برای دومین بار به یزد رفتم. این بار خوشاقبال بودم که میزبان لطف بیشتری داشت و چند ساعتی در بافت قدیم یزد گشتیم. در انحنای کوچههای باریک گلی و نور و حس و سایه و شعری که در خشت و گل آنجا نفس میکشد. دلم هوای کاشان را هم به یاد آورد و سرزمین مادریام را. یاد سهراب افتادم که شعرها و فلسفهاش در همین کوچهها جلوه کردند. این سوای رمز و رازیست که تاریخ همیشه با خود دارد. بافت قدیمی هنوز در حس و حالی شبیه لحظههای امروزمان برقرار است. زاینده است و میتوان در یکی از پیچهایش نشست و سبد سبد شعر گفت. وقتی دست بر دیوارش گذاشتم تا این عکس را برای فردایم ثبت کنم، دست به آرامشی سپردم که در حصار هیچ دیواری نمیماند. در آن سوی پیچ، فقط نور بود و دعوتی که فرا میخواند.
نظرات (30)
نوشته شده توسط علی سنجری, در ساعت 01 به تاریخ 16 آبان ماه سال 1388 سلام.منم یزدی ام ولی متاسفانه زیاد یزد را ندیده ام چون ساکن چالوس هستیم.شیرینی درجه یک ایران را یزد دارد.قطاب،باقلبا پشمک ووو شما شیرینی اش را دوست دارید؟
نوشته شده توسط احمد, در ساعت 06 به تاریخ 16 آبان ماه سال 1388 در دیدنی بودن یزد که شکی نیست. اما این گل و ریحانی که شما از کوچه های قدیمی آن نوشته اید ما را ترغیب دیدنش کرد. شما با این قلمتان اگر در ادارهء جهانگردی و میراث فرهنگی کار می کردید شمار مسافران گمانم صد برابر می شد.
نوشته شده توسط حورا , در ساعت 07 به تاریخ 16 آبان ماه سال 1388 سلام، دكترخوب ميريد مسافرت. خوش به حالت. هميشه خوش باشي. رفتي كاشان سرمزار سهراب، سلام من روهم بهش برسون. راستي نقدت برحامد بهداد عجب غوغايي كرد. به قول گفتارهاي امروزي عجب غوغاسازي هستي دكتر!
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 07 به تاریخ 16 آبان ماه سال 1388 سلام آقای دکتر .... نمی دونم این روزها چه قدر دلم هوای کویر رو داره؛ خونه های کاه گلی و شبهای پر ستاره ... جای ما خالی!
نوشته شده توسط mouse , در ساعت 12 به تاریخ 16 آبان ماه سال 1388 گویا دل خوشی از یزدیها ندارید چون نوشتید: این بار میزبان لطف بیشتری داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ___________________________________ تخته خاكستري: اتفاقا مردمان بسيار مهربان و بي شيله اي هستند و خاطره انگيز. هرچند لهجه ي يزدي را دوست ندارم و به نظرم بيش از حد اغراق شده است!... اما خود يزدي ها خيلي خوبند. منظورم اين بود كه بار قبل به دليل مشغله كاري زياد ميزبان فرصتي براي پذيرايي گردشگري از ما نداشت. اين بار اوضاع بهتر بود!
نوشته شده توسط الهه , در ساعت 10 به تاریخ 16 آبان ماه سال 1388 یزد را در کودکی دیده ام اما با کاشان یک دوستی عمیق دارم که هر چند ماه یک بار مثل آهنربایی می شود که دلم را جذب می کند ودلتنگ. کوچه هایش بوی کودکی می دهند و شیشه های رنگی خانه ها رقص نورند انگار...
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی, در ساعت 17 به تاریخ 16 آبان ماه سال 1388 سلام استاد زیبا بود اتفاقا من هم جایتان خالی اردیبهشت ماه رفتم به شهر(روستای)فوق العاده زیبای ابیانه...چه معماری خارق العاده ای داشت...
نوشته شده توسط سارا, در ساعت 21 به تاریخ 16 آبان ماه سال 1388 ... در آن سوی پیچ، فقط نور بود و دعوتی که فرا میخواند.
عالی!
نوشته شده توسط زهرا.م , در ساعت 23 به تاریخ 16 آبان ماه سال 1388 خوبه که اگر شعری هم سروده شده، بذاریدش تا ببینیم کلمات حامل چه پیامی از روح شما هستند؛ مثل این عکس که حکایت از کاهش وزن شما می کنه ;)
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 06 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 سلام.به راستی یکی از کارهایی که باید در ده سال بعد انجام بدم سفر به یزد است؛ برای اینکه فکر می کنم جزو معدود شهر هایی است که هنوز کوچه هایش بوی گذشته را می دهد.
نوشته شده توسط آرمین کمالی, در ساعت 06 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 پیر که نه اما انگار خیلی پخته تر شده اید دکتر!
نوشته شده توسط رها , در ساعت 09 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 سلام به يزد خوش آمديد. بي خبر؟! انگار من نخستين يزدي ساكن يزدم كه اين نوشته را مي خوانم.
آرامش از امن بودن ديوارهاي بلند و كوچه هاي باريك با سقف هاي ضربي است. اين "ساباط"ها رازهاي عجيبي دارند كه حتي براي ما كه در نزديكي شان به سر مي بريم هم دوست داشتني و تازه اند و البته بوي كاهگل كه تازه ترش مي كند.
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 09 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 بادگیرهای یزد تمام مهر و دوستی را بغل می کنند و از دالانها به درون خانه ها می کشند....این معماری عشق است جاری در کویر....
نوشته شده توسط محمد علي, در ساعت 09 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 چه عكس جالبي و شما هم كه خوش تيپ !!!! بفرماييد قالي كرمان!
نوشته شده توسط رضا, در ساعت 10 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 احتمالا چند متر اون ور تر از این طاق ضربی رو هم دیدین که چه جوری دارن خراب می شن... یزدی ها مردم بی شیله پیله که اونقدر غرق زندگی هستند که هرگز فکر نمی کنند ممکنه کسی به این دیوارهای خشتی غبطه بخوره... وارثان معماری اصیل که دانش لذت بردن از آن را ندارند. البته همه این ها در مورد نسل جدید آن صادق نیست.
نوشته شده توسط فلانی , در ساعت 11 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 هرگز فراموش نمی کنم روزی را که برای عکاسی ساعتها در این بافت قدیمی ماندم
نوشته شده توسط انفرادی , در ساعت 12 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 یزد را دوست دارم. یک زمانی، زمان دانشجویی برای تحقیق بافت معماری یزد رفتیم و حسابی عکاسی کردیم. از همین کوچه پس کوچه ها و انحناها گرفته.. تا مسجد جامع و قبرستان و اینها حتی. توی مسجد جامع یک پسر بچه ای بود که چسبیده بود به من که کفشم را واکس بزند. مدام اصرار میکرد و من کفشم اصلا جوری نبود که واکس بخورد . هی میگفتم و باز اصرار میکرد.. میامد توی کادرمی ایستاد.. چند نفری بودند.. دست آخر عصبی شدم و یک پس گردنی زدم بهش و رفتند... این از آن چیزهایی است که تا آخر عمر روی قلبم سنگینی میکند.. هیچ جور نمیتوانم ببخشم خودم را.. اگر الانم بود بی خیال کفش میشدم اصلا.. یا دوهزار تومن میدادم برود.. ولی خب الانم نبوود... چند سال بعد یک دوست یزدی پیدا کردم و خواستم برود مسجد جامع ببیند کسی هست برای واکس زدن؟ خب نبود البته.. و همین جور این مانده توی زندگی من... حالا ازین حرفها گذشته ما هماهنگ کردیم و رفتیم پشت بام مسجد جامع.. آی مزه داد.. خیلی خوب و لطیف بود........ خلاصه که یزد جای خوبی است برای آرام شدن، اگر ...
نوشته شده توسط اقلیما , در ساعت 13 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 خوش به حالتون
نوشته شده توسط هنر سينما , در ساعت 15 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 " بهار، تابستان، پائیز، زمستان و بهار " ثابت میکند که گاهی محلی ترین داستان، جهانی ترین داستان است و ساده ترین داستان، پیچیده ترین داستان است.
تحليلي بر اين فيلم ////// در وبلاگ هنر سينما بخوانيد \\\\ (نظر يادتون نره)
نوشته شده توسط
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
, در ساعت 15 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 همیشه دلم می خواسته برم یزد ولی هنوز موفق نشدم . مخصوصا آتشکده هاش ..
نوشته شده توسط ح. نیازی , در ساعت 19 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 سلام آقای دکتر. هنوز یزد را ندیده ام! حتما باید سفری به این شهر بروم و اینکه قلم زیبای شما...
نوشته شده توسط کامران , در ساعت 23 به تاریخ 17 آبان ماه سال 1388 همیشه به سفر. ان هم به این سفرهای خوب انشالله. امیدوارم خوش گذشته باشد.
نوشته شده توسط دختر ایرونی , در ساعت 18 به تاریخ 18 آبان ماه سال 1388 درود خیلی وقته اینجا نظری نذاشتم اما این دلیل بر این نیست که اینجا نمیام و نمی خونم. دوست قدیمی میخوام یه کامنت بی ربط با این پست بگذارم که انشاء ا.. عذر تقصیر پستی داشتید در خصوص ماندگاری بوی عطر- هفته گذشته از یکی از دکه های که اسانس عطر میفروشند فریب خوردم و منی که قصد خرید نداشتم نزدیک 30 هزار تومان از جیبم رفت . اما عطری رو به پیشنهاد فروشنده گرفتم که ادعا میکرد رد عطر تا ساعتها باقی میماند و واقعا این اتفاق افتاد . من دو روز پیش این عطر رو زدم و تو این دو روز هر جا رفتم گفتن بوی عطرت عجب ماندگاری در فضا دارد. این بود که یاد شما افتادم . اگر خواستید آدرسش خیابان ولیصعر پائین تر از سینما قدس چند نمونه با طعم های سرد و شیرین و ... داشت سرزدن به این دکه مطمئنن ضرر نخواهد داشت.
شاد زی
نوشته شده توسط جایزه ادبی ایران, در ساعت 09 به تاریخ 19 آبان ماه سال 1388 جناب جلالی فخر سلام وب لاگ شما با افتخار به جمع دوستان سایت جایزه ی ادبی ایران اضافه شد . اهالی جایزه ی ادبی ایران که یک جایزه ی ادبی مستقل و بزرگ در کشور است به حضور شما در جمعشان افتخار می کنند . باشد که روزهای خوبی را در آینده ی ادبی مان با هم ورق بزنیم .
نوشته شده توسط من تنها تر از تو , در ساعت 22 به تاریخ 18 آبان ماه سال 1388 به دیوارهای کاه گلی اعتباری نیست فرو که بریزند تمام شعر ها دفن می شوند
نوشته شده توسط زنبق دره, در ساعت 09 به تاریخ 19 آبان ماه سال 1388 با کمال تاسف مهدی سحابی درگذشت. به قول امیرمهدی حقیقت مهم نیست کی و کجا، ضرر بزرگی است.
نوشته شده توسط سید رضا , در ساعت 16 به تاریخ 19 آبان ماه سال 1388 سلام آقا مصطفی ی خوش سفر.در شهر ما هم بافت قدیم اینگونه است.شاید هم کمی جذاب تر و مهجور تر و ناشناخته تر. البته یزد هم شهر زیبا و با صفایست.از نوع کویری و معماری سنتی آن.خوش باشی.
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 12 به تاریخ 20 آبان ماه سال 1388 سلام دکتر جان.1.برام دعا می کنید؟خیلی اوضاعم خراب و داغان شده. 2.از "دختر ایرونی" هم می خواهم وبلاگش را به روز کنند.
نوشته شده توسط مرتضي , در ساعت 16 به تاریخ 20 آبان ماه سال 1388 سلام جناب جلالي فخر عزيز .. رنگ و بوي عجيبي دارد اين ديوارها و كوچه پس كوچه هاي قديمي .. هنوز هم كم و بيش در شهر ما اين خشت ها و ديوارها وجود دارند و گاهي ما را به آرامشي دلپذير دعوت مي كنند .. يا حق .
نوشته شده توسط آرام, در ساعت 18 به تاریخ 23 آبان ماه سال 1388 یعنی هفته ای یک بار هم نه؟ اپ نمی کنید؟
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد