اين حالت ممكن است براي هر كسي پيش بيايد. حتي براي شما... يك جور احساس تن دادن فرورونده به روزمرگي و تكرار. ناگهان حس ميكني در حال عرضهي مداوم و بيجلورفت وضعيت موجود هستي. در حالي كه عمر براي خودش جلو ميرود. روزمرگي ميتواند يك مادهي مخدر باشد. درگيركننده و شايد بيخلاصي. نميدانم ديگران چگونهاند اما من از حالا دچار اضطراب اول زمستان 1391 شدهام. ميترسم از چهل سالگي. ميترسم از همينگونه بودن در آخرين فرصت ديگرگونه شدن. ميترسم از اولين برفهاي زمستان عمر كه از چهلسالگي خواهد باريد. انگار خودم را با نوشتن سرگرم كردهام. چه به عنوان نقد فيلم و چه در تخته خاكستري. تازه اين دوتا را بسيار بيش از حد تفنن دوست دارم. نوشتن و گفتن براي جاهاي ديگر و رسانههاي ديگر را هم اضافه كنيد. الان ميدانم كه بايد كار تازهاي كرد. شايد هزار كتاب نخوانده. هزار فيلم نديده. هزار كتاب ننوشته. هزار فيلم نساخته. هزارههاي حسرت بسيارند و گاهي فرصتي براي حسرت هم نيست. اين گونه شد كه ناگهان شوقم به فعاليتهاي مطبوعاتي و رسانهاي سقوط كرد. قصد كار خاصي هم ندارم اما ميخواهم گسستهايم را پاره كنم تا شايد لنگرگاهي تازه بيابم. شبيه آنها كه در دريا ميپرند تا شنا بياموزند _ و چه باك كه غرق شدن هم در انتظار است. احساس ميكنم بايد بروم سراغ زندگي، قبل از اين كه همهي زندگيام همين شود. گاهي فقط بايد چمداني در دست داشت و كنار يك راه تازه ايستاد. اولين كار اين است كه جز ماهنامه فيلم و تخته خاكستري، همهي كارهاي مطبوعاتي و رسانهاي را تعطيل كردم. حتي در جشنواره فيلم فجر هم شركت نخواهم كرد. البته در مجله فيلم و اين تختهي كوچك خواهم نوشت؛ منتها كمتر از گذشته. چون ننوشتن در اين دو جا، صداي ناقوس مرگ دارد و من در پي زندگي، از سياهي بيزارم. ميكوشم فاصله نوشتنهايم در تخته كمتر از يك هفته و بيش از ده روز نشود. بناي گذشتهام اين بود كه به رسم دوستي، گاهي براي آنها كه با هم مراودهي مجازي داريم، حرفي مينوشتم. عذر ميخواهم كه از اين پس نميتوانم و كاش باعث كاهش اشتياق دوستان نشود. قصد داشتم امروز برايتان از رخداد غريبي بنويسم كه در عرض يك ثانيه برايم اتفاق افتاد و هزار تعبير و تفسير ديگر هم داشت؛ تيترش را از حالا گذاشتهام "من قاتل پسرتان هستم" خودش بماند براي نوشتهي بعدي.
نظرات (32)
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 13 به تاریخ 25 مهر ماه سال 1388 نمی دانم چرا! شاید چون آدم نرمالی نیستم؛ اما روزمرگی را لذت بخش می دانم؛ اما شرایط خودم را دارم؛ نظم یکی از آنهاست؛ اما نوشتن قاعده بردار نیست گویا! برای همین نمی توان آن را در چارچوب روزمرگی ها محصور کرد و چه خوب که برای آن قاعده نگذاشت تا دل نویسنده قدرت پرواز داشته باشد ... برای همین هم مشتاقانه منتظر می نشینم تا هر هفته یا هر وقت که حسش را داشتید نوشته هایتان را بخوانم، که از دل بر می آید و لاجرم بر دل می نشیند ... و امید؛ چزی که همیشه دارم؛ برای اینکه دلتان زودتر برای تخته خاکستریتان تنگ شود ...حتی زودتر از هفته.
نوشته شده توسط سعيد هدايتي , در ساعت 14 به تاریخ 25 مهر ماه سال 1388 حتما تصميم درستي است .به هر حال تن و جان بسلامت و موفق باشيد.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی , در ساعت 16 به تاریخ 25 مهر ماه سال 1388 سلام استاد کلا تغییر گاهی اوقات لازمه زندگی است هرجا هستید موفق باشید
نوشته شده توسط نعمتاللهی, در ساعت 16 به تاریخ 25 مهر ماه سال 1388 آقای جلالی فخر. این چه حرفیست که میزنید. مدتیست که مطالب سایت شما را؛ خصوصاً نقدهایتان را؛ میبلعم. نمیدانم آیا تصمیم درستی است که همهچیز را رها کنید یا نه؟ قصد هم ندارم که ثابت کنم درست است. جایی دیدم که گفته بودند: انسان با سؤالهایی که توی ذهنش این پا و آن پا میشود، راحت کنار نمیآید. گاهی پشیمان میشود و از راه باز میگردد. اما علامت سوال با آن چرخ گرد که دارد راه میافتد از پیاش. آنقدر سماجت میکند که دوباره به راه بیاردش. اگر روزی سؤالهای ما را بیجواب میگذاشتند، حالا خودمان این کار را میکنیم. حالا دیگر خودمان بزرگ شدهایم و میتوانیم خودمان را دعوا کنیم که «آخر این چه سؤالی است که میپرسی؟» حالا خودمان آنقدر بزرگ شدهایم که قید همه سؤالهایمان را بزنیم و به روی خودمان هم نیاوریم که آیا اصلاً سؤالی درکار بوده یا نه؟! حالا میتوانیم ژست آدمهای همهچیز فهم را بگیریم و… دیگر رویمان نمیشود سؤال کنیم. «تظاهر به دانستن را به دانستن ترجیح میدهیم» جای همه چیز عوض شده است. وقتی بیشتر میپرسم، میگویند چیزی نمیداند. وفتی نمیپرسم و ژست آدمهای همهچیزدان را میگیرم، میگویند: همه چیز را میداند که سراغی از سؤال نمیگیرد! گاهی علامت سوال را محکم توی دستهایم میگیرم و میدوم میانهی کلاس. بعضیها با من کلنجار میروند که «چرا و چقدر میپرسی؟ چرا وقت کلاس را میگیری؟ چرا؟» چه جالب! ببینید خودشان من را سوال باران میکنند. راستی پس این کلاسها، این گپها و گفتها برای چیست؟ این فضای مجازی برای چیست؟ قبول دارم که این روزها رابطههای سرد و سطحی و بدون خلاقیت در اطراف همهمان موج میزند. رابطههایی گاه کشدار و خسته کننده و گاه کوتاه و بیعمق. ما آدمها در طول روز و سالیان عمر خود با آدمهایی طرف میشویم که به واسطههای بسیاری از خود آگاه یا ناآگاهمان آنها را میپذیریم یا نمیپذیریم. با نپذیرفتهها کاری ندارم اما از آغازین روزهایی که مراوده با آدمها را یاد میگیریم، به ما میآموزند که چارچوبها و تعاریف مشخصی برای این مراودهها داشته باشیم.
چند وقت پیش با یکی از دوستان حرف میزدم و موضوع بحث را هم «روابط بین افراد» گذاشته بودیم. این دوستمان حرف خیلی خوبی را مطرح کرد و گفت: «نمیدانم چرا نمیتوانم اینقدر کلیشهوار به رابطهی آدمها نگاه کنم. فکر میکنم تعریفها باعث میشوند تا تمامیت آدم روبهرو در رابطه عیان نشود و همین یعنی یک رابطهی ناقص که تنها برای منفعتها به وجود میآید فارغ از انسانیتها» بعد ادامه داد که «به گمانم هر رابطهای اگر آزاد و بدون پیشداوری شکل بگیرد، لامحاله با خودش، محدودهاش را هم میآورد و تعریفش را. اما اگر از آغاز فایل هر رابطه را در برنامهی خاصی باز کنیم، ممکن است در برنامهی بهتری هم قابل بازشدن بوده باشد که از آن غفلت ورزیدهایم». آقای دکتر. برنامه را عوض کنید و نه فایل را. ببخشید زیاد حرف زدم. یکهو دلم گرفت که دیدم در سایتتان آن حرفها را زدید.
نوشته شده توسط بهروز, در ساعت 18 به تاریخ 25 مهر ماه سال 1388 1- توکل تان به خدا باشد و انچه را که می پندارید صحیح است انجام دهید مطمئناً گاهی تغییر در روند جریان روزمره زندگی باعث تغییر در روح و روان ادم می شود هر جا که هستید موفق باشید. 2- البته اگر در این فیلم شاهکاری دیدید حتما در به ان اشاره کنید تا ماهم ببینیم و ما را بی نصیب نگذارید. یادم رفت بگویم نمی دانم با این توضیحاتی که دادید ناخود اگاه یاد کتاب ناتور دشت ( سلینجر)افتادم اگر حالش را داشتید دوباره ان را بخوانید
نوشته شده توسط معصومه , در ساعت 18 به تاریخ 25 مهر ماه سال 1388 نقدکی بر فیلم تردید نوشته ام که دوست دارم نظرتان را کامل و با جزئیات راجع بهش بدانم. اگر دیدید امکانش هست وبلاگم را بخوانید خوشحالم می کنید.
نوشته شده توسط انفرادي , در ساعت 19 به تاریخ 25 مهر ماه سال 1388 آآآآآخ! آآآي من ميفهمم الان اينايي كه گفتين يعنيييي چه! آي ميفهممش...
نوشته شده توسط انفرادي, در ساعت 19 به تاریخ 25 مهر ماه سال 1388 چند وقت پيش، داشتم فكر ميكردم وقتي خوندم ونگوگ نقاشي رو از چهل سالگي شروع كرد؛ يني وقتي تو نوجواني اينو خوندم و اون رمان شور زندگي رو، همش به خودم ميگفتم چه دير! چه جوري جرات كرد تو چل سالگي بره سراغ نقاشي.. چه حال و حوصله اي داشته ها!!.. چند روز پيش اما يادش كه افتادم، غصهام گرفت.. دلم فشرده شد.. ازينكه ميبينم چهل سالگي چقد كمه.. چقدر هيچي نيست و به نظر همه چي مياد.. چقدر وقت براي كاري كردن كمه... حالا كاري كه ديگران نتوانند بماند حتي!....
نوشته شده توسط انفرادي, در ساعت 19 به تاریخ 25 مهر ماه سال 1388 دقيقا يك جاهايي از زندگي، آدم دلش بريدن ميخواهد.. سكوت.. انگار كه مثلا اين ديگرانند كه مانعاند..سداند.. انگار كه آنها اينهمه شلوغمان كردهاند... آدم دلش ميخواهد حتي از عزيزترين كسانش فاصله بگيرد.. بلكه خودش را پيدا كند.. گاهي فكر ميكنم كاش يك جاي خلوتي يك كار راحتي داشتم.. راحت مثلا باغباني.. حاصل كاري.. فعلگي حتي! يك كار جسمي... گاهي مثلا هوس كلبهي آن پسرك توي بهار تابستان پاييز.. هم ميزند به سر آدم.. اما همهاش تخيلات است.. باز زندگياست و خب، با همين شكل و شمايلش... البته شما كاملا فرق داريد... اما من، من اين روزها، بد جوري در حال چمدان جمع كردن است...
نوشته شده توسط سبو , در ساعت 06 به تاریخ 26 مهر ماه سال 1388 قابل پیش بینی بود از این جهت که به هر حال تا ابد نمی توان همینطور ادامه داد وقتی دنیا لحظه به لحظه نو میشود و تغییر میکند اگر انسان راکد بماند غافله جا میگذاردش. آرزوی پویایی و سلامتی دارم برایتان
نوشته شده توسط nima, در ساعت 07 به تاریخ 26 مهر ماه سال 1388 jalebe ke manam in hesso chan mah pish vaghti dashtam varede 30 salegi mishodam tajrobe kardam... esmesham gozashtam "bohrane dahe" chon didam dar morede adamaie atrafamam dare etefagh miofte... 20 be 30... 30 be 40... va 40 be 50... az on be baed dige bohran nist engar...
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 09 به تاریخ 26 مهر ماه سال 1388 آقای دکتر حصارها دارند ما رو خیلی اذیت می کنند، گاهی حصارها به خاطر دیگران است...واین یعنی فراموشی خویشتن...خودی که نه مقام برایش ارزشمند است، نه تحصیلات، نه مادیات...این "خود " ما دیر زمانی ست مظلوم واقع شده...و چقدر خوب که گاهی برخی از ما شجاعت از پیله بیرون آمدن و دیدن جهانی تازه را می یابد...و اما گاهی تنفس تازه در دور دست نیست، چمدان هم نمی خواهد!!...در همسایگی ماست. در انباری ذهن، آن قسمتی که مدتهاست با یک سویه نگری مورد ظلم قرارش دادیم و اکنون سالها غبار روی آن را گرفته است...در انباری خانه ی ما خانه تکانی لازم است...
نوشته شده توسط مسعود, در ساعت 12 به تاریخ 26 مهر ماه سال 1388 سلام جناب دکتر. این هم از کم سعادتی ماست که قرار است کمتر بنویسید. ترس از روزمرگی لعنتی به نظرم نباید روی جنبه های دیگر روزمرگی تاثیر منفی بگذارد. من هر وقت از روزمرگی ها دل زده می شوم به سراغ فیلم "پیش از طلوع" می روم که از دل روزمرگی، زیباترین احساسات و درونی ترین شان را در آورده که هر افسرده ای را سر شوق می آورد...
نوشته شده توسط
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
, در ساعت 18 به تاریخ 26 مهر ماه سال 1388 سلام و عرض خسته نباشيد و تشكر از اينكه مي نويسيد نوشتن حتي اگر يك كلمه هم باشه مي تونه به اندازه دريايي براي هر يك نفر معني داشته باشه. تغيير لازمه انسانه، تغيير كامل كننده انسانه، حالا چه توي چهل سالگي، چه در كودكي، چه پيري، چه جواني، به هرحال تغيير باعث مي شه تا يه سري مسائل هم بهتر بشن يا تغيير كنن. من از تغييرهاي به موقع و به جا استقبال مي كنم و براي شما جناب آقاي جلالي فخر آرزوي موفقيت و سلامتي دارم. حتي اگر كم هم باشه ولي باز هم بنويسيد. ما را بس به فكر فرو برديد با اين جمله آخر .... متشكرم
نوشته شده توسط معصومه , در ساعت 18 به تاریخ 26 مهر ماه سال 1388 ]چرا دنیا اینطوری است که به محض اینکه به نظر کسی نیاز پیدا می کنی طرف هم تصمیم به نظر ندادن می گیرد؟
نوشته شده توسط ن ی ک ز ا د , در ساعت 21 به تاریخ 26 مهر ماه سال 1388 ترسی مشابه هراس شما را دارم با این تفاوت که در 1391 به 30 سالگی نزدیک می شوم. تصمیم تان قابل احترام و قابل درک است. با وجود اختلاف نظر هایمان که کم هم نیست من همیشه خواننده و دوستدار تخته شما هستم و سر نزدن شما به خانه های مجازی ما تصور نمی کنم چیزی از اشتیاق ما کم کند.
نوشته شده توسط علی سنجری, در ساعت 00 به تاریخ 27 مهر ماه سال 1388 سلام/دکتر جان به من حق بدهید که ندانم حال و هوای شما را در مورد سن چهل سالگی و کلا این حرفا،چون من تازه به سن24 سالگی وارد می شوم امسال دی ماه!!! من اما دلم نوعی بی قانونی را می خواهد؛اینکه ساعت 8شب بخوابم و ساعت 1نیمه شب پا شم و --- نوعی گریز از این نظم لعنتی!!!!!
نوشته شده توسط فلانی , در ساعت 13 به تاریخ 27 مهر ماه سال 1388 دکتر جان هر چند که دوستان وقتی دور می شوند برای ما سخت می شود اما گاهی راهی نمی ماند جز کندن باید کند از خیلی چیز ها پدرم یک نظریه قدیمی دارد که می گوید "اگر می خواهی راهی جدیدی انتخاب کنی اول تمام کار های قدیمت را رها کن و بعد فکر کن" شما هم عجیب تحت تاثیر این نظر پدر من هستید و البته خوب است من یکی دو بار امتحان کرده ام جواب داده به هر حال به آستانه پختگی که می رسیم تازه در می یابیم که چقدر خامیم. این برای شما که به جرات از بهترین دوستانم هستید:
"گاهی احساس می کنم زیاد کار کرده ام و کم زندگی زیاد جمع کرده ام و هرگز منها نکرده ام آن فدر ضرب کرده ام که دگمه ماشین حسابم دیگر خوب کار نمی کند باید تقسیم کنم زندگی را به دو بخش که یکی مال خودم باشد و یکی مال دیگران و بعد کسر کنم آنها که بخش اول زندگی ام را کوتاه می کند و خوب می دانم که در انتها باید کمی عشق اضافه کنم فقط همین".
نوشته شده توسط سيد رضا , در ساعت 20 به تاریخ 27 مهر ماه سال 1388 سلام.شما كه سفر را خوب مي شناسيد و نتايج مثبتش را ديده ايد حتماً.حالا هم سفر برويد.جاي ما را هم خالي كنيد.دلمان برايتان تنگ مي شود.نه نرو حاج مصطفي.بمان.بماني بهتر است.بماني داريوش مهرجويي تلخ بود.بماني شما شيرين است .بمان يا علي
نوشته شده توسط ح. نیازی , در ساعت 01 به تاریخ 28 مهر ماه سال 1388 دوست قدیمی، زمان، تاریخ ایام را فرتوت می کند. «هنری چهارم» ویلیام شکسپیر.
نوشته شده توسط یاسمن , در ساعت 07 به تاریخ 28 مهر ماه سال 1388 این اتفاق برای من هم افتاده است البته هنوز خیلی مانده که به چهل سالگی برسم اما همین چند روز پیش من هم نوشتم که فصل جدیدی برایم آغاز شده است فصل خواندن کتابهای جدید ، بازخوانی کتابهای قدیمی ... به هر حال هر جا که هستید موفق باشید .
نوشته شده توسط يك خواننده, در ساعت 10 به تاریخ 28 مهر ماه سال 1388 وقتی کسی تصمیمی می گیرد حتما به یک قطعیتی رسیده است ، پس نمی توان انتظار داشت برای خاطر ددیگران تغییری در نظرش بدهد.اما آقای دکتر باور کنید از اینکه گفتید دیگه پیش ما نمیاید خیلی ناراحت شدم. خیلی دلم گرفت. مثه یه بچه دبستانی که عاشق معلمشه و یک دفعه معلمش تصمیم می گیره دفتر مشقشو خط نزنه...آفرین بهش نده...آقای دکتر باور بفرمایید این عین حس من در این لحظاته... شاید باورش برایتان سخت باشه...می دانم.
نوشته شده توسط ح.گ , در ساعت 12 به تاریخ 28 مهر ماه سال 1388 قبول داريد آقاي جلالي فخر كه مطلبتان استرس زا بود ؟ شبيه فيلم هاي هيچكاك آدم را مي لرزاند . انشاالله كه اتفاق خاصي نيست و همه چيز روبه راه است .
نوشته شده توسط ..., در ساعت 07 به تاریخ 29 مهر ماه سال 1388 دل نگرانمان کرديد دكتر
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 09 به تاریخ 29 مهر ماه سال 1388 سلام آقای دکتر در مسیرهای صعب العبور کوه زندگي برایتان آرزوی توشه ای پر از عزم وتلاش و مهربانی دارم... روشنایی نزدیک است و آن بهار می آید.
نوشته شده توسط ن.نظریان, در ساعت 13 به تاریخ 29 مهر ماه سال 1388 یا افسرده شدین آقای دکتر یا دچار بحران میان سالی.به هر حال این نیز بگذرد ______________________________________ تخته خاكستري: افسرده كه نشدم و اتفاقا اين روزها عجيب احساس خوبي پيدا كرده ام (خدا را شكر) اما اين فرض كه تصميمات تازه ام ناشي از بحران ميانسالي باشد، فرضيهاي غيرقابل رد است.
نوشته شده توسط علی سنجری, در ساعت 23 به تاریخ 29 مهر ماه سال 1388 روزهایم شبیه هم و تکراری شده اند؛و متاسفانه باید خوشحال باشم از این یکنواختی لعنتی.
نوشته شده توسط الناز , در ساعت 16 به تاریخ 30 مهر ماه سال 1388 سلام آخی 40 سالگی . تااون موقع خدا کریمه . چو میگذرد غمی نیست
نوشته شده توسط پنجره چوبی , در ساعت 21 به تاریخ 30 مهر ماه سال 1388 رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
من همیشه از دیدن وبلاگهای متروکه دلگیر میشوم و آرزو دارم وبلاگم همیشه فعال باقی بماند،مهم این است که روح زندگی در آن دمیده شود،حال ده روز یکبار تازه شود یا هر روز مهم تازه شدن است.
در شرایطی که توصیف کردید ، تصمیم خوبی گرفتید
نوشته شده توسط ..., در ساعت 23 به تاریخ 30 مهر ماه سال 1388 خدا برای همه خوب بخواهد و برای شما هم همینطور
نوشته شده توسط رضا, در ساعت 23 به تاریخ 30 مهر ماه سال 1388 این پست آخری را خواندم و دلم گرفت. شما انسان خوشدل و مهربانی هستید و من هم خیلی دوستتان دارم. آرزو می کنم که هیچگاه غم و دلتنگی بر شما غلبه نکند. از ساحت پروردگار بهترین آرزوها را برایتان تمنا دارم.
نوشته شده توسط رامتین گلبانگ , در ساعت 01 به تاریخ 01 آبان ماه سال 1388 می شود از زاویه خوشبینانه تری هم به 40 سالگی نگاه کرد . مگر مبعوث شدن حضرت محمد ( ص ) در همین سن نبود ؟ البته درک می کنم و سعی کرده ام در اینجا http://ramtin13.blogfa.com/post-180.aspx کمی شرح داده باشم کل ماجرا را. اما واقعا به این نتیجه رسیده ام که 40 سالگی الزاما پایان شور زندگی نمی تواند باشد .
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد