1 دوست دارم داستاني بنويسم در بارهي شبي كه تنها آوازش جيرجيركهاي بيقرار باشد... و نسيمي در رازهاي شبانه جاري باشد كه از مرموزترين موجهاي دريا بيايد. اين داستان كجا بايد باشد؟ كنار دريا يا در يك كلبهي دور؟ يا كنار يك درخت از يك جنگل بيشمار؟ خيلي وقت است كه دارم به چنين داستاني فكر ميكنم. ميخواهم از ميان سادگي لحظهها به عظمتي برسم كه در ناشناختگي هستي هست. چطور ميتوان در شب به نقاشي سرنوشت رسيد؟ چنين شبي اصلا نور ميخواهد؟... چيزي شبيه فانوس يا چراغ قايقي در دوردست. يا درشكههايي كه ميآيند و ميروند و نورشان سايه روشني شبيه شعر خلق ميكند. آدم ِ اين داستان كيست؟ يك مرد يا يك زن؟ چرا يك كودك نباشد؟ و چرا در سكوت؟... شايد نگاه. چشم در چشم رنگهاي شبي كه قرار است به شكوه سرنوشت برسد. 2 دوست دارم داستاني بنويسم در بارهي گريز. با سه اپيزود كوتاه كه اصلا معناي آنها در پيوند ميان آنها باشد. در عبور از پيچدرپيچهاي سرنوشت، باز هم. در بارهي ناچاريها و كاشها و اكنوني كه در لحظه جاريست. وقتي كه ميتوان گريخت؛ يا نميتوان. يكيشان را نوشتهام. در بارهي يك لحظه. يك داستانك چندخطيست. اما دوتاي ديگر به ذهنم نميرسد. اول: بلاخره زد بيرون. با پاي برهنه و شالي كه به زور روي موهايش انداخت. خون از لاي موهايش ميچكيد روي برهنگي پايش. عرقگير پدرش هم خوني شده بود. تف به روت كه مثل مادرت ميموني. سگك كمربند هم سگ شده بود و دنبال دختر. ماهرخ اما زد به شب و كوچه و 206 قرمزماتيكي علي كه سر كوچه بود. پريد توي ماشين و با هم رفتند. خب اين اولي همين جا تمام ميشود. دوست دارم براي دومي، دنبال 206 راه نيفتم و فضولي نكنم. شايد اصلا آنها دلشان سكوت بخواهد و شب و جيرجيركهاي بيقرار. دلم پي داستانك مادر ماهرخ است. 3 دوست دارم داستاني بنويسم در بارهي آدمي كه از سكوت خدا به جنون ميرسد. كسي كه در پي چرايي سرنوشت، دلش بحث با خدا ميخواهد، يا حتي اصلا چانه زدن. در بارهي لحظهاي يا آيندهاي يا اصلا گذشتهاي و باوري و ناباوري. در همين روزهاي دل خواستن بود كه قرار شد در بارهي فيلمي بنويسم؛ يادداشت بر زمين. در بارهي مرديست كه از سكوت خدا به جنون ميرسد و جنايت. اين فيلم چند سال پيش ساخته شد اما كسي آن را نديد. در اين شمارهي خاص مجله فيلم كه از امروز منتشر شده، خيليها در بارهي فيلمهايي نوشتهاند كه رنگ پرده را نديدهاند. من هم در بارهي همين داستان پر خوف و راز نوشتهام:"يك جور دنياي مهآلود و جداافتاده كه آيينمندياش به هيچ نوع ايدئولوژي مشخص شبيه نميشود." فيلم فوقالعادهايست. اما من همچنان دوست دارم داستان خودم را بنويسم. در بارهي سكوت و جنوني كه به جنايت نميرسد. دلم ميخواهد مجنون ِ قصه آرام آرام در كنار سكوت خدا به خوابي فرو رود كه تنها صداي جيرجيركها بيايد و همين... شايد دريا.
نظرات (24)
نوشته شده توسط مسعود , در ساعت 00 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 1. چه داستانی بشود. شب، آواز جیرجیرک ها... و به نظرم بهتر است دو آدم داشته باشد. یک زن و یک مرد، سکوت و دیگر هیچ! 2. باز هم به به نظر من هم بهتر است پیِ داستان ماهرخ و علی را نگرفت. برای گرفتن معنایشان منتظریم دومی و سومی هم برسد. 3. باز هم به نظرم سکوت خداوند، می تواند خشم خداوند هم باشد. مطلبتان را در مجله می خوانم و من هم دلم می خواهد سکوت به جنایت ختم نشود. دلم می خواهد سکوت به یک علی و یک ماهرخ در شبی زیر نور ماه و آواز جیرجیرک ها در یک کلبه توی جنگل ختم بشود.
نوشته شده توسط کامران , در ساعت 01 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 سلام در این شبهای قدر انسان خیلی چیزها به ذهنش خطور می کند. ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید ایا تابحال شب صاف و مهتابی در کنار جنگل مشرف به رودخانه ای بزرگ بوده اید؟ جریان اب مانند رودی از نقره است. بنظرم برایتان جالب باشد.
نوشته شده توسط مسعود , در ساعت 17 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 جناب دکتر پس چرا عکس عوض شد؟!! قبلی شاعرانه تر بود و این یکی من را که به یاد J-Horrorها می اندازد... ______________________________________ تخته خاكستري: حق با شماست. تغيير دادم. البته سانتي مانتاليسم عكس اول به نظرم ربطي به متن نداشت. در اين يكي آرامش و راز و سكوني هست و چه بسا آواز جيرجيركها را هم بتوان شنيد؛ وقتي شب فرا ميرسد.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی , در ساعت 10 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 سلام استاد ۱-به نظر من اگر کاراکتر یک کودک باشد بیشتر جواب می دهد،چون معمولا سکوت در کودکان حالتی عرفانی و متافیزیکی پیدا می کند ۲-زیبا بود و مختصر و مفید ۳-یاد فیلم عدد پی اثر دارن آرنوفسکی افتادم!
نوشته شده توسط سبو , در ساعت 11 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 يعنيآدمي كه از سكوت خدا به سكون ميرسد؟ يا به سكوت ميرسد؟
نوشته شده توسط انفرادی, در ساعت 15 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 سکوت، مثل نور، یک نیروست؛ سخنیست یا صدایی که به علت سرعت حرکت زیاد، به سکوت تبدیل شده است؛ مثل چرخ رنگهایی که در چرخش سریع ، سفید سفید میشود. زیبایی سکوت ، مثل زیبایی جاییست که سکوت درآن فرود میآید: تمامی آسمان شب. مینویسم : هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمیکند. (اینکه این نوشته ها، حرف ها، چقدر درست و راست باشد را نمیدانم. اینکه اصلا و اصولا ازین دست حرفها بشود به حقیقتی رسید را هم، نمیدانم. این را نادر ابراهیمی نوشت و من، واگویه اش میکنم...)
نوشته شده توسط حمید , در ساعت 16 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 سکوت نکرده. داره داد می زنه. ما کریم.
نوشته شده توسط حسن نیازی , در ساعت 17 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 دوست دارم داستانی بنویسم درباره آدمی که در دورافتاده ترین و آرام ترین جای دنیا باشد و در تنهایی خود ...
نوشته شده توسط محمدرضا, در ساعت 21 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 به حس تان درود مي فرستم
نوشته شده توسط من تنها تر ا ز تو , در ساعت 21 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388 اگر همه ما به سکوت در کنا ر تک صدای جیرجیرک ها نیازمند می شدیم شاید صدای همدیگر را بهتر می شنیدیم
نوشته شده توسط کامران , در ساعت 02 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 این عکس خیلی به متن نزدیک است.
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 09 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 این داستان دو خطی برایم خیلی ما به ازا داشت ؛ خیلی از آدمهایی که سگک نخورده پا به فرار گذاشتند و آدمهایی که فرار نکرده، فراری شدند. در مورد یکی از آنها در نوشته اخیرم اشارهای کردم که در شلوغی خانواده اش تنهاست و کسی را در اطرافش نمی بیند. اما آواز جیرجیرکها دلم را هوایی کرد؛ شاید دوست داشتم نقش اولش من باشم ....
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 09 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 ای کاش می شد داستانی نوشت درباره تولد و مرگ داستانها در اذهانی که نه گریزی از سکوت خود دارند و نه سکوت خدا...سرنوشت این داستان در بی قراری دل جیرجیرکها گم شده است...مدتهاست.
نوشته شده توسط نوشين, در ساعت 11 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 منتظرم تا داستان كامل دومي را بنويسيد. با اين كه كوتاهه ولي خيلي فضايش تكان دهنده است. نميشه دوتاي ديگه هم دخترهايي شبيه ماهرخ باشند؟ مثلا يكيشون از دست مادرش عاصي بشه و بگه همه چي به درك!!!!
نوشته شده توسط ..., در ساعت 11 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 آقای دکتر ببینید بعضی ها چقدر آدمهای کوته فكري هستند... "در عمق مبهم" شما رو چون خیلی دوست داشتم پرینت گرفته بودم زده بودم کنار میزم تو محل کار جایی که برای هیچ کس مزاحمت ایجاد نمی کرد...امروز صبح اومدم و بعد از اون شب که قرار می ذاریم آدم باشیم. دیدم همكار محترم کاغذ بی نوای من رو گرفته پاره کرده و انداخته دور... تازه ایشون ادعا می فرمایند که روشنفكرند و 2000 سال هم خارجه زندگی فرمودند و مثلا احترام به حقوق ديگران رو بلدند!!!
نوشته شده توسط علي , در ساعت 12 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 دومي و سومي خيلي تلخند اما در اولي شور و حال شاعرانه اي وجود داره كه آدم دوستش داره.
نوشته شده توسط مرتضي , در ساعت 12 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 سلام .. داستان .. ساختن دنيايي شخصي و گاهي عمومي .. چه خوب كه مي توان نوشت .. وقتي داستان يا فيلمنامه ي جديدي مي نويسم احساس مي كنم دوباره متولد شده ام .. ما عاشقان ادبيات بارها متولد مي شويم و بارها زندگي مي كنيم . و اين لذت بخش است .. زندگي ها مي كنيم ما .. يا حق .
نوشته شده توسط روزنامه , در ساعت 14 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 من باشم اپیزود اول رو در یک آپارتمان جمع و جور، اما نه فسقلی می سازم... طبقه آخر یه مجتمع مسکونی پنج طبقه... و حتما آدم داستان من یه زنه ... نور موجود، فقط از یک چراغ کوچولوی رومیزیه ...
توی این موقعیت ، واقعا دلم دو اپیزود دیگه رو نمی خواد !
نوشته شده توسط ساسوشا , در ساعت 14 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 دریا..آرامش...شب و تنهایی.. همه اش را دوست دارم.. زندگی نفس می کشد.. به به ..
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 15 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 برای اینکه به هم بخندیم و دنیا دوست خوبمون بشه، مهربوني با آواز جيرجيركها كافي ست.
نوشته شده توسط ن ی ک ز ا د , در ساعت 19 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 به مجنون قصه شما که به خوابی میره که فقط صدای جیر جیرک ها می یاد غبطه می خورم شاید هم حسودیم شده!
نوشته شده توسط همشهری کوبریک , در ساعت 22 به تاریخ 22 شهریور ماه سال 1388 سلام آقای جلالی فخر عزیز.ممنون از لینکی که به وبلاگ من دادید. سپاس.
نوشته شده توسط یوسف , در ساعت 00 به تاریخ 23 شهریور ماه سال 1388 درود! امیدوارم تخته خاکستریتان تبدیل به وایت برد شود! نوشته پراحساستان من رو یاد ایثار تارکوفسکی انداخت نمیدونم شاید بی ربط باشه.به هرحال...
نوشته شده توسط مرتضآ , در ساعت 10 به تاریخ 23 شهریور ماه سال 1388 سلام آقای جلالی فخر یادمه سالها پیش تو مجله دنیای تصویر یه مطلب خونده بودم از یه فیلم کوتاه در حال ساخت که کارگردانش شما بودین . خیلی دلم میخواد بدونم اون فیلم چطور شد ؟ _____________________________________ تخته خاكستري: نمي دانم منظورتان كدام فيلم است. من 9 فيلم كوتاه ساخته ام و خبر همه ي آن ها نيز درج شده. در هر صورت همه شان به فرجام همه ي فيلم هاي كوتاه دچار شدند. با زحمت و مرارت ساخته شدند و بعد از چند نمايش محدود به بياگاني رفتند.
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد