این میتواند یک فرضیه باشد که همهی آدمها به عکس و عکاسی دلبستهاند و همکار کنار دستی ما نیز که اهل طبیعتگردی و شکار ببر است، طبعا به عکاسی هم علاقهمند است. ایشان چندیست که عکاسی را حرفهایتر دنبال میکند و با رشد و شور پیشرویی که در او هست، دیر یا زود به جرگهی برترها خواهد پیوست. شکار ببر را از او به عنوان یک نشانه به خاطر بسپارید تا بعدها در میان مشاهیر عکس شناساییاش کنید. در کمال ناباوری، او جزء معدود جانداران این کرهی خاکیست که واقعا دنبال نقد کارهای خودش است و اعتقاد دارد که رشد در کنار نقد محقق میشود. طبعا عکسهایش را به من هم نشان میدهد. نقدهایم را به خودش میگویم اما یکی از چند عکس اخیرش را که از لحاظ مضموني دوست دارم را در بالا ميبينيد؛ عکسی که فکر تعبیرگرایام را به خودش مشغول کرده. یک قاصدک در مرکز کادر با وضوح تمام ایستاده است و یک انسان در عمق میدان، ناواضح و خسته و ایستاده در حال کار. قاصدکی که شاید در لحظهای بعد توسط همین کارگر نابود شود، الان مهمترین "بود" یست که در برابر چشم دوربین/چشم دنیاست. این یک پرسش است که در مقیاسی کلانتر و خلقتشمول، رابطهی میان اشیاء و آدمها در این نظام پررمز و راز بر چه مبنایی، اهمیت و وضوح افزونتری مییابد؟ همین طور رابطهی میان آدمهابا هم یا اشیاء با هم. آیا چشم خلقت شبیه چشم همین دوربین نیست؟ ما کجا واضحیم و کجا در برابر قاصدکی (شاید) ناواضح. مثلا وقتی یک گسل تازه از خواب بیدارشدهی زمین، در راستای نظم طبیعت قصد حرکت دارد؛ آیا هزاران نفری که با هزاران آرزو زیر سقفهای سست خود خوابیدهاند، ناواضح دیده نمیشوند؟!
نظرات (16)
نوشته شده توسط آرام, در ساعت 07 به تاریخ 26 آبان ماه سال 1388 سلام صبح به خیر دکتر. آنچه شما می فرمایید نیروی طبیعیت است که انسان در برابر آن هیچ است و عظمت کهکشان ها که انسان حتی ربز نقطه ای هم در برابر آن نیست. اما خدا خودش همین انسان را اشرف مخلوقات آفریده و اگر فرازمینی تر نگاه کنیم دیگر جاودانگی در زمین مطرح نیست که اینقدر نگران فلو بودن انسان در برابر قهر طبیعت باشیم. باید درس بگیریم فقط ازاین سستی و به دمی بند بودنمان که درس هم نمی گیریم. موفق باشید.
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 07 به تاریخ 26 آبان ماه سال 1388 سلام ... راستش دیدن "تخته خاکستری" در لیست گوگل ریدرم برام همیشه شعف آوره؛ همچنان منتظر پررنگ تر شدن حضورتان هستم؛ هر چند آرامش شما برایم دلنشین تره.
این نوشته تون من رو یاد بادکنک سفید میاندازه؛ این همه ما مشتاق پیدا شدن 500 تومان پول دخترک قصه هستیم و غافل از بی پناهی و بی کسی پسرک بادکنک فروش ... همیشه کادری که بسته می شه و نقطه ای که بهش زوم میشه، همونی نیست که شاید اهمیت بیشتر یا خاصتری دارده؛ اونیه که ما بیشتر دوست داریم ببینیم؛ مثل یه جرقه زدن؛ مثل یه تلنگر ...
نوشته شده توسط آرمین کمالی, در ساعت 09 به تاریخ 26 آبان ماه سال 1388 خوش به حال دوست تان که همچین منتقدی دارد. عمرتان دراز باد.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی, در ساعت 16 به تاریخ 26 آبان ماه سال 1388 سلام استاد دید جالبی است...خوشم آمد شدیدا!
نوشته شده توسط ن ی ک ز ا د , در ساعت 19 به تاریخ 26 آبان ماه سال 1388 عکس قشنگیه سوالتون خیلی تلخه. هر کسی و هر چیزی در کسری از ثانیه می تواندنباشد. اما فلو یا فوکوس بودن موقتی است و به تناوب گردش میکند. مثل عمر خود آدم مثل عمر هر چیز دیگری ماندنی و قطعی نیست.
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 21 به تاریخ 26 آبان ماه سال 1388 سلام. آفرین،چه عکس و توضیح خوبی.و در مقیاسی بزرگتر خداوند ما را مانند این شاهپرک اسیر خود کرده و هر ((آن)) می تواند سرنوشت ما را تغییر دهد. امیدوارم نظرم را نمایش دهید.
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 07 به تاریخ 27 آبان ماه سال 1388 و شاید قاصدک ناشناس، نابود نشود به دست انسان ناواضح!!...و شاید قاصدی باشد که تقدیم کند، تمام وضوح خویش را به آن انسان ناواضح!....و این جابجایی، تقدیر قاصدک و انسان است....کسی چه می داند؟؟؟..
پشت در کلاسی با تخته خاکستری، ما همیشه چشم به راه حضور استاد هستیم...
نوشته شده توسط MerCeDeh , در ساعت 13 به تاریخ 27 آبان ماه سال 1388 سلام خسته نباشيد مرسي از اينكه مي نويسيد. شما از كجا مي دوني كه آن آقا كه آنجا ايستاده خسته است. شايد صبحه و سر حال كارش رو شروع كرده :) وقتي برنامه كانال چهار كه در مورد كهكشانها و انفجار اوليه و ... بود رو داشتم مي ديدم و عكسهاي متعددي رو از راه شيري و كلاً دنياي عظيممون نشون مي داد مي گفتم من كجام؟ و حالا اين قاصدك عظمت خدا نمي دونم در موردش چي بگم ... فقط خدا رو شكر مي گم براي همه چيز حتي فرصتي كه بهم داد و اينجا رو خوندم. موفق باشيد.
نوشته شده توسط الهه, در ساعت 13 به تاریخ 27 آبان ماه سال 1388 می دانم که به پست شما ربطی ندارد دکتر اما عجب هوایی است امروز. دیگر عکاسی هم نمی کنید؟ در این پاییز گمانم خیلی بچسبد.
نوشته شده توسط یکی همینجوری کنج, در ساعت 17 به تاریخ 27 آبان ماه سال 1388 بیشتر از اینکه وبلاگ را بخونم کامنت ها برام جالبند. یکی در میون شما رو استاد خطاب می کنند. میشه بگین که استاد چی هستین و یا اینکه نه، اینا همش تعارفه؟ ________________________________ تخته خاکستری: تعارف محبت آمیز دوستان است.
نوشته شده توسط ح. نیازی , در ساعت 22 به تاریخ 27 آبان ماه سال 1388 قانون اگر چه نمرده بود، لیکن خفته بود. «شکسپیر»
نوشته شده توسط آرام, در ساعت 23 به تاریخ 27 آبان ماه سال 1388 من کامنتها رو نگاه کردم. اتفاقا در این پست فقط یک نفر گفته استاد و همه گفتن دکتر که اون هم تعارف نیست. بماند که استاد هم تعارف نیست.
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 00 به تاریخ 28 آبان ماه سال 1388 [B]سلام.امروز حسابی هوا خنک-و چرا نگویم سرد؟- بود و احساسی که می گفت سرمای دلچسب زمستان در پیش است.
نوشته شده توسط انفرادي , در ساعت 20 به تاریخ 28 آبان ماه سال 1388 كي به وضوح ديده ميشود توي اين شلوغي ها اصلن؟!
نوشته شده توسط The Innovative Muse , در ساعت 09 به تاریخ 29 آبان ماه سال 1388 این قاصدکها فراوانند و دست بیرحمی که آنها را نابود میکند نیز فراوان!
نوشته شده توسط پنجره چوبی , در ساعت 22 به تاریخ 29 آبان ماه سال 1388 من که همین الان از پشت پنجره مانیتورم دارم بوی علف نم زده صبحگاهی را استشمام میکنم و لمس میکنم نشاط مثال زدنی باغبانی را که از باغبانی اش لذت میبرد
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد