده خودم ميخواندم كه دوباره حس آرامش را يافتم
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 23 به تاریخ 03 اسفند ماه سال 1388 سلام.آری غمگین شده اید.باید جلوی این حس را بگیرید. -راستی به وبلاگم نمی آیید؟نظری نمی گذارید؟؟؟ منتظر شما هستم.
نوشته شده توسط مهشید, در ساعت 11 به تاریخ 04 اسفند ماه سال 1388 سلام آقای دکتر... من هنوز هم وقتی دلم می گیرد به نوشته های تان برمی گردم و با هر بار خواندن آنها آرام می شوم! استاد عزیز به خاطر تمام حسهای خوب و آرام بخشی که به ما هدیه دادید سپاسگزارم . آرام و عمیق باشید مثل همیشه
نوشته شده توسط فرياد بي صدا , در ساعت 15 به تاریخ 04 اسفند ماه سال 1388 درود بر شما قلمتان و احساستان ستودني و زلال است من خواندمتان پر از لذت بودن بود نوشته هاتون موفق باشيد و مستدام
نوشته شده توسط سید رضا صائمی , در ساعت 12 به تاریخ 05 اسفند ماه سال 1388 سلام دکترحان! کم پیدایی ! نه در مجله فیلم می نویسی نه جشنواره آمدی!! خیره انشاالله _____________________________________ تخته خاكستري: http://www.jalalifakhr.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=401&Itemid=1
نوشته شده توسط ح.نیازی , در ساعت 20 به تاریخ 05 اسفند ماه سال 1388 سلام آقای دکتر. خدا را شکر که سلامت هستید، امیدوارم که همینطور باشه! روزهای خوبی رو براتون آرزو دارم...
نوشته شده توسط The Innovative Muse , در ساعت 21 به تاریخ 06 اسفند ماه سال 1388 همهی این سرگشتگیها به خاطر 2012 است؟! مطمئناً بشر در 12/21/12 منقرض نخواهد شد، آن رویدادهای سهمگین هزاران سال قبل نیز در کرهی زمین روی داده اند. طوفان نوح خیلی از ملتها را نابود کرد. آتلانتیس از روی کره خاکی محو شد و به افسانهها پیوست ... اما امروز نوع بشر همچنان روی این کره ی خاکی به زندگی خود ادامه میدهد. حتی اگر میلیاردها انسان نابود شوند، باز تعدادی زنده خواهند ماند. به این فکر کنید که جزو آن بازماندگان خواهید بود و طبعاً تمدن جدید بشر به پزشکی که در امور فرهنگی و هنری نیز حاذق باشد نیاز خواهد داشت.
نوشته شده توسط الهه , در ساعت 21 به تاریخ 06 اسفند ماه سال 1388 شاید ققنوس باشد...دوباره متولد شدن!
نوشته شده توسط اقلیما, در ساعت 22 به تاریخ 06 اسفند ماه سال 1388 سلام چه عجب به روز کردید وب رو......یک ماهه که هر چی میام میبینم وب به روز نشده.....
مطلبتون رو دوست داشتم.... از اون وقتایی بود که دوست داری زیر یه آسمون ابری راه بری و بارون به شد بباره... و خیس بشی...
آقای جلالی فخر جای نقد هاتون تو مجله فیلم خالیه.... حیف به خدا نباشید....
نوشته شده توسط مریم پاییزی , در ساعت 07 به تاریخ 08 اسفند ماه سال 1388 باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب ...
نوشته شده توسط The Innovative Muse , در ساعت 17 به تاریخ 08 اسفند ماه سال 1388 درود بر جناب دکتر
تارنمای تخصصی فیلمنامه نویسی به روز شد: در دنیای پس از اعتصاب - بخش پایانی
نوشته شده توسط عقیل قیومی, در ساعت 18 به تاریخ 09 اسفند ماه سال 1388 سلام بر شما از سایت هوشنگ گلمکانی به شما پیوند خوردم.دوست دارم عقیده اتان را درباره ی این پست آخرم بدانم. لطف می کنید
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 23 به تاریخ 10 اسفند ماه سال 1388 سلام.اعتماد را هم بستند؟؟ منتظر ویژه نامه عید نوروزش بودیم!!!
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد