حوالي عصر بود. از كار برميگشتم و در راه خانه. سالهاست كه با سرعت رانندگي نميكنم، مگر عجله داشته باشم و آن روز شتابي نداشتم. كنار يك ميدان كوچك را با درختچههاي همقد و سبز حصار كشيده بودند. سرعتم چهل تا بيشتر نبود اما باز غافلگير شدم. ناگهان از پشت يكي از همين درختچهها پريد جلوي ماشينم. فاصلهام با او كمتر از دو سه متر بود. درست شبيه غافلگيري زلزله كه هيچ كاري از دست برنميآيد. زدم روي ترمز و همزمان فرمان را پيچاندم تا به جدول بزنم، بلكه به او نزنم. اما زدم... و كودك شش ساله پرت شد و بعد افتاد روي آسفالت پاييزي كه ناباورانه داشت با خون صورت و سر او گرم ميشد. بهتم زده بود. در عبور از کسری از ثانیه، یک قاتل غیرعمد شده بودم؛ شاید... پسرک بلند شد و او هم گیج و بهتزده. هنوز پشت فرمان بودم و چند نفری جمع شدند. یکیشان جوانی بیست و چند ساله بود و گفت برو: " بلند شده، طوریش نیست. بمونی گرفتاری حاجی. برو" میدانستم که باید بمانم و نرفتنام کار بزرگی نبود. این کمترین وظیفه است و چه بد شده که آدمها بابت نرفتن در چنین موقعیتی احساس "کار مهمی کردن" میکنند. مثل این که آدمها بابت نکشتن یکدیگر، بر خلقت و خدا منت بگذارند. پیاده شدم و کودک را بغل کردم. هر چه معاینه اورژانسی مربوط به خونریزی مغزی بود را انجام دادم. فعلا مشکلی نداشت. اما فعلا!... سراغ خانوادهاش را گرفتم. کسی گفت خانهاش همین نزدیک است و رفت و با پدری نگران و مادری سراسیمه بازگشت. آنها هم انگار شک گریختن رانندهی بیاحتیاط را داشتند. خودم را نشان دادم و هر انتظاری از آنها داشتم. هر کسی در چنین بنبست مهیبی، با هزار التماس دست به دامان خالق میشود و من هم چنین بودم. چشمانم خیس بود و صدای تپش مردد قلبم شبیه پتک بر مغزم کوبیده میشد. من مقصر نبودم اما در هر صورت من مقصر بودم. چه تناقض وحشتناکی. از این آهستهتر که نمیشد برانم. اما الان چه سود که تقصیر بیابیم، جان یک کودک در دستان تردید بود. خودم را معرفی کردم و گفتم مشکلی نیست؛ اما باید برویم بیمارستان. پدر آمد و مادرش ماند. رفتیم تا در یک مركز تروما، كارهاي تشخيصي و تخصصي برايش انجام شود... و لعنت به این ترافیک لعنتی دم غروب. اگر این بچه خونریزی کرده بود و به تشنج یا نارسایی تنفسی میافتاد که تا رسیدن به درمان، پشت این ازدحام بیدرمان تلف میشد. بلاخره رسیدیم... و شلوغی و هزار بیمار و تصادفی و چاقوخورده و دعوا و سقوط و خون و درد و مرگ در کنار ثانیهها. همراهان میگریستند و گاهی داد و التماس که پس کو دکتر؟... و واقعا از تعداد محدودی پزشک و پرستار چه انتظاری میتوان داشت. اگر من پزشک نبودم و همکاران همراهی نمیکردند، واقعا معلوم نبود تا کی باید معطل میماندیم. نذر کردم و نیاز و دلهره و خدا و کارهای کودک مهربان و مظلوم و زخمی را انجام میدادم. پدرش دکترای جامعهشناسی داشت و عجیب فهمیده و محترم. حتی یک بار هم پرخاش نکرد و البته حق داشت چنین کند. در این میان، یک نیروی انتظامی هم که فهمیده بود موضوع تصادفیست دنبال من راه افتاده بود که بیا مدارک و سوئچ ماشینت را بده!... در حال کارها، هر آن چه خواست را با تعجب تقدیم کردم. سرتان را درد نیاورم اما سر خودم در پایان آن شب، پر از درد و گنگي و البته سپاس از خدا بود. پسرك هیچ مشکلی نداشت و کارهای ترخیص را هم انجام دادیم. رفتیم تا مدارک و سوئیچ را پس بگیریم و بازگردیم که دیدیم انگار اول ماجراست. نیروی انتظامی مایل به پايان فیصله نبود و عین حرفهایش به پدر بچه این بود: "خدا را شکر که مشکلی نیست. ایشان هم محترم؛ اما اگر شما شکایتی داشته باشید، ما طبق قانون ایشان را بازداشت میکنیم و تا رضایت شما را نگیرند، آزاد نمیشوند. این بسته به نظر شماست. الان شما میتوانید...." و خدا را شکر که پدر مهربانِ کودک، حرفش را قطع کرد: "نه!... شکایتی ندارم. چه شکایتی؟!" ...
نظرات (28)
نوشته شده توسط معصومه , در ساعت 00 به تاریخ 02 آبان ماه سال 1388 خدا را شکر به خاطر پایان خوش داستان های واقعی.
نوشته شده توسط حمید , در ساعت 01 به تاریخ 02 آبان ماه سال 1388 خدارو شکر. خدارو شکر.
نوشته شده توسط mouse , در ساعت 07 به تاریخ 02 آبان ماه سال 1388 تو قانون باید یه تغییری داده بشه .خود من هم همیشه با واهمه رانندگی می کنم و از همین می ترسم که به کسی بزنم . و دوم اینکه همه جامعه شناسا آدمای فوق فهمیده ای اند
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 09 به تاریخ 02 آبان ماه سال 1388 خدا رو شکر برای این پایان خوش و همچنین تصادف کردن با فرزند یک آدم فهیم و البته کسب تجربه ای کم دردسر؛ تجربه احتیاط در حوالی شمشادها و کامیونها و وانت هایی که دید را محدود کرده اند؛ البته مزایای پزشک بودن شما هم در کاهش دردسرهای شما دخیل بوده است.
نوشته شده توسط سعيد هدايتي , در ساعت 12 به تاریخ 02 آبان ماه سال 1388 وحشتناك بود .بي شك من در جا سكته خواهم كرد .وقطعا امروز هم با ترس خواهم راند. خدا به همه ما از عابر وسوار رحم كند و گرفتار حكيم وحكم نسازد!
نوشته شده توسط علی , در ساعت 17 به تاریخ 02 آبان ماه سال 1388 و اینچنین حادثه ای بس وحشتناک است و دلهره آور....
نوشته شده توسط فلانی , در ساعت 17 به تاریخ 02 آبان ماه سال 1388 آخ آخ دکتر تجربه تلخی است
نوشته شده توسط علی سنجری, در ساعت 18 به تاریخ 02 آبان ماه سال 1388 سلام/1.از شانس بدم گوشی ای خریده ام-سامسونگ-که نمی توان در سایت شما وارد نظرات شد و بدتر از آن نمی توان فارسی نوشت!خیلی بدشانسم؛نه؟ 2.کمی به این فکر کنید که آن پدر کمی تا قسمتی بی منطق بوده و حرف آن مامور را گوش می کرد و ---.می دانید چه اتفاقاتی برایتان می افتاد؟کارتان با کرام الکاتبین بود.به هر حال به این اقبال بلندتان حسادت می کنم!!! 3.این تصمیم جدیدتان-که هفتگی اینجا رو به روز می کنید- خوب است به شرطی که در این مدتی که نمی نویسید،روی متنش کار کنید.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی , در ساعت 22 به تاریخ 02 آبان ماه سال 1388 سلام استاد واقعا خوشحالم که اتفاقی نیفتاد... خدا هم شما و هم آن کودک و خانواده اش را خیلی دوست داشته که اتفاقی نیفتاده...
نوشته شده توسط سلام, در ساعت 00 به تاریخ 03 آبان ماه سال 1388 آقا خدا رو شکر ... خدارو صد هزار مرتبه شکر ... آقا یه قربونی بکن ...
نوشته شده توسط یاسمن , در ساعت 05 به تاریخ 03 آبان ماه سال 1388 چقدر خوشحالم از این بابت . نذرتان قبول
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 09 به تاریخ 03 آبان ماه سال 1388 وای آقای دکتر !! تا رسیدن به ته ماجرا مُردم ... بزرگترین لطف خدا این بود که هر دو طرف شرایط رو درک می کردند و گاه همین درک دیگریست که دعاها را اجابت می کند. و لعنت بر این روزگار که برای آن آیین نامه بدبینی نگاشته اند!...
نوشته شده توسط انفرادي , در ساعت 20 به تاریخ 03 آبان ماه سال 1388 به خير... گذشت.؟!..
نوشته شده توسط parisanaz , در ساعت 07 به تاریخ 04 آبان ماه سال 1388 انتشار اخبار رادانی باز هم برای اولین بار در وبلاگ پریساناز ! بهرام رادان داور جشنواره ي فيلم تورنتو شد. منبع : عليرضا باذل و نويسندگان وبلاگ www.radan-bazel.blogfa.com
نوشته شده توسط شکوفایی(مینا) , در ساعت 13 به تاریخ 04 آبان ماه سال 1388 با این امید که هیچ حلقی بسته نماند ... با "حلق بسته چاه" به روزم ...
نوشته شده توسط ح. نیازی , در ساعت 16 به تاریخ 04 آبان ماه سال 1388 آقای دکتر ، خداوند را سپاس که به خیر گذشته است/ مانند همین ماجرا را به چشم دیده ام! البته با پایانی غم انگیز!!!
نوشته شده توسط کامران , در ساعت 01 به تاریخ 05 آبان ماه سال 1388 خدا را شکر که گیر ادمهای نجیبی افتادید. شبیه این موضوع خاطرات تلخی را برایم بهمراه دارد.
نوشته شده توسط سپیدار, در ساعت 11 به تاریخ 05 آبان ماه سال 1388 دکتر ما در همین لحظه ها زندگی می کنیم. لحظه هایی که می توانند سر نوشت ما را تغییر دهند . گاه می دانیم و می فهمیم و گاه نمی فهمیم. همهء اش همان لحظه ها است. برای همان است که خدا را برای داده ها و نداده هایش شکر می کنیم.
نوشته شده توسط مهشید, در ساعت 16 به تاریخ 05 آبان ماه سال 1388 آقای دکتر سلام، شما و استاد هوشنگ گلمکانی عزیز را نمی بینم اما خواهش می کنم معذرت خواهی عمیق من را بابت بی احترامی که از سوی بازیگرهایی با اخلاق های پوشالی به شما و آقای گلمکانی شده ، ابلاغ بفرمایید. شاید اصلا دوست نداشته باشید که دیگر در این باره صحبتی بشنوید. ولی خب من ناراحتم از خداحافظی اخلاق...از بی حرمتی به بزرگترها و از ....من در مقابل شما اساتید که اخلاق را پیش و بیش از هر چیز ارج می نهید سر تعظیم فرود می آورم.
نوشته شده توسط مسعود , در ساعت 19 به تاریخ 05 آبان ماه سال 1388 خدا رو شکر که برای آن بچه مشکلی پیش نیامد. گاهی وقت ها اتفاقات این مدلی آدم را از خواب بیدار می کند و شوکی به روحش وارد می شود که گه گاه واقعن لازم است...
نوشته شده توسط سيد رضا , در ساعت 20 به تاریخ 05 آبان ماه سال 1388 سلام.خدا همه جور هوايمان را دارد.خدا را شكر مي كنيم.
نوشته شده توسط هنر سينما , در ساعت 11 به تاریخ 06 آبان ماه سال 1388 پيش تحريري كوتاه از فيلمي بزرگ « نقدي بر فيلم شكستن امواج » نميدانم يا دست كم مطمئن نيستم اين بخش پيش تحرير از كي وارد نقدهاي فيلم (اگر بشود نقدشان ناميد) شد اما هرچه بود، به اينجا كه رسيد برايم احساس رضايتي عميق به ارمغان آورد. چرا كه در اينجاست كه ميتوانم بگويم از يك فيلم تاثير گرفتهام. عادت بدي است. اين كه نقد بنويسي ...و تعريف نكني. ميگويند اين از اصول نقد است؛ تحليل به جاي تقدير. ولي به فونتريه و آثارش كه ميرسم ناگزير ميشوم از حمدي از نهاد و ستايشي از قلب؛ و فونتريه را دوست دارم. ادامه مطلب در وبلاگ هنر سينما بخوانيد
نوشته شده توسط بهروز, در ساعت 18 به تاریخ 06 آبان ماه سال 1388 مانند همه کامنت های اینجا می گویم خدا را شکر
نوشته شده توسط انفرادي , در ساعت 22 به تاریخ 06 آبان ماه سال 1388 خب،... دلم براي تخته خاكستري، پرشين بلاگ، ياهو، گوگل، بلاگفا و چند جاي ديگر تنگ شده است... نمينويسيد پس؟
نوشته شده توسط علی سنجری , در ساعت 00 به تاریخ 07 آبان ماه سال 1388 سلام/امیدوارم میلاد بهتان خوش بگذرد به سایت سری بزنید و نظری البته
نوشته شده توسط ن ی ک ز ا د , در ساعت 19 به تاریخ 08 آبان ماه سال 1388 خدا را سپاس در چنین شرایطی همه چیز را به پای شانس و اقبال می گذاریم که یاوری کرده.... اما ترسش درست مثل کابوسی که بعد از بیدار شدن هنوز تاثیرش در آدم هست تا مدتی ادامه پیدا می کند مخصوصا پشت فرمان.
نوشته شده توسط MerCeDeh , در ساعت 15 به تاریخ 10 آبان ماه سال 1388 مرسي كه مي نويسيد. خدا را شكر :)
نوشته شده توسط گودرز مهربان , در ساعت 23 به تاریخ 15 آبان ماه سال 1388 سلام سالهاست که با نام شما و نوشته هایتان اشنا هستم . اگر لطف کنید به وبلاگ من سر بزنید ونظری بگذارید ممنون میشم .
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد