1 همين چند روز پيش. سر يكي از پيچهاي هراز. سوخته و دلخراش. كنار زدم و عكس گرفتم و فكر كردم. تلخي بود و مرگ و سياهي. به جاي مسافران اين اتوبوس بيفرجام دلم گرفت و چهقدر آتش نيستي زبانه ميكشد؛ در همين نزديكي. مدام عكس ميگرفتم. كادرهاي مختلف. سرنوشت عمودي. ناچاري افقي... تا رسيدم به انتهاي يكي از افقهاي همين صحنهي مرگ. هنوز پارهاي رنگ در گوشهاي از آن باقي مانده بود. قرمزي زيبايي بود شبيه كورسوي اميدي در پهناي سياهي. خودش هم در كنار جلوهي دلنشين كوه و ابر ايستاده بود. گاهي بايد بيشتر نگاه كرد تا روزنهاي براي اميد جست. در همين حد هم گاهي كافيست. يك تكه رنگ. يك تكه ابر... و يك تكه زندگي، در يك قاب عمودي.
2 الان خبر تلخي خواندم. استاد بيبديل تنهايينوازي، ديگر در پي يك تكه رنگ و اميد نگاه نميپراكند. امشب همه غمهاي عالم را خبر كن؛ با صداي خودش و تنهايي سازش. قطعهاي از يك اجراي خصوصيست كه ميتوانيد اينجا گوش كنيد يا براي خودتان ذخيره كنيد تا هروقت خواستيد دوباره گوش كنيد.
نظرات (23)
نوشته شده توسط مسعود , در ساعت 21 به تاریخ 30 شهریور ماه سال 1388 راستش جناب دکتر به نظرم برای دیدن این "روزنه ی امید" باید خوش بین بود و دنیا را مثل نیمه پر لیوان دید. برای من که فقط مرگ و نیستی بود. این خبر فوت استاد مشکاتیان هم که ما را بدجور زمین زد. آن نوای جادویی سنتور. زمانی با "بیداد" زندگی می کردم و حالا...
خدایش بیامرزد.
نوشته شده توسط مسعود , در ساعت 22 به تاریخ 30 شهریور ماه سال 1388 ببخشید دوباره مزاحم شدم. انگار فونت مطالبتان در گوگل ریدر عوض شده و همه چیز در هم ریخته. برای من که ناخوانا بود ... ___________________________________ تخته خاكستري: الان در گوگل خوان چك كردم مشكلي نداشت. البته گاهي دچار اختلال مي شود كه كوتاه مدت است و به گوگل مربوط مي شود.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی , در ساعت 21 به تاریخ 30 شهریور ماه سال 1388 سلام استاد ۱-عکس خیلی محشر شده...دقیقا موافقم با حرفتان...یاد ۲۱ گرم افتادم ۲-چقدر حیف که پرویز مشکاتیان رفت...عاشق سنتور نوازیش بودم
نوشته شده توسط سپیدار, در ساعت 22 به تاریخ 30 شهریور ماه سال 1388 همه عاشقش بودند. همه می شناختنداش. اما مطمئن هستم که خیلی ها سالهاست که فقط اسم او را به یاد دارند نه خودش را. کسی سراغش را نمی گرفت تا کار جدیدش را گوش کند. انگاذ همه ما می دانیم که او استاد بزرگی بود و حالا چه حیف که مرده است. افسوس که بودنش آنطور نبود که باید باشد وگرنه مرگ که حق است. دلم نمی سوزد از اینکه رفته، دلم می سوزد که وقتی بود کارهایش منتشر نشد و سالهاست که نامش و شهرتش خاک می خورد. روحش شاد.
نوشته شده توسط فلانی , در ساعت 23 به تاریخ 30 شهریور ماه سال 1388 عکس وشرح عالی بود . اما بادل تنگی مان چه کنیم که دیگر صدای ساز استاد را از نزدیک نخواهیم شنید
نوشته شده توسط ,,,, در ساعت 08 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 چه قدر انتظارهاي كج و معوج تو اين سرنوشت هاي عمودي بدند و اين اميدهاي الكي به رنگ هاي سوخته!!!!
نوشته شده توسط mouse , در ساعت 07 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 سلام کاش می شد یه موزه ازاینجور صحنه ها ترتیب بدن
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 09 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 خیلی خوب است که بتوان در این دلخراشی، کمی امید دید، کمی رنگ که بوی زندگی دهد ... اما برای من که سیاهیها بیشتر در چشم رخ میکنند؛ ... سیاهیهایی که امروز در خیلی قابها هستند ...
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 09 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 دیگر شوک بزرگی نیست، امشب صدای سنتور نمیآید وفردا صدای ساز دیگر...اصلا سازها برای چه کسی نواخته می شوند؟؟....
نوشته شده توسط مرتضي , در ساعت 11 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 سلام .. در اين ايام خبر سفر هميشگي مشكاتيان براي من دردناك تر بود .. افسوس .. نه افسوس كلمه ي كوچكي است .. افسوس كه افسوس ندارد ثمري .. يا حق .
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی , در ساعت 13 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 استاد راستی نسخه اکران عمومی تردید را دیده اید؟معرکه شده و نسبت به نسخه جشنواره بسیار کم نقص تر...
نوشته شده توسط الهه , در ساعت 15 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 پر زدن استاد مشکاتیان غم انگیز ترین خبر این روزها بود. خدایش بیامرزد.
نوشته شده توسط حسن نیازی , در ساعت 15 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 بار سنگین این روزگار را باید به دوش کشید،آنچه حس می کنیم،سخن از همان بگوییم، نه آنچه گفتنش بر ما ضرور شمرده می شود. آن که پیر است بار بیشتری بر دوش برده است، ما که جوانیم، کاش هرگز نه آن همه ببینیم و نه آن همه طولانی عمر کنیم (با نوای موسیقی عزا بیرون می روند)... شاه لیر،ویلیام شکسپیر.
نوشته شده توسط حسن نیازی , در ساعت 15 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 عکس زیبایی ست! انگار که ابرها دارند گریه می کنند!
نوشته شده توسط enferadi , در ساعت 20 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 سرنوشت عمودي. ناچاري افقي... ناچاري افقي... ناچاري افقي... ناچاري افقي... ناچاري افقي... ناچاري افقي... ناچاري افقي...
نوشته شده توسط کرشمه, در ساعت 20 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 در این قطعه استاد تک نوازی سه تار داشتند، نه سنتور. این کار تو آلبومی به نام سرو آزاد منتشر شده. روحش شادمان باد.
نوشته شده توسط سارا, در ساعت 21 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 عجب عكسي جناب دکتر!
نوشته شده توسط ن ی ک ز ا د , در ساعت 23 به تاریخ 31 شهریور ماه سال 1388 نگاهی که حتی در پس تلخ ترین اتفاق ها امید و رهایی رو جستجو میکنه به شدت دوست دارم و برایم محترمه. اون کنتراست ابرها در پس زمینه و لاشه سوخته اتوبوس خیلی تکان دهنده است
نوشته شده توسط محمد , در ساعت 00 به تاریخ 01 مهر ماه سال 1388 عکس شاهکاری شده بی نیاز از توصیف.
نوشته شده توسط علي , در ساعت 08 به تاریخ 01 مهر ماه سال 1388 چه ابر و آسمون زيبايي.
نوشته شده توسط ..., در ساعت 12 به تاریخ 01 مهر ماه سال 1388 حالا چرا گذاشته كنار جاده بمونه؟!!!! آدم ميره سفر كه دلش باز بشه نه اين كه از اين صحنه ها ببينه!!!
نوشته شده توسط سارا, در ساعت 12 به تاریخ 02 مهر ماه سال 1388 آقای دکترمیشه لطف کنیدو یک عکس دیگه از فیلم دلخون برای نوشته ماهنامه فیلم در بالای صفحه استفاده کنید؟ یا اصلا یک عکس دیگر از بهداد که با این سر کچل و این ژست نازیبا نباشد. خسته کننده نیست به نظر شما؟ به نظر من جلوهء بصری سایت را از بین می برد. با بهداد که لج نیستید که عکس به این نازیبایی از این فیلم انتخاب کرده اید؟ میشه لطفا؟
نوشته شده توسط سارا, در ساعت 18 به تاریخ 02 مهر ماه سال 1388 ممنون !
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد