گوگل خوان

تخته خاكستري

تخته خاکستری قبلی

آمار سایت

لینک Rss مطالب

جستجو

Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
  
از او سپاسگزارم! چاپ ارسال به دوست
21 تیر 1388 ساعت 23:22

شكار ببر

ديروز اتفاق خيلي خوبي افتاد. خيلي خوش گذشت و خب چرا خوب‌هاي زندگي را ننويسم؟ هميشه كه نبايد آه و ناله كنيم. حيف است كه براي‌تان ننويسم چه گذشت؛ در يك بعدازظهر معمولي شبيه ديروزها، حوالي سه عصر. من و همكار روبرويي در اتاقكي كوچك در انتهاي يك سالن بزرگ كار مي‌كنيم. بين ما و بقيه همكاران حفاظي چوبي نصب شده كه مانع ديداري‌ست اما ارتباط شنيداري، عجيب سهل و ممتنع است. در آن سوي ديوار، بيش‌تر نسوان برقرارند و البته يك شيرمردي هم هست كه ديوار به ديوار من خانه دارد. مثل گُل مي‌ماند و البته كاكتوس هم گلي‌ست! اهل دوستي و احسان است و بالابلند و عاشق اكوتوريسم. يك تفنگ شكاري هم دارد و جهت‌ياب حرفه‌اي و دوربين شكار و از اين جور متعلقات. بارها براي‌مان تعريف كرده كه چند قلاده ببر در كوه‌هاي مازندران شكار كرده و تحويل باغ‌وحش داده. سازمان محيط زيست هم از او عاجزانه خواهش كرده كه دست از سر شكار گرازها و خرس‌ها و گوزن‌هاي زرد بردارد و اين رفيق ما را متهم اصلي خطر انقراض اين سه گونه جانور مي‌دانند. ما نسبت به هم شنود متقابل داريم و قسم مي‌خورم كه مي‌توانم يك كتاب در باره‌ي او بنويسم تا به همه ثابت شود كه او چه موجود دلنشيني‌ست. حوصله‌ي توضيح دادن و سر و كله زدن با مردمان را چنان دارد كه تنها رقيبش فيدل كاسترو است با هفت ساعت سخنراني پيوسته.
نشسته بودم در اتاقم و مثل هميشه ساكت و آرام و سر به كار كه ناگهان صداي شيون جمعي‌يه بانوان به گوش رسيد. اول فكر كردم كه احتمالا مثل هميشه‌ي تاريخ، سوسكي ديده شده كه اين چنين آسيمه‌سر شده‌اند. اعتراف مي‌كنم كه از سوسك بيزارم و در را باز كردم تا اگر چنين است، مقتضيات امنيتي را رعايت كنم. راستش جز براي اجابت نياز بيرون نمي‌آيم و نود درصد همكاران همسايه را هم نمي‌شناسم. برخلاف همكار روبرويي و همين همكار ديوار به ديوار كه تقريبا با همه چند ده هزار شاغل فعلي و سابق و بستگان آن‌ها و بازنشستگان و متوفيان و... آشنا هستند. در را كه باز كردم، يكي از خانم‌ها را در حال دويدن و بستن در اصلي ورودي ديدم. در ميان قيل و قال دانستم كه گربه‌اي وارد سالن شده. همه در جنب و جوش و هراس و هيجان و امتداد نگاه خواهش‌شان به يك جا مي‌رسيد؛ به شكارچي ببر. اما او مردد بود و با يك پيشنهاد كاملا صلح‌طلبانه كه حالا بي‌خيال!... خودش مي‌رود و من كم‌تر از پلنگ كار نمي‌كنم و... كه نگاه شماتت‌بار بانوان فراتر از توان تحمل دوست ما بود. الغرض!... او پاي به كارزار نهاد و دل به معركه زد تا حيوان زبان‌بسته را بگيرد. من هم با دوربين موبايل به دنبال او.
بچه‌گربه‌ نجيب‌تر و آرام‌تر از اين حرف‌ها بود كه حوصله‌ي فرار داشته باشد و زود به چنگ آمد. ترسيده بود و رفيق ما گمان برد كه گربه‌ي مرتضي‌علي شكار كرده. چرا كه بلافاصله به سمت پنجره رفت تا او را از طبقه‌ي دوازده رها كند تا احتمالا چهار دست و پا پايين بيايد و به دامان طبيعت بازگردد. خدا به گربه رحم كرد كه شيون افكار عمومي به هوا رفت و ايشان فرمودند كه: "حق با شماست، ارتفاعش براي اين يه كم زياده!" سرانجام گربه را در كارتني نهادند و به بيرون بردند و خبر ديگري از او ندارم. كل اين ماجرا و هيجان و خنده، شش دقيقه بيش‌تر طول نكشيد و يادم آمد كه من مدت‌هاست بي‌هيجان و بي‌لبخند زندگي گذرانده‌ام. خيلي‌ها شايد شبيه من بودند؛ چون دل‌مان گربه مي‌خواست همچنان... در اين دنياي اضطراب و ركود و سكوت. دوباره همه به صندلي‌ها و كارها و ميزها بازگشتيم؛ با سپاس از بچه گربه‌اي كه آن شش دقيقه را به ما هديه داد.

عكس دوم او (+)




  نظرات (25)
نوشته شده توسط پریزاد website, در ساعت 23 به تاریخ 21 تیر ماه سال 1388
نا خودآگاه یاد مهران مدیری در مرد دو هزار چهره افتادم که به مار می گفت : " ایشون " ! حالا شما هم به گربه می گویید : " او " !! طوری که آدم احساس سوم شخص مفرد بودنش را دوست دارد تقدیم " او " کند !!! ولی چه " او " ی زشتی ... ضمن اینکه چه بامزه ایستاده است " او " !!! مادرررررررررررر جان .
نوشته شده توسط پریزاد website, در ساعت 00 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
راستی یادم رفت بگویم چه قدر " ببر" ندیده ايد !
نوشته شده توسط روشنک website, در ساعت 00 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
مای گاد ! .. این همکار دیوار به دیوار شما شیر دشت ارژن رو شکار نکرده بوده ؟.. خب مسبب اصلی انقراض ببر مازندران معلوم شد .. می مونه شیر دشت ارژن .. حتماً فردا ازش بپرسین بعد اینجا تعریف کنین !  
 
این گربه بیچاره رو چرا اینجوری گرفته ؟!.. گربه ندیده ها .. معلومه هیچ کدومتون حیوون دوست نیستین !.. از گربه گرفتنتون معلومه ..
نوشته شده توسط حسن نیازی website, در ساعت 00 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
عجیب است آقای دکتر، بعضی وقت ها آدم ها نمی تونن حتی 1 دقیقه هیجان و خنده بیارن!...
نوشته شده توسط نرگس خرقانی website, در ساعت 00 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
چه طور دلشان آمد از این حیوان زبان بسته بترسند! چه بچه گربه خوشگلی است. یاد گربه ای افتادم که خیلی وقت پیش ها با ما زندگی می کرد. نامش هوشنگی بود! طرح پوستش تقریبا همین شکلی بود ولی رنگش بیشتر قهوه ای روشن بود. کلا حیوان ملوس و نازنین و البته خیلی هم بی عرضه بود. یادش به خیر زن گرفت و یه هو غیبش زد!
نوشته شده توسط محمد website, در ساعت 00 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
EXCELLENT :)
نوشته شده توسط علي سنجري, در ساعت 07 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
ماهم يك گربه خانگي داشتيم؛چشمتان روز بد نبيند آنقدر اذيتش كردم تا نگون بخت فرار كرد. 
چرا شاد و باهيجان نيستيد؟ 
امشب منم پكر شدم،اول كه كارت اينترنتم تموم شد بعدش ديدم مادرم مجله فيلم تير ماه رو انداخته دور!
نوشته شده توسط ..., در ساعت 09 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
اين همكار ديوار به ديوارتان انگاز از اون آدم ها است که از هر طرف یک رخی دارند. گاهي ببر و گاهي بچه گربه!
نوشته شده توسط شكارچي ببر, در ساعت 09 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
من همكار ديوار به ديوار هستم. همان شكارچي ببر!... ضمن تشكر از گربه‌ي ملوس ونويسنده ي عزيز. اي كاش شما در شكارهاي اينجانب همراه مي بوديد و رشادت‌هاي مردي از ديار كاشان را به تصوير مي‌كشيديد... تا نگويند آنچه مي‌گويند!
نوشته شده توسط عادل website, در ساعت 10 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
دکتر چقدر دلم خنده از ته دل میخواد؛ یه شادی خالص .... 
اما گربه برام لذت دلپذیری نیست؛ بسیار از این موجود بدم میآد شاید یه چیزی شبیه حسی که شما نسبت به سوسک دارید و کمی هم بیشتر...
نوشته شده توسط مهشید website, در ساعت 10 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
ای جان، خیلی گربه نازیه!!!....گناه داره چرا بیچاره رو قپونیش کردید؟؟...بابا یک کلاف کاموا می دادید دستش اون وقنت عیش 6 دقیقه ای به نوش چند ساعته تبدیل می شد....همکاران بی احساسی دارید آقای دکتر...و عجیب آن جا که جماعت نسوان از گربه هم می ترسند؟؟!!!....
نوشته شده توسط فرزاد website, در ساعت 12 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
خیلی چیزها نسبت به گذشته نه چندان دور عوض شده. ترانه‌ها، لباس‌ها، مهربانی و حتی همین گربه‌ها. قبلا همین که نزدیکشان می‌شدی فرار می‌کردند. ولی چند وقتی‌ست در پارک، توی کوچه بن‌بست‌مان، اطراف بوفه دانشگاه و... گربه‌هایی را می‌بینم که نزدیک که چه عرض کنم حتی بغلشان هم بکنی تلاشی برای فرار نمی‌کنند. چه شده؟ باید پی دلیلی بود یا نه سرخوشانه بگذریم. نکند ما مردم فقیرتر شده‌ایم. ها؟ که مثلا قبلا اضافه‌ی غذایی که بیرون می‌ریختیم آنقدر بود که همه گربه‌ها را تامین می‌کرد اما حالا کیسه زباله سهمی از غذای یک شب مانده ندارد و گربه‌ی بیچاره بر ترسش غلبه می‌کند، می‌ایستد تا نزدیکش شویم و شاید غذایی تعارفش کردیم. ها؟ شاید ما مهربا‌تر شده‌ایم. شاید به دلیل جهش ژنتیکی گربه‌هاست. 
گربه، از معدود حیواناتی‌ست که در باغ‌وحش نیست و آزادانه در شهر می‌گردد و روزگار می‌گذراند. 
 
مرد مختصر.
نوشته شده توسط فرناز website, در ساعت 12 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
ممنون.... 
عالی بود آقای دکتر. 
برای من که دیوانه گربه ها هستم و هر جای خیابان و کوچه که گربه می بینم می نشینم و با گربه محترم خوش و بش می کنم همین یک عکس هم کلی هیجان و شادی داشت...کاش چند ساعتی نگهش می داشتید...باید قیافه بچه گربه را ببینید وقتی دست زیر گردنش کشیده می شود.
نوشته شده توسط امیررضا تجویدی website, در ساعت 13 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
خوب خاطره ای بود... 
راستش ۴ سال پیش در مدرسه ما هم یک کفتر آمده بود توی کلاس! 
چقدر خندیدیم
نوشته شده توسط جابر تواضعي website, در ساعت 14 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
.... 
 
___________________________________ 
تخته خاكستري: پاسخ سرراستي ندارد و البته ترجيح مي دهم به چنين حوزه اي ورود پيدا نكنم و در باره ي آن ننويسم.
نوشته شده توسط یاسمن website, در ساعت 20 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
آدم دلش به حال گربه با آن نگاهش می سوزد .  
اما امیدوارم روزهایتان پر از بچه گربه های بازیگوش باشد . هرروزتان گربه ای . 
گاهی اوقات خندیدن و شادبودن چقدرساده است .
نوشته شده توسط سپیدار, در ساعت 21 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
طفلکی گربه! واقعا از این ترسیده بودند؟ چقدر هم نحیف است انگار یک هفته است نان نخورده و چه برخورد خشنی دارد این دست با این گربه بی پناه!
نوشته شده توسط نوشين, در ساعت 21 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
نوشته هاي طنزآلود و بازيگوشانه شما هم به اندازه همه نوشته‌ هاتون خيلي خيلي خوبند. چند بار خوندم و كيف كردم. مرسي آقاي دكتر.
نوشته شده توسط علی سنجری, در ساعت 22 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
این دست شماست که در عکس معلومه؟؟ 
شما بدتر از من زبون بسته ها رو اذیت می کنید! 
_____________________________________ 
تخته خاكستري: اي بابا!... كلي قصه گفتيم و تازه سراغ ليلي و مجنون را مي گيريد؟!... من فقط عكس مي‌گرفتم و طبعا دست مورد نظر هم به همان شكارچي ببر تعلق دارد.
نوشته شده توسط رضا website, در ساعت 22 به تاریخ 22 تیر ماه سال 1388
دمتون گرم استاد. با حال نوشتيد.
نوشته شده توسط جابر تواضعي website, در ساعت 08 به تاریخ 23 تیر ماه سال 1388
... ولي چه كنم كه دنبال هم درد و راه چاره مي گردم!
نوشته شده توسط آوا, در ساعت 10 به تاریخ 23 تیر ماه سال 1388
اتفاق جالبي بود و همه را چند لحظه اي شاد كرد، ولي چه بعضي ها مشهور شدن خدا شانس بده حالا از فردا كي بياد اين جمعيت شكار و شكارچي و محيط و زيست و... رو جوابگو باشد . 
هميشه خندان باشيد ..
نوشته شده توسط روزنامه دیواری website, در ساعت 15 به تاریخ 24 تیر ماه سال 1388
چه گربه ی ماهی !
نوشته شده توسط فرفره بی باد website, در ساعت 19 به تاریخ 24 تیر ماه سال 1388
...دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
نوشته شده توسط مهربد, در ساعت 16 به تاریخ 25 تیر ماه سال 1388
چرا نمی گویید محل کارتان کجاست و چرا همکار دیوار به دیوارتان و همکار روبرویی خود را معرفی نمی کنید؟ ظاهرا در نام بردن محل کارتان معذوریت دارید! شما تصویری از این افراد هم نمایش نمی دهید و خیلی سری عمل می کنید ای کاش روزی فرا می رسید تا شما را می شناختیم! 
________________________________________ 
تخته خاكستري: انصاف داشته باشيد!... در بخش شناسه مفصل در باره ي خودم نوشته ام و در مقايسه با دوستان ديگر در وبلاگستان، گمانم هيچ كس به اندازه ي من خودش را معرفي نكرده. طبعا بعضي امور و حوزه ها، شخصي تر از آن محسوب مي شوند كه عمومي شوند.

اظهار نظر کنید
نام :*
پست الکترونیکی :
وب سایت :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*

اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد

 
< بعد   قبل >
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS