اين چند روز دچار اشتياق برگمان بودم. اينگمار برگمان. خيلي بيدليل يا شايد هم به دليل ميل مبهم پيجويي. در جستوجو بودن. يا بايد فيلم ميديدم كه نديديم يا بايد كتابي از او يا در بارهي او ميخواندم. رفتم در برابر كتابخانهام و به شيوهي فال حافظ باز كردن، يكي از كتابهاي برگماني را بيرون كشيدم. كه هميشه كنار هم ميگذارمشان: برگمن؛ زن، مذهب، نسل آينده. خواندمش و دوباره يادم افتاد كه برگمان چه رنجي ميكشيد در برابر سكوت خدا. اين كه حس ميكرد خدا آرام و صبور در آسمان نشسته و سكوت اختيار كرده. چهقدر آدمهاي برگمان دلشان مكالمهي مستقيم و صريح ميخواهد. براي يقين و آرامش. شواليهي مهر هفتم از مرگ ميخواهد كه خدا دستش را به طرف او دراز كند، از چهرهاش پرده بردارد و با او حرف بزند. او ميخواهد خدا را از دل ظلمات صدا بزند تا زندگياش دلهرهي بيحاصل نباشد. مرگ اما در برابر اين خواستهها سكوت ميكند. من فكر ميكنم كه برگمان آرام آرام در فيلمهايش به جلوهي ديگري از سكوت خدا ميرسد. اين كه انسان معاصر در فقدان ياسآلود ايمان و تفاهم است كه صداي خدا را نميشنود و زجر ميكشد. تنهاست. برگمان در سكوت به تلخترين نتيجهي سكوت ميرسد... و البته همچنان در همچون در يك آينه اين صدا را نجوا ميكند كه خدا عشق است.
نظرات (21)
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی , در ساعت 09 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 سلام استاد خیلی مشعوف شدم که دست گذاشتید بر برگمان کبیر. هنوز که هنوز است در شوک رویت پرسونا و مهر هفتم اش هستم! بله دقیقا درست ترین برداشت را از فیلم داشتید.این که خداوند در سکوت و خفا به انسان چیز های جدیدی می آموزد. یادم هست اگر اشتباه نکنم (اگر درست نمی گویم اصلاح کنید!) دکتر صدر در مجله فیلم یک یادداشت جامع روی همین فیلم داشتند.
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 09 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 تاب آوردن سکوت خدا سخت است.... یا شاید هم ناشنوايي گوش های ما لاعلاج است. نمی دانم! این روزها زندگی بر روی لبه تیغ حرکت می کند. فقدان تفاهم شاید دیگر یاس آلود نیست خفقان زاست.
نوشته شده توسط علي سنجري, در ساعت 09 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 سلام يك جاي نوشتيد دوباره يادم افتاد در حالي كه يادم آمد درست است. _______________________________________ تخته خاكستري: جايي نخواندم كه "يادم افتاد" غلط نگارشي محسوب مي شود. آدرس مرجع تان را بفرماييد.
نوشته شده توسط شاهرخ, در ساعت 11 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 درود شاید در فضای هیجان زده و احساساتی مثل این چند هفته تنها کاری که می شود کرد همین سکوت است . در این چند هفته همش مطلب نوشتم اما از گذاشتن ان در وبلاگم منصرف شدم چرا که در هیاهوی این روزها عقلانی ترین کار همین سکوت است و سر به گریبان خود فرو بردن . این روزها به این نتیجه رسیدم که سکوت هم نعمتی است که خدا برای بندگان خود در نظر گرفته است . پس باید برای این نعمت بزرگ سپاسگزارش بود . از بابت این مطلب زیبا هم از شما دوست خوبم ممنونم
نوشته شده توسط طناز , در ساعت 11 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 سلام مثل همیشه دلنشین و زیبا بود.
نوشته شده توسط sina , در ساعت 11 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 سلام استاد واقعا چه قدر زیبا وکوتاه مینویسید و انسان را تحت تاثیر میگذارید از برگمان فقط مهر هفتم را دیدم چه قدر زیباست. راستی اگر وقت داشتید به وب من سر بزنید یک فیلم نامه کوتاه نوشتم بخوانید .
نوشته شده توسط سپیدار, در ساعت 13 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 دکتر گمانم همان یاد آمدن درست است . یادم افتاد درواقع غلط نگارشی شاید نباشد بلکه غلط ویرایشی است که به نظر می آید چندان با ویراستاران سرسازگاری ندارید. یادم آمد و به یادم بیاور امروزه با غلط های محاوره ای یادم افتاد و یادم بنداز جایگزین شده اند. البته ما درس پس می دهیم.
نوشته شده توسط پسرخاله فیلسوف, در ساعت 13 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 موفق باشيد.
نوشته شده توسط ..., در ساعت 15 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 خیلی مشتاقم فیلمی از برگمان ببینم و تقسیر خودمو ازش داشته باشم و فیلمهای آنتونیونی بخصوص آگراندیسمان که خیلی برای دیدنش بیتابم
نوشته شده توسط مسافر , در ساعت 20 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 نمی دانم شاید این نیاز به گفت و شنود برای برگمن ، ارثیه ای است از پدرش با تفکرات پروتستانیسمی خاص . آنجایی که خدا ساده می شود و در تمام زندگی جریان پیدا می کند . خدایی که باید در همین نزدیکی ها باشد و کلامش حتی چون پتک بر سر زندگی مان ویران شود .... باور تنها ماندن باور دوست داشتنی نیست ! اما حقیقت دارد ! این عزلتی که این اواخر برگمن را در خود فروبرده هم شاید از همین جنس باشد ! شاید....
نوشته شده توسط نسرین , در ساعت 20 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 بی تو با خاطره هایت چه کنم !
یاد هستی برای استاد خسرو شکیبایی
تو کلبه ی درویشی ما خوشحال میشم سر بزنی منتظرم یاعلی
نوشته شده توسط محمد گودرزوند, در ساعت 22 به تاریخ 27 تیر ماه سال 1388 حميد هامون سينماي ايران، با آن صداي دلنشينش، از ياد نرفتني ست روحش شاد ...
نوشته شده توسط کامران, در ساعت 00 به تاریخ 28 تیر ماه سال 1388 سلام سکوت در تمام اثار برگمان یک نقش یزرگ را ایفا می کند. بعضی وقتها حوصله ام را سر می برد اما "سکوت" در فرهنگ مردم اسکاندیناوی یک چیزی است مانند شعر ناب در فرهنگ ایران. حداقل تجربه من چنین است. موفق باشید.
نوشته شده توسط الهه , در ساعت 13 به تاریخ 28 تیر ماه سال 1388 سكوت سرشار از ناگفته هاست.
نوشته شده توسط ahmad, در ساعت 14 به تاریخ 28 تیر ماه سال 1388 درون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
نوشته شده توسط مسعود , در ساعت 02 به تاریخ 29 تیر ماه سال 1388 1. واقعا لذت بخش بود از برگمان یاد کردن. از سکوت و هم چون در یک آینه و ... 2. آیا "هم چون در یک آینه" ترجمه درستی برای اسم این فیلم است؟ نظر من که غیر از این است. 3. مطلبی توی مجله فیلم راجع به درباره الی... نوشته بودید که عالی بود. در ابتدای اون به تفاوت سبک بازی گرفتن کیارستمی و فرهادی اشاره کردید که تقریبا در هیچ جا ندیدم به اون پرداخته بشه و واقعا نکته مهمیه. مرحبا به نکته سنجیتان!
نوشته شده توسط masoud saravi, در ساعت 11 به تاریخ 29 تیر ماه سال 1388 akh az ein sokut! man koja faryad bekesham ? daram khafeh misham ... kheyli hale badie ... inke ehsase tohi boodan dashte bashi .... chera man to zendegim shekast khordam ? az khodam khasteam... to che jahaname sardiiii dast o pa mizanam ... shoma ke moamenid baraye hame doa konid baraye sokut khoda ham doa konia doa konid doa konid cheghadr sargardoonam cheghadr daram mimiram ...
نوشته شده توسط مريم , در ساعت 12 به تاریخ 29 تیر ماه سال 1388 خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
دكتر علي شريعتي
نوشته شده توسط مریم , در ساعت 14 به تاریخ 29 تیر ماه سال 1388 سلام برشما دوست عزیز و بزرگوار. امیدوارم دراین هوای داغ تابستانی درکنار خنکای مطبوع کولر اتاقتان با آن بوی دلنشین پوشال هایش از زندگی لذت ببرید. برایم خیلی عجیب است من امروز همین الان که ساعت 2 بعد از ظهر است برای اولین بار وارد وب شما شدم و خواستم برایتان پیام بگذارم دیدم پیغامی با آدرس و اسم من روی وبتان است. من این شعر را دروبلاگم خیلی وقت پیش گذاشتم. اما نمی دانم چه کسی این شعر را با اسم و آدرس وب من بصورت پیغام برایتان گذاشته؟ ! خیلی تعجب کرده ام. بهر حال دنیای پیرامون ما پر از عجایب است. همیشه خوب، شاد، سلامت و پر از انرژی باشید. ____________________________________ تخته خاكستري: البته كولر اتاق من سوخته است!... در مورد اين شوخي يا هر چيز ديگر كه نسبت به نام و آدرس شما شده نمي دانم چه بايد كرد. طبعا امكان اطمينان از كامنت ها وجود ندارد و البته در اين دو سال و اندي كه وبلاگ دارم اين اولين بار است كه با چنين موردي مواجه شده ام. به هر حال اگر مايل به ماندن كامنت مورد نظر نيستيد بفرماييد تا حذف كنم.
نوشته شده توسط مریم , در ساعت 17 به تاریخ 29 تیر ماه سال 1388 از توجه شما سپاسگزارم. مشکلی نیست. شعریست زیبا از بزرگی که نامش هرگز فراموش نخواهد شد.
نوشته شده توسط حسن نیازی , در ساعت 19 به تاریخ 30 تیر ماه سال 1388 هر وقت درباره یک فیلمساز بزرگ یا یک فیلم می نویسید چقدر من خوشحال میشم از خوندن اون نوشته! نگاهی متفاوت و آگاهانه دارید... بهتون تبریک میگم... برگمان فراتر از یک فیلمساز بود، یک دانشمند، یک فیلسوف، نمی دانم...!
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد