گوگل خوان

تخته خاكستري

تخته خاکستری قبلی

آمار سایت

لینک Rss مطالب

جستجو

Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
  
سيندرلا تا افطار چاپ ارسال به دوست
10 شهریور 1388 ساعت 23:38

من، همان سال ها

كلاس پنجم دبستان بودم و در طبقه‌ي چهارم يك آپارتمان هشت واحدي ساكن بوديم؛ در هر طبقه دو واحد روبروي هم. كلا دو سال آن جا بوديم و مرتضي هم تازه به دنيا آمده بود؛ سال 62 . همسايه روبرويي ما دو تا دختر داشتند. يكي مژگان بود كه كلاس پنجم بود و ديگري خواهر كوچك‌ترش (يا شايد هم بزرگ‌ترش) مرجان. مادرشان بي‌نهايت چاق بود و خوش اخلاق، بر خلاف پدر لاغر و اخمويي كه بيش‌تر وقت‌ها نبود. مرجان را به خاطر ندارم اما مژگان‌شان مدام مي‌آمد و اشكال درسي مي‌پرسيد. گاهي هم بستني و شكلات مي‌آورد و البته مادرم هم آن دور و بر بود و گاهي كه او توضيحات من را نمي‌فهميد، مادرم به كمك مي‌آمد. هميشه در پذيرايي مي‌نشستيم و هيچ‌وقت به اتاقم دعوتش نكردم. يك روز عصر ماه رمضان را خوب به خاطر دارم. من روزه بودم و كله گنجشكي هم نبود؛ چون عصر بود و من هنوز روزه بودم. مادر و خواهرم رفته بودند جلسه‌ي ختم قرآن كه دو طبقه پايين‌تر برقرار بود. من در خانه تنها بودم و داشتم رياضي حل مي‌كردم. در زدند. چهار يا پنج بار پشت سر هم و با ريتمي كه مي‌شناختم. ديگران معمولا زنگ مي‌زدند و تنها او بود كه با اين ريتم در مي‌زد. در را باز كردم. خودش بود. هميشه سر به زير بودم و اين باعث مي‌شد كه اول پايين موهاي بلند پركلاغي‌اش را مي‌ديدم و بعد سرم را بلند مي‌كردم تا به صورتش مي‌رسيد. نمي‌دانم چرا هميشه مي‌خنديد و آن بار هم خنديد و گفت اشكال رياضي دارد و دو تا ليوان بستني هم دستش بود. گفتم مادرم نيست و بستني هم نمي‌خورم چون روزه هستم. دوباره خنديد كه "تو با اين ريزه‌ميزگي واسه چي روزه مي‌گيري؟!" بعد چند ثانيه نگاهم كرد و ناگهان دستم را گرفت و كشيد برد سمت خانه خودشان كه تنها دو قدم با درِ آپارتمان ما فاصله داشت: "پس بيا با هم كارتون بينيم تا مامانت بياد" هنوز بهت‌زدگي و تسخيرشدگي‌ام را به ياد دارم. انگار فلج شده بودم و توان هيچ مقاومتي نداشتم. وارد خانه‌شان كه شديم مادرش را صدا كرد و او هم مثل هميشه با لب خندان از آشپزخانه بيرون آمد. برخلاف خانواده‌ي ما كه خيلي مذهبي بودند _ و هستند، آن‌ها ويدئو هم داشتند كه آن روزها ممنوعه‌ي بزرگ بود. مادرش براي‌مان سيندرلا گذاشت و حتما خواهرش از من خوشش نمي‌آمد كه با اخم به اتاق ديگري رفت تا به مشق‌هايش برسد. من روي يكي از مبل‌هاي بزرگ و جادار و كرم‌رنگ‌شان نشستم. در واقع در مبل فرو رفتم و فقط يك دستم را توانستم روي دسته پهن آن بگذارم. دست راستم روي پاي راستم بود چون دسته‌ي سمت راست در كنار دسته‌ي مبل بغلي، آن قدر جاي بزرگي شده بود كه مژگان روي آن بنشيند. هنوز خجالت و غريبگي و دل‌شوره‌ي غريبم را در آن ساعات به خاطر دارم و البته قصه‌ي دلچسب سيندرلا و برف و گاري و موهاي بلند او را... و سوال كنار دستي‌ام را كه جواب ندادم: "دوست داري من هم سيندرلا باشم؟" مادرش براي‌مان خوراكي آورد اما من روزه‌ام را نشكستم. نمي‌دانم چند ساعت گذشت اما تا افطار طول كشيد و وقتي صداي عتاب‌آلود مادرم را شنيدم، از دل يك روياي تمام عيار رنگي بيرون كشيده شدم. مژگان مي‌دانست كه اخم مادرم در انتظار من است و براي همين خودش را آفتابي نكرد. فقط دوباره خنديد و چشمك زد. من بلد نبودم چشمك بزنم و هيچ وقت ياد نگرفتم، اما او مادرزاد بلد بود. خودش مي‌گفت وقتي به دنيا آمده به مادرش چشمك زده است؛ من هم باور كرده بودم.




  نظرات (32)
نوشته شده توسط یاسمن website, در ساعت 23 به تاریخ 10 شهریور ماه سال 1388
حالا پس از این همه سال به این سوال جواب داده اید که واقعا دوست داشتید که او سیندرلا باشد؟ 
_______________________________________ 
تخته خاكستري: بچه تر از آن بودم كه به اين سوال فكر كنم و حتما ماندگاري اين خاطره ربطي به عشق يا غريزه نداشته است. عجيب است كه فاميلي اش را هم به خاطر ندارم.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی website, در ساعت 00 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
سلام استاد 
جالب بود،چه روزگاری داشتیم با کارتون های رنگ وارنگ!
نوشته شده توسط علي سنجري, در ساعت 08 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
1.اينكه فاميلي اش را يادتان رفته رو ميتونيد از مادر مكرمه تان سوال كنيد 
2.shahab-moradi.ir 
اين سايت را به همه عزيزان توصيه مي كنم 
____________________________________ 
تخته خاكستري: البته ايشان هم به خاطر نداشتند!
نوشته شده توسط عادل website, در ساعت 07 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
آقای دکتر بردید ما رو تو روزگار کودکی ... یادش به خیر! البته کودکی شما و نوزادی من و آقا مرتضی همزمان بود؛ اما آن سالها سرعت پیشرفت چنین نبود و سالهای 67 و 68 تفاوت چندانی با 61 و 62 نداشت ... ویدئو قایمکی، فیلمها و کارتونهای بی کیفیت، و دنیای پر از فکر و قصه پردازی کودکی؛ ... حالا باز شما خوبه اسمش رو یادتون هست؛ من که اصلاً اسمش رو یادم نمیآد .....
نوشته شده توسط احمد, در ساعت 09 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
من اسم همسایه مان را خوب یادم هست؛ منتها دو تا برادر بودند: علیرضا و حمید رضا،قد بلند و مو مشکی.  
رفیق دوران دوچرخه سواری من و برادر و پسرعمویم بودند. 
بسیار به ما خوش می گذشت و اتفاقا نام فامیل شان هم یادم هست و حتی اسم خواهرشان را.
نوشته شده توسط mouse website, در ساعت 15 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
سلام 
از الآن مژگان خبر دارید؟ 
__________________________________ 
تخته خاكستري: نه!.. ما از آن جا رفتيم و ظاهرا سال بعد هم آن ها رفتند... و ديگر هيچ! (به ياد چهره‌ي شاعري مهران مديري در مرد هزار چهره!)
نوشته شده توسط مهشید website, در ساعت 09 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
ما که اون موقع منفی یکسال عمر داشتیم.... 
خب دست شما رو گرفته از یک دنیا پرت کرده تو یک دنیای دیگه!!!حق داشتید تو مبل فرو بروید....و البته دختر پنجم دبستان صد البته متفاوت از آقا پسر هم سنش است...کاشکی با هم یک عکس می گرفتید آقای دکتر ....
نوشته شده توسط مهشید website, در ساعت 13 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
آقای دکتر شما از 11 سالگی روزه ی کامل می گرفتید؟؟!!!!!!
نوشته شده توسط مهشید website, در ساعت 14 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
اگر سوت زدن بلد بودم ،چه بسا به شیوه ی... 
من بلد نبودم چشمك بزنم و هيچ وقت ياد نگرفتم... 
آقای دکتر جداً شما سوت زدن و چشمک زدن بلد نیستید؟؟!!!!....خب برای همین ما دکتر نشدیم، از بچگی سوت، چشمک، آدامس باد کردن، تکون دادن گوش...کل وقتمون رو گرفت.
نوشته شده توسط سبو website, در ساعت 15 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
شايد اگر در محله اي شلوغ و پربچه زندگي ميكرديد كه جنسيت تا چند سالي مهم نبود چنين خاطره اي هم چندان پررنگ نمي ماند
نوشته شده توسط سارا, در ساعت 15 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1896480
نوشته شده توسط رها website, در ساعت 16 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
سلام به كودكي هاي جناب دكتر 
خيلي وقت بود اينطوري نخنديده بودم(خنده در فضاي كودكي يك جور ديگر از ته دل است) 
 
همين كه شما ريتم در زدنش را مي شناختيد مي تواند براي گناهكاري كافي باشد و اخم مادر به جا! 
 
اما براي تسخيرنشدگي‌ شما همين بس كه روزه را باز نكرديد و جواب يك سيندرلاي بالقوه را نداديد!
نوشته شده توسط مسعود website, در ساعت 17 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
جناب دکتر خیلی زیبا بود... 
یک جورهایی شبیه خاطره-داستان های پرویز دوایی بود. البته با نثر منحصر به فرد خودتان... 
 
من هم بچه تر که بودم یعنی کلاس اول دوم دبستان در همسایگی مان دو خواهر بودند که اسم یکی شان مرجان بود و احنمالن کمی هم از من بزرگتر بود. اسم خواهر دیگر را یادم نمی آید. و راستش همیشه آرزو داشتم با این مرجان خانم هم بازی بشوم(همان سینرلا بازی خودتان) ولی برای خودش حلقه ی دوستان دیگری داشت که من را در آن جایی نبود و این حسرت همیشه به دلم مانده... 
خوش به حال شما...
نوشته شده توسط مجید website, در ساعت 18 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
از مژگان خوشم اومد D:
نوشته شده توسط معصومه website, در ساعت 20 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
چقدر بعضی خاطره های کودکی خوش رنگ اند...و حتما وقتی به خانه برگشته اید بارها و بارها به اینکه دوست دارید او سیندرلا باشد یا نه فکر کرده اید ، نه؟
نوشته شده توسط آرام, در ساعت 21 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
پوست دست شما کرم می خواهد دکتر. باور کنید! 
_____________________________ 
تخته خاكستري: نه اتفاقا!... پوست صورتم ضد آفتاب مي خواهد!
نوشته شده توسط ن ی ک ز ا د website, در ساعت 21 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
فکر می کنم در مجله فیلم بود که این خاطره بامزه را از شما خواندم و حالا هم مثل آن موقع یاد بچه گی های خودم افتادم. 
ممنون و سپاس
نوشته شده توسط عذرا website, در ساعت 23 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
جسارت می کنم که بخوام درباره ی چیزی که برای من قدم اول است در نقد کردن ( پست جدید وبلاگم )، نظر بدید.
نوشته شده توسط پاشا, در ساعت 23 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
من بارها به دوستانم گفته ام كه دكتر جلالي فخر علاوه بر اين كه منتقد خيلي خوبي هستند استاد مطالب حسي و نوستالژي هم هستند. اين هم يك نمونه. كيف كردم و دلم هواي حس و حال شما را خواست. ممنون
نوشته شده توسط محمد گودرزوند website, در ساعت 23 به تاریخ 11 شهریور ماه سال 1388
كودك دوست داشتني ... و كودكي دوست داشتني ...
نوشته شده توسط کامران website, در ساعت 01 به تاریخ 12 شهریور ماه سال 1388
فکر می کنم ان روزه تان را به اندازه یک ماه روزه گرفتن این سالهایتان دوست داشته باشید. که البته حق هم دارید.
نوشته شده توسط ,,,, در ساعت 09 به تاریخ 12 شهریور ماه سال 1388
chi begammmmmmmmmmmmmmmm akhe ?
نوشته شده توسط الهه website, در ساعت 09 به تاریخ 12 شهریور ماه سال 1388
هیچ وقت به سرتان نزده لنگه کفشش که همان خاطره است را بردارید و خانه به خانه دنبالش بگردید؟ 
البته بالاخره نگفتید دوست داشتید او سیندرلا باشد یا نه!!!؟؟
نوشته شده توسط kappoo website, در ساعت 12 به تاریخ 12 شهریور ماه سال 1388
:)
نوشته شده توسط عشق من سینما website, در ساعت 21 به تاریخ 12 شهریور ماه سال 1388
سلام 
شیرینی زندگی به همین خاطراتشه. 
بی صبرانه منتظر دو شماره آینده مجله وزین فیلم هستم.
نوشته شده توسط فلانی website, در ساعت 20 به تاریخ 12 شهریور ماه سال 1388
باید اسم این پست را می گذاشتید اعترافات یک دکتر 
خیلی جالب بود  
و چه خوب است که گهگاه بستنی هایی را نمی خوریم  
و این برایمان ماندگار می شود  
و چه خوب است که چشمکی را از سر نجابت هر گز یاد نمی گیریم  
و چه بد که می گذرد تمام کودکی هایی که در حسرت سیندرلا بودن میگذرد
نوشته شده توسط عليرضا, در ساعت 22 به تاریخ 12 شهریور ماه سال 1388
جالب بود. ظاهرا كودكي دوست داشتني و خوبي داشتين. خوش به حالتون.
نوشته شده توسط ساراي, در ساعت 23 به تاریخ 12 شهریور ماه سال 1388
بنده خدا مژگان... !!!!
نوشته شده توسط سوره سينما website, در ساعت 11 به تاریخ 13 شهریور ماه سال 1388
پايگاه خبري - تحليلي «سوره سينما» وابسته به سازمان توسعه سينمايي سوره حوزه هنري با آدرس اينترنتي www.sourehcinema.ir مجددا فعاليت خود را آغاز كرد.، اين سايت كه پيش از اين با بانك جامع اطلاعات هنرمندان سينماي ايراني نزد مخاطبان و كاربران دنياي مجازي شناخته شده بود پس از باز طراحي گرافيكي و تشكيل گروه تحريريه شامل خبرنگاران، منتقدين و كارشناسان فعال در عرصه سينماي ايران و جهان فعاليت خود را با محوريت انعكاس اخبار و رويدادهاي سينمايي كشور از سرگرفته است. سوره سينما» نه تنها به عنوان ارگان مؤسسه سوره حوزه هنري، بلكه آيينه تمام قدي براي سينما است كه دريابد به كجا مي‌رود و چگونه مي‌رود؟
نوشته شده توسط حسن نیازی website, در ساعت 16 به تاریخ 13 شهریور ماه سال 1388
چه خوب به یاد دارید او روزها و لحظه ها رو و چه زیبا تعریف کردید!
نوشته شده توسط سارا, در ساعت 23 به تاریخ 13 شهریور ماه سال 1388
دوست داشتم بقيه قصه را هم تعريف مي كرديد. مثلا اين كه واقعا مادرتان عصباني شد؟ يا در باره افطار آن روز يا دفعه بعد كه مژگان را ديديد.
نوشته شده توسط درخت بی سایه, در ساعت 18 به تاریخ 15 شهریور ماه سال 1388
چه قشنگ.......به عتاب مادرتان می ارزید

اظهار نظر کنید
نام :*
پست الکترونیکی :
وب سایت :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*

اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد

 
< بعد   قبل >
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS