نه این که فکر کنیم مردن زیاد شده، مردن آدمها در این روزها بیشتر به چشم آمده و تنها دلیلش شهرت است و رسانه. تا این جایش که خب روال دنیاست و همهی ما به رغم اشتیاق جاودانگی، میدانیم که دیر در حد چند ده سال یا زود در حد ثانیهی بعد، به جرگهی مسافران دنیای موهوم و ناشناخته خواهیم پیوست. ویژگی خلقت است که مرگ را باور داریم اما هیچگاه در بارهی مرگ خود با قطعیت تمام یقین نداریم. چه بسا گمان میبریم دقایقی قبل از پایان عمر ما، خلقت نیز به قیامت خواهد رسید و حیاتمان به امتداد مستقیم و کوتاه آخرت خواهد پیوست. در آن سوی سکه، ما نظارهگر مردن نوبترسیدهها هستیم و سوای حواشی سرگرمکنندهای که برای خودمان درست کردهایم، حسابرس هم میشویم و به طرز ناشیانهای تصمیم میگیریم خودمان را جای خدا بگذاریم و احیانا پیشبینی کنیم که چه فرجامی در آن سوی جسمانیت در انتظار این تازه رفته است. یک جور محاکمهی پیشبرزخی. احیانا دلایلی هم محض طرح در دادگاه میآوریم تا رفتار خدا را با بندهی جانباخته حدس بزنیم!... و حتی میزان بخشایندگی خدا را هم بر اساس روحیات و نظرات شخصی خود به محک سنجش میآوریم؛ غافل از این که خود در چه وضعی هستیم. سزاوارتر آن است که حواسمان به خودمان باشد تا محاسبهی دیگران در جایگاه حساب. بر خودمان سختگیر باشیم و خود را صاحب دانایی گناهکار دانستن هیچ کس ندانیم که رابطهی بنده با خدا تا آخرین لحظهی حیات برقرار است و عاقبتها را فقط او میداند و بس. مگر میان میزان بخشایندگی و حسابگری خدا نسبتی ارائه شده که ما چرتگه در دست میگیریم؟!... باور کنیم به جهنم فرستادن جنایتکاران و به بهشت فرستادن عبادتپیشگان هم به این راحتی و قطعیتی که گمان میبریم نیست. این هشدار خدا را که "قلیل من الاخرین" را بیش از آن که بر سر دیگران بگسترانیم، متوجه خود بدانیم و کلاه ایمان خود را بچسبیم که سفر در آن سوی لحظه منتظر است.
نظرات (23)
نوشته شده توسط علي سنجري , در ساعت 10 به تاریخ 03 آذر ماه سال 1388 همينطور بوده، هميشه بازنده بودن ...و جهنم و عذاب.
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 08 به تاریخ 03 آذر ماه سال 1388 من فکر می کنم یکی دیگر از دلایل فکر نکردن ما، (یا شاید خود من) نداشتن جوابی مشخص برای آن است؛ فرار می کنیم؛ مثل خیلی از حقایقی که از آنها فرار می کنیم ... البته امیدوارم برخی از مرگهای اخیر جرقه این نوشته نباشد؛ چون جمله مرموز "مرگ درنتیجه تبرئه" در ذهن متبادر نشود که کلاً با آن مخالفم ... هر کسی چه مرده و چه زنده باید چه در این دنیا و نشد در دنیای باقی پاسخگوی رفتارش باشد ...
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 08 به تاریخ 03 آذر ماه سال 1388 تلنگر شدیدی بود بر جام خاک گرفته روح....گردو خاکی به پا کرد...از جنس غفلت....و حال این جام شفافتر شده.... خیلی سخت است باور این که ثانیه ای دیگر به جرگه مسافران می پیوندیم...اما بیشتر از سخت بودن صفت "محتمل" به ذهن متبادر می شود....
نوشته شده توسط مهشید, در ساعت 20 به تاریخ 03 آذر ماه سال 1388 سلام آقای دکتر از این که اینجا زود به زود تر آپ میشه خوشحالم.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی, در ساعت 20 به تاریخ 03 آذر ماه سال 1388 سلام استاد تا بوده همین قضاوت ها بوده...
نوشته شده توسط احمد, در ساعت 20 به تاریخ 03 آذر ماه سال 1388 ما دایال آپ شده ایم دوباره. صفحه سخت باز می شود و ما کم حوصله. یک روز دیگر برمیگردم و کامنت می گذارم مفصل . فعلا!
نوشته شده توسط مریم, در ساعت 20 به تاریخ 03 آذر ماه سال 1388 بیمار محتضر داریم دکتر. مادر جوانی که بدخیمی شدیدی دارد و به گفته پزشکان شش ماه پیش عمرش تمام شده است. دستان دختر وپسرش را محکم گرفته که نمی خواهم بمیرم. ساعتهای سختی است. برای آرمش همه شان دعا کنیم. ممنون!
نوشته شده توسط احمد, در ساعت 10 به تاریخ 04 آذر ماه سال 1388 با این ضربان یکنواخت زندگی مرگ شاید آدمو به یک یکنواختی آرامتری که خبری از استرس توش نیست هدایت کنه.
نوشته شده توسط نصیر بدری - همشهر , در ساعت 20 به تاریخ 04 آذر ماه سال 1388 درود ،آقای جلالی فخر، پست بعدی وبلاگم گفتگویی با امیر آقایی است درباره این روزهایش که خودم انجام میدهم. لطفا با ما همراه باشید و اگر لازم دیدید اطلاع رسانی بفرمایید.پست اصلی گفتگو را حتمن به اطلاعتان میرسانم. با تشکر
نوشته شده توسط نرگس, در ساعت 00 به تاریخ 05 آذر ماه سال 1388 بالاخره این شتری است که در همه خانه می نشیند و پایان کار همه است. اما مهم این است که بعدا درباره ما چه بگویند البته منظورم این است که در دل چه بگویند نه در ظاهر...
نوشته شده توسط ح. نیازی , در ساعت 01 به تاریخ 05 آذر ماه سال 1388 ای باد وزیدن آغاز کن و همه چیز را فرو ریز، دست کم با سپری بر تن به استقبال مرگ می رویم. مکبث/شکسپیر
نوشته شده توسط من تنها تر از تو , در ساعت 10 به تاریخ 05 آذر ماه سال 1388 من گناهکارترین بنده خدا هستم که بهشت برای من کم است
نوشته شده توسط تاپ فبام , در ساعت 22 به تاریخ 06 آذر ماه سال 1388 سلام مطالب وبلاگ شما مفید و زیباست به من هم سری بزنید.بدلیل داشتن علاقه مندی .... پیشنهاد تبادل لینک می کنم.اگر هم با تبادل لینک موافقت نکردید باز هم از اینکه به دیدن وبلاگ من تشریف می آورید تشکر می کنم تاپ فیلم (فروش و تحلیل فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی)
نوشته شده توسط محمدرضا, در ساعت 15 به تاریخ 08 آذر ماه سال 1388 نگاه جالبی دارید اقای دکتر. میگن اگر نگاه مهربانی به خلق خدا داشته باشی خدا هم با ادم مهربون تر میشه.
نوشته شده توسط انفرادي, در ساعت 18 به تاریخ 09 آذر ماه سال 1388 نظري كه.. ندارم. ولي سلام.
نوشته شده توسط سارا, در ساعت 13 به تاریخ 11 آذر ماه سال 1388 دکتر دلمان برای همهء نوشته های شما تنگ شده است جایتان در هفته نامهء سلامت در مجلهء فیلم در خبرگزاري ها در راديو در.... در همه جای دکهء روزنامه فروشی خالی است نگاهم روی نشریات می چرخد و یادم می آید شما در هیچ کدام آنها دیگر نیستید
روزی دوباره برمی گردید؟
نوشته شده توسط مهشید, در ساعت 13 به تاریخ 11 آذر ماه سال 1388 سلام آقای دکتر، در هفته ای که نیستم شاید اینجا به روز شود لذا پیشاپیش از اینکه احتمالا با تاخیر کامنت خواهم گذاشت...شرمنده. در هفته ای که نیستم عیدی پیش روست، عیدتان زلال ... پر از لحظه های شفاف که به گمانم در غار تنهایی اتان هم در حال تجربه باشید...جریان زلال ترین رودخانه را برایتان دعا می کنم و اگر برای این سیده ی کوچک هم دعا بفرمایید ممنون لطفتان خواهم شد...
پی نوشت: از اینکه در همکاران این شماره ماهنامه فيلم نام شما نبود، دلم گرفت...
نوشته شده توسط پاشا ابراهیمی , در ساعت 23 به تاریخ 11 آذر ماه سال 1388 سلام آقای دکتر جلالی فخر عزیز من به زودی بر می گردم
نوشته شده توسط رضا ساجدی, در ساعت 10 به تاریخ 13 آذر ماه سال 1388 سلام آقای جلالی فخر من چند سالی است که خواننده نقد های شما در مجله فیلم هستم. یکی دو شماره اخیر مطلبی از شما ندیدم شنیدم سایت دارید آمدم بهتان بگویم چرا؟ دیدم مطلبی در مورد کم کاریتان نو شتید با این وجود خواستم بپرسم چرا وقتی آدم کاری را دوست دارد باید ترک کند کار شما به نظرم عجیب می آید. در ضمن شما چرا جواب کامنت گذار هاتونو نمیدین؟ ___________________________________ تخته خاکستری: گاهی آدم مجبور می شود برای اهداف والاتر از برخی دل بستگی های خود عبور کند. ننوشتن برایم بسیار تلخ است اما تا آینده ای نه چندان بلند مجبورم که چنین کنم. جواب ندان به کامنت گذارها هم به دلیل همین شرایط تازه است... وگرنه به قول آدم معروف ها در برابر دوربین های تلویزیون، "من همه تان را خیلی دوست دارم"!
نوشته شده توسط رضا ساجدی, در ساعت 01 به تاریخ 14 آذر ماه سال 1388 فضولی است اگر بپرسم این اهداف والاتر چی هستند؟ شاید که برای ما هم دانستنش مفید باشد. ______________________________________ تخته خاکستری: کلی ست. بیشتر عبور از روزمرگی.
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 01 به تاریخ 14 آذر ماه سال 1388 سلام.یعنی منظورتان اینه که در این روزها هم نمی خواهید پست جدیدی بنویسید؟؟؟ آخه چرا؟؟؟ حس می کنم اتفاقی برای شما افتاده و به مایی که اینجا مهمان هستیم نمی گویید. _______________________________________ تخته خاکستری: انشا ء الله دوشنبه!
نوشته شده توسط یاسمن , در ساعت 17 به تاریخ 14 آذر ماه سال 1388 چقدر تنبل شده اید . کم می آیید و کم می روید و کم می نویسید . خیلی بد است . نوشته هایتان خوب بوده و هست . منتظر نوشته هایتان هستم مثل قبل .امیدوارم این روزمرگی ها زودتر بگذرد . ایام به کام .
نوشته شده توسط رضا ساجدی, در ساعت 22 به تاریخ 14 آذر ماه سال 1388 ولی عبور از روز مرگی چه ربطی به نوشتن یا ننوشتن دارد؟! اتفاقن با نوشتن که بیشتر می شود از این روزمرگی خلاص شد.چه راه دیگری پیدا کرده اید؟البته باید ببخشید چون این مسئله به خودتان مربوط میشود ولی جوابتان قانع کننده نیست و ما هم کمی کنجکاو. شاید هم که حدس آقای سنجری به حقیقت نزدیک تر باشد.
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد