خوبترین اتفاق این روزهایم را برایتان مینویسم. دیدار با یک دختر و یک دستخط و مهربانی دستهایش که بر صورتم گذاشت. حس نابی بود و اصلا گمان نمیکردم در یک همنگاهی کوتاه، افقی از بهشت را این گونه پیش نگاهم پهن کند. تازه آموخته بود بنویسد "بابا" و "مامان" و "انار" و پدر و مادرش دوست داشتند که لذت گاز زدن سیب حضور دخترشان را با من هم قسمت کنند؛ با پوست. اسم دخترک عسل است. تازه شش ساله شده و از سال دیگر به مدرسه خواهد رفت. این کلمات را در خانه آموخته است... کنار خواهرش که دو سال بزرگتر از اوست. شش سال پیش که تازه بهار شده بود، یکی از دوستان قدیمیام تماس گرفت که همدیگر را ببینیم. گمان کردم محض عیددیدنیست؛ اما او مضطرب بود و شتاب داشت که زودتر!... عصر که آمد، خبر داد که خانمش ناخواسته باردار است و زندگیشان جهنم و کابوس. خواهش کرد برایش پروستاگلاندین بنویسم تا جنین را زودتر سقط کنند. گفتم که هرگز چنین نمیکنم و برای هیچ کس نخواهم کرد. سه ساعت تمام برایش حرف زدم تا چنین نکند و این که چرا نباید چنین کند. آخرین حرفش خواستهی دیگری بود: "من قانع شدم؛ اما همسرم بیتاب است. بچهی قبلی ما تازه دوساله است و ما هر دو شاغل. مدام دارد گریه میکند و میخواهد زودتر خلاص شود." غروب همان روز بود که هر دو در ماشین من نشسته بودند. عجیب باران میآمد. حرفهای همسرش را لابلای هقهق گریههایش بریده میشنیدم و احتمالا او هم حرفهای من را پشت اندوه بیایستایش همینگونه میشنید؛ درست شبیه آسمانی که داشت برای کشتی نوح میبارید...حرف آخرم این بود که هیچ کس مطمئنتر از خدا برای اعتماد نیست. فردای آن روز که دوستم تماس گرفت و گفت بچهشان را به امید خدا نگاه میدارند، این بار هقهق من بود که حرفهایم را بریده کرده بود. حس کردم دوست دارم بروم پیش خدایی که همین نزدیکیست، نفسی تازه کنم و در گوش خدا بگویم: " این یکی را بیزحمت یک جایی بنویسید که یک وقت باد نبرد!" دوستم بعدها برایم گفت که با آمدن عسل، معنای واقعی برکت را فهمیدهاند و اصلا زندگیشان عین سیب شده... او هر سال به یادم میآورد تا من هم سراغ آن نوشته را از خدا بگیرم. امسال با یک جمعه شیرینی آمدند و یک دستنوشته: بابا، مامان... و انار.
نظرات (25)
نوشته شده توسط همشهری کوبریک , در ساعت 00 به تاریخ 15 آذر ماه سال 1388 آقای دکتر چه حس خوبی بود میان این نوشته تان و یک لحظه فکری شدم که چه موهبتی است دوست خوب و نصیحت به جا و اینکه انسان مطمئن باشد که در سرنوشت دیگران چه کم و چه زیاد تاثیر مثبت داشته باشد. من دبیر هستم و انگلیسی درس می دهم و گاهی فکر میکنم با خودم که یک حرف یا رفتار و یا حتی اشاره نابجای من می تواند تاثیری بسزا در زندگی دانش آموزانم و همچنین خودم داشته باشد.به هر حال حس بسیار عالی از این مطلب شما به من دست داد.امیدوارم همیشه در زندگیتان امیدبخش لحظات ناامیدی زندگی دیگران باشید.
نوشته شده توسط آرام, در ساعت 08 به تاریخ 15 آذر ماه سال 1388 بالاخره تخته خاکستری هم در لیست گوگل چرخان بالا آمد. می خوانم و نظر میدهم.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی, در ساعت 08 به تاریخ 15 آذر ماه سال 1388 سلام استاد چه خوب که دوباره نوشتید. خدا خیرتان بدهد،گاهی اعتماد به خداوند از هر چیزی موثر تر واقع می شود....
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 13 به تاریخ 15 آذر ماه سال 1388 سلام.ولی حس می کنم شما در پشت این یادداشتتان دلمشغولی خاصی است. نمی دانم چرا؛و آیا اصلا درست فکر می کنم؟؟؟
نوشته شده توسط من تنها تر از تو , در ساعت 08 به تاریخ 16 آذر ماه سال 1388 چاره اي بايد كرد وگرنه ناخواسته ها جهان را تسخير مي كنند.
نوشته شده توسط ح. نیازی , در ساعت 22 به تاریخ 15 آذر ماه سال 1388 سلام آقای دکتر، امیدوارم خوب باشید. خواندن این مطلب حال عجیبی داد...
نوشته شده توسط نرگس , در ساعت 01 به تاریخ 16 آذر ماه سال 1388 هر چند که آمدن این دختر شیرین است اما همیشه همه چیز به این شیرینی نیست. راستش شاید دیدگاه من کمی منفی باشد. اما در کل اعتقادی به بچه دار شدن ندارم.
نوشته شده توسط سعيد هدايتي , در ساعت 08 به تاریخ 16 آذر ماه سال 1388 چه خوب كه خدايي داريم هنوز .
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 10 به تاریخ 16 آذر ماه سال 1388 یک باز در مورد فیلم دعوت در وبلاگم نوشتم و این سؤال را داشتم؛ آیا هر بچه ای که از هر رابطه ای (نه این دوستتان؛ کلی می پرسم!) چه از شهوت، چه از نادانی، چه از بی احتیاطی، چه از عشق، و .... نشانه ای از خداست و دعوت است؟! این نمونه که فرمودید یک نمونه اکازیون و خیلی فانتزی قضیه است؛ یک نوشته رو هفته پیش در وبلاگم قرار دادم؛ به نام "رازهای مجهوا آفرینش" .... سؤالهای زیادی در ذهنم هست که مقداری از آنها را در این نوشته آورده ام .... تأکید می کنم بر سؤال؛ چرا که خود من هم نظری ندارم فعلاً هاج و واج این قاعده طبیعت هستم ....
نوشته شده توسط یاسمن , در ساعت 04 به تاریخ 17 آذر ماه سال 1388 گرچه بارها شنیده ایم و حتی خودمان هم از آن استفاده می کنیم اما به نظرم کلمه ناخواسته کلمه مناسبی نیست . مگر می شود ؟ دونفر که عقل دارند درک و فهم دارند و...
نوشته شده توسط سارا, در ساعت 12 به تاریخ 18 آذر ماه سال 1388 مگر می شود باران ببارد و هوا اینطور ملس باشد و مه زمين و آسمان را گرفته باشد و ما بیاییم و در تخته خاکستری هیچ نشانی از باران محشر امروز نیابیم؟ هیچ اثری از مه نباشد؟ حتی جای غرغرهای ترافیکی هم اینجا خالی مانده است... یعنی اینقدر گرفتارید؟! یا اینقدر دست از دنیا شسته اید؟! اصلا هنوز با باران محشور می شوید؟
نوشته شده توسط عذرا , در ساعت 17 به تاریخ 18 آذر ماه سال 1388 عمیقا تحت تاثیر قرار گرفتم .. یک وقت هایی بعضی حرف های ساده و معمولی مثل سیلی به آدم می چسبد!
نوشته شده توسط سبو , در ساعت 19 به تاریخ 19 آذر ماه سال 1388 عکس از مطلب دلنشین تر و مطلب از عکس دلچسب تر. لذت این بارقه ی امید، این روح زندگی جاری در این مطلب را با جانمازم قسمت میکنم و با جاده ی منتهی به تنها همدم و همدردم.
نوشته شده توسط روشنك, در ساعت 01 به تاریخ 20 آذر ماه سال 1388 لطفاً مراجعه كنيد و بخوانيد .
http://www.parandeazad.blogfa.com/post-566.aspx
نوشته شده توسط www.shahidnews.com , در ساعت 14 به تاریخ 21 آذر ماه سال 1388 www.shahidnews.com دوست عزیز سلام بیائید کمک کنید در یک محیط کاملاٌ بی طرف برای شهدا گامی برداریم 1-در ارسال اخبار ومطالب ما را یاری کنید. 2-سایت ما را لینک کنید. 3-به سایر دوستان نیز اطلاع دهید www.shahidnews.com
نوشته شده توسط روشنك, در ساعت 18 به تاریخ 21 آذر ماه سال 1388 .... __________________________________ تخته خاکستری: عذر تقصیر که کامنت شما خصوصی باقی ماند. می دانید که از ورود یا طرح یا اظهار نظر یا... سیاسی پرهیز دارم. عدم تایید بی توضیح کامنت شما را هم محترمانه نیافتم و این شکل میانه در دسترس بود.
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 07 به تاریخ 22 آذر ماه سال 1388 خب دشواری اینجاست که ما را از آینده اطمینانی نیست...و چقدر گاهی این اعتمادهای ما متزلزل است...نمی دانم.
نوشته شده توسط MerCeDeh , در ساعت 12 به تاریخ 22 آذر ماه سال 1388 فقط اشك ريختم و اين جمله ها رو خوندم : هیچ کس مطمئنتر از خدا برای اعتماد نیست ... حس کردم دوست دارم بروم پیش خدایی که همین نزدیکیست، نفسی تازه کنم و در گوش خدا بگویم: " این یکی را بیزحمت یک جایی بنویسید که یک وقت باد نبرد!" ... شايد شنيدن، خواندن و ديدن اين جملات فوق العاده زيبا باشن ولي در اوج سختي و مشكلات معني آن رو مي فهميد و آنجاست كه خودتون رو محك مي زنيد. امتحانهاي خدا خيلي سخته، خيلي
نوشته شده توسط محمد مسعودنیا, در ساعت 20 به تاریخ 22 آذر ماه سال 1388 خیلی حال کردم با این ماجرایی که تعریف کردی و این جمله هم خیلی روم تاثیر گذاشت {هیچ کس مطمئنتر از خدا برای اعتماد نیس} یه چیزایی رو درون آدم تکون میده. {امسال با یک جمعه شیرینی... فک کنم یک جعبه شیرینی} نمیدونم.
نوشته شده توسط حمید, در ساعت 07 به تاریخ 23 آذر ماه سال 1388 اعتماد به خدا یعنی تکیه به مطمئن ترین ستون هستی و امید به خدا یعنی رسیدن به ارآمش خیر در دنیا عافیت در اخرت بر شما باد
نوشته شده توسط سيد رضا , در ساعت 18 به تاریخ 23 آذر ماه سال 1388 سلام.اول كه نوشته شما را ديدم حوصله نداشتم بخوانمش.رفتم سراغ پيامها.پيامهاي مردم را كه ديدم بسيار كنجكاو شدم.حالا خوشحالم كه نوشته ات را خواندم و مطلبي جديد ياد گرفتم.خدا همين نزدكي است.من حواسم سر جاش نيست.هوايمان را دارد.ممنون حاج مصطفي.
نوشته شده توسط MerCeDeh , در ساعت 14 به تاریخ 24 آذر ماه سال 1388 و من هم امروز، در اين لحظه، پس از روزها اشك ريختن، بعد از ماهها و سالها سختي، به خدا اعتماد كردم ...
سخته به خدا اعتماد دارم ولي به روزگار، نه به اين دنياي ... نه
برام دعا كنيد. متشكرم
نوشته شده توسط
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
, در ساعت 18 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1388 خیلی به خدا اعتماد کردم اما چرا فایده نداره...
نوشته شده توسط MerCeDeh , در ساعت 13 به تاریخ 29 آذر ماه سال 1388 بايد روي اعتمادتون پافشاري كنيد. قدرت اعتمادتون رو بايد ثابت كنيد. ارزون نيست. قيمت داره ....
نوشته شده توسط آرمین کمالی, در ساعت 19 به تاریخ 29 آذر ماه سال 1388 دکتر هر سال این روزها که می شد شما متولد می شدید. امسال هم خبری هست؟ تولدی؟ کیکی؟ شمعی؟
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد