Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
  
مصطفی جلالی فخر 

 

1. در آخرين كاغذ يك قرآن جلد چرمي نوشتند كه آن لحظه در كدام روز تقويم شمسي جا داشت. پدرم قسم مي خورد كه اين كار را كرده است.اما باد زمان وزيده و در كنار برگ هاي سبك پاييزي ، روزها و سال ها را هم با خود برده است. و دیگر كسی يادش نمانده بود كه من"دقيقا" در چه روزي به دنيا آمده ام. و هيچ كس نفهميد كه آن قرآن كاغذ کاهی چه شد و در طاقچه ي چه خانه ای آرام گرفت. مادرم مي گويد كه اول زمستان بود و اولين برف زمستان باريده بود. آن روز كه من با شتاب و ناشكيبي تمام، آمدم كه ببينم اين دنياي کوچک ديگر چه جور جايي ست. هفت ماهه و به اندازه يك كف دست و كم تر از سه كيلو. پس تاريخ تولد: اول دي ماه 1351/تهران

 2.در يك خانواده مذهبي بزرگ شده ام. خيلي مذهبي. كنار سجاده پهن مادر و نمازهاي پدر. از شش سالگي كه رفتم كلاس اول دبستان ، قرآن را هم ذره ذره آموختم. تا هفده سالگي ام تقريبا " فقط" درس بود و درس. بيش تر سال ها جزء شاگردان اول تا سوم كلاس ها بودم. در چند دوره مسابقات قرآن استاني مقام آوردم و كلي بابت معدل كارنامه و حفظ قرآن از پدرم جايزه گرفته ام. از وقتي واژه "خرخون" به ادبيات تحصيلي ايران اضافه شد، من نيز در معرض اين عنوان طعنه آميز بوده ام. هوش متوسطي دارم و حافظه خوبي داشتم ( داشتم). يك بچه مثبت افراطي كه به كسي تقلب نرسانم و با بچه هاي بد رفت و آمد نكنم و به جاي گل كوچيك در خيابان ، چهار صفحه بيش تر درس بخوانم و....اين جوري ديگه.

 3.از همان سال هاي دبستان، ميل به نوشتن داشتم. حتي كتاب نوشتن. نمره ي انشاهايم بلا استثناء بيست بود و انشاي سفارشي هم قبول مي كردم...( نه به عنوان تقلب البته!). كلاس چهارم دبستان بودم كه در باره شهيد مطهري انشاء نوشتم و در استان تهران اول شدم. معلمم خواست كه يكي از والدينم به مدرسه بروند. چرا؟ فقط براي اين كه به آن ها بگويد كه من روزي رمان نويس معروفي خواهم شد. جالب است كه در عمرم يك رمان هم ننوشتم؛ چه برسد به اين كه معروف شده باشم. در آن سال ها، سقف ذهني نويسندگي مردم رمان بود.

4.اولين مواجهه ام با سينما موقعي اتفاق افتاد كه كلاس پنجم دبستان بودم. هم كلاسي ام خواهش كرد كه به خانه شان بروم و به او رياضي درس بدهم. پس از كسب اجازه مادر و سفارشات لازم ، رفتم كه ثواب كنم. آن سال ها ويدئو ممنوع بود و طبعا در خانه هاي مذهبي هم وجود نداشت. من هم خبر نداشتم كه اصلا مي شود كه صفحه تلويزيون چيزي غير از تلويزيون نشان دهد. اما آن روز فهميدم كه مي شود. چون دوستم پس از كسب علم و جهت استراحت ، يك فيلم هندي انداخت روي صفحه اي كه تا ديروز فقط دو تا شبكه اسلامي نشان مي داد و شب هاي جمعه هم دعاي كميل پخش مي كرد. چشم تان روز بد نبيند!...و وجود نازنين تان دور باد از رفيق ناباب. نفهميدم كه چطور شد كه از آن خانم هندي و حركات موزونش خوشم آمد و دلم خواست هنرپيشه شوم. و احیانا بروم هند و با آن خانم سيه چشم نهي نهي كرده و طبعا ازدواج کنم دیگر!... فكر بد هم نفرماييد چون ده سالگي هيچ ربطي به هيچ فكر بدي ندارد. بيش تر كشف بفرماييد كه من از همان بچگي ، خيال پرداز بودم.

5.ميل به سينما و قصه و خيال در حالت بالقوه در من ماند و البته من فقط درس مي خواندم.سال چهارم دبيرستان كه بودم (دبيرستان كمال تهران) تب كنكور بود و ما چند تا بچه خرخون مدرسه، كلاس گذاشته بوديم و در هيچ كلاس كنكوري هم ثبت نام نكرده بوديم. با اين حال كنكور بود و مسابقه. به مادرم گفتم كه برايم دعا كند. و تازه كلاس چهارم شروع شده بود.اوايل مهرماه بود و يادم هست كه مادر بر سر سجاده اي كه هميشه گوشه اتاق پهن بود ، گفت كه نذر كرده به نيت چهارده معصوم ، رتبه من چهارده شود. گفتم يك چيزي بگوييد كه بشود. عدد نگوييد. کلا بگوييد دو رقمي كه برای ورود به پزشكي دانشگاه تهران کافی ست. تشر زد كه كار براي اهل بيت نشد ندارد. 14 انشاءالله....بقيه اش را هيجان انگيز نمي نويسم و فقط بدانيد كه وقتي رتبه ام را گرفتم ، چشمانم سياهي رفت:14....در سال هاي بعد بود كه گاهي به شوخي به مادرم مي گفتم نمي شد به نيت پنج تن آل عبا نذر مي كرديد؟!

6.سال 69 بود که دانشجو شدم. پزشکی دانشگاه تهران. پر از جوانی و امید و غرور. همکلاسی دبیرستانم هم پزشکی شیراز قبول شد. او هم از سینما خوشش می آمد- و می آید. اولین نامه ای که برایم فرستاد ، یک ضمیمه داشت. صفحه ای از یک نشریه محلی که در آن نقدی بر فیلم عروس نوشته بود. نمی دانم که چه شد که به هوس نقد نویسی افتادم. شاید در ادامه رقابت های نوجوانی. رفتم سینما شهرقصه و برای  فیلمی از آنجلوپولوس، هر چه فهمیدم نوشتم (نقد که نه!) و بعد رفتم دادم به نگهبان روزنامه سلام. چون این روزنامه تازه درآمده بود و فکر می کردم ضریب اطمینان چاپ آن بالاتر است. یک هفته بعد بود که پسرخاله مرحومم زنگ زد و ذوق و تبریک که "بابا منتقد!"....چند هفته بعد به دعوت دوستی به کیهان هم رفتم و شدم مسئول نقد فیلم های خارجی آن جا. هم زمان در سلام هم می نوشتم ( فراجناحی!) بی آن که اصلا کارد و پنیری این دو برایم مهم باشد. همان روزها رفتم و تمام کتاب های سینمایی بازار را خریدم و تلویزیون و ویدئو و فیلم دیدن و خواندن و البته علوم پایه پزشکی هم بود. روزی چهار ساعت می خوابیدم و روزی دو تا فیلم می دیدم. سال 70 بود که به مجله فیلم دعوت شدم ( که آن سال ها آرزویم بود) و نوشتم و نوشتم تا حالا.

7.خاطرات نوشتن در این شانزده – هفده سال به اندازه یک کتاب است. در این سال ها چند باری با مجله قهر کرده ام و دوباره برگشته ام سر خانه نوشتن. چند سالی هم در دنیای تصویر نوشتم. و البته به طور پراکنده به خیلی نشریات و روزنامه ها مطلب داده ام. الان هم مدتی ست که علاوه بر مجله فیلم در هفته نامه سلامت، ستون هنر و سلامت را راه انداخته ام و می نویسم.سینما و پزشکی یکی از ایده آل هایی ست که از ابتدا دوست داشته ام. در دو دوره جشنواره مطبوعات، قلم بلورین نویسنده انتخابی سال در حوزه نقد، نصیبم شد و خوشحالم کرد.

8.از سال 79 نیز به وادی فیلمسازی کشیده شدم و تا به حال نه فیلم کوتاه کارگردانی کرده ام. فیلم هایی که هر کدام را با خون دل و زحمت های زیاد ساختم و البته  آن گونه که دوست داشتم نشدند. چاه نجوا را  در باره چاه عریضه مسجد مقدس جمکران ساختم و در مجموع بازتاب بیش تری داشت و جزء آثار برتر مذهبی شناخته شد. آخرین فیلمم سایه های روبرو بود که یک سال طول کشید. یک بار تا آستانه ساخت اولین فیلم بلندم پیش رفتم که نگذاشتند و نشد ( این تئوری توطئه دست از سر ما بر نمی دارد )

9.اهل شعر و رویا هستم و گاهی شعر می گویم. بیش تر شعر نو. که البته بیش تر به نثر شاعرانه تکه تکه شده شبیه است. عکاسی و گیتار دو علاقه جا مانده جوانی ام هستند که به تازگی با خرید یک دوربین نیمه حرفه ای ، قصد کرده ام تا به یکی از آن حسرت های خفته ، جامه بیداری بپوشانم. اهل دریا و دوست دار سفر. دلم پی رهایی ست و هر چیز که بخواهد به پایم پیچیده شود، خسته ام می کند. وزن و قدم نکات بی اهمیتی هستند اما گروه خونم ب+ است (جهت اهدای خون) . خیلی به مرگ فکر می کنم و گمان نمی کنم که عمر درازی داشته باشم . به دیگران هم اجازه داده ام که در صورت مرگ مغزی ، اعضایم را ببخشند.

10.در معرفی کوتاه خودم در وبلاگ قدیمی ام نوشته بودم که: من مصطفی جلالی فخر ، در نخستین روز زمستان1351 به دنیا آمدم.متولد و ساکن تهران. مادرم اهل کاشان است و پدرم از خراسان آمده است.گاهی پزشک عمومی هستم . گاهی منتقد فیلم . گاهی نویسنده . گاهی کارگردان فیلم و گاهی شعر واره می سرایم. گاهی شور زندگی دارم و گاهی در اندیشه مرگ و حساب.می خواهم گاه نوشت های من بر این تخته خاکستری، به همه دنیای پرحجره ذهنم سرک بکشد گاهی.




  نظرات (10)
نوشته شده توسط آرمین, در ساعت 09 به تاریخ 14 مهر ماه سال 1387
از آشنایی با شما خوشوقت شدیم جناب جلالی فخر . دی)) 
 
البته اینها را قبلا هم گفته بودید اما الان آشناتر شدیم  
 
همیشه موفق باشید جناب
نوشته شده توسط محسن website, در ساعت 22 به تاریخ 20 آذر ماه سال 1387
امروز در روزنامه فرهنگ آشتی دیدم که نوشته اید قرار است بیشتر با آن روزنامه همکاری کنید. نمی شناختم تان. 
اسم تان اما در ذهنم روشن بود. انگار پیش از این شنیده باشم. وقتی اتوبیوگرافی صمیمانه تان را خواندم دستگیرم شد که دنیای تصویر من را با شما آشنا کرده بود. اما از وقتی که آن مجله مرحوم شد دست من هم از شما کوتاه. 
با خواندن این زندگی نامه مختصر و البته مفید به نظرم خیلی حرف با شما دارم برای گفتن. 
دانشجوی روانشناسی هستم و غیر از این، زندگی نامه تان برای من مثل زندگی من بود یعنی منطبق و عینا... 
حالا هم از سر علاقه به سینما سایت نقد راه اندازی کرده ام و برای رسیدن به آن روزی دو فیلم می بینم و خیلی حرف های دیگر. اگر پر حرفی هایم را تاب می آورید و حوصله دوستی با جوانکی خام چون من را دارید بفرمایید... چون بی تاب آشنایی با "شاید آینده خودم" هستم.
نوشته شده توسط عادل website, در ساعت 03 به تاریخ 26 فروردين ماه سال 1388
پس از 6 يا 7 ماه خواندن وبلاگتان تازه اين صفحه را ديدم و يك ذوقي كردم كه شما هم دبيرستان كمال درس خوانده‌ايد...نمي‌دانستم. 
خيلي دلنشين بود اين قلم و جزء بهترين نوشتارهايتان است...اميدوارم پيش‌بيني‌تان از سال 1400 درست از آب در نيايد و آن موقع هم بنويسيد ....
نوشته شده توسط مریم website, در ساعت 07 به تاریخ 09 ارديبهشت ماه سال 1388
سلام. خیلی جذاب بیوگرافی خودتان را نوشته بودید. نمی دانم به شما گفته ام یا نه من فعلا درروزنامه دنیای اقتصاد کار می کنم.  
من متولد 1348 تهران هستم . فارغ التحصیل رشته ی ارتباطات. وقتی سوم دبستان بودم انشایی درباب تبعیض نوشتم که بابت آن از معلمم کتک خوردم. اما دست از نوشتن برنداشتم.  
به نظرم شما بسیار آرام هستید برعکس من که هنوز علاقه ی دویدن و بالا و پایین پریدن چون کودکان را از سر بیرون نکرده ام. چرا دروغ بگویم گاهی هم کودکی می کنم. شبها به پارک می روم و تا ب وسرسره سوار می شوم. امیدوارم شما خیلی از این موضوع متعجب نشوید. وقتی کلاس دوم دبستان بودم به خاطر شیطنت های کودکانه مرا در زیر زمین مدرسه حبس کردند. هر چه منتظر ماندند که التماس کنم صدایی نشنیدند زنگ آخر با ترس و لرز در زیر زمین را باز کردند ببیند من چکار می کنم دیدند با سوسک ها بازی می کنم و آنها را دست انداخته ام ضمن اینکه بعدا فهمیدند تمام پیازهای سرایدار مدرسه را نابود کرده ام!حتما فکر می کنید خیلی شربوده ام . ولی من فقط یک کودک بودم.
نوشته شده توسط مریم website, در ساعت 19 به تاریخ 23 ارديبهشت ماه سال 1388
سلام. مسافرت خوش می گذرد؟ 
امیدوارم هرجا هستید موفق وسلامت باشید.
نوشته شده توسط 'گيلدا, در ساعت 17 به تاریخ 21 شهریور ماه سال 1388
بيوگرافي تون رو خيلي جذاب نوشتيد !!!
نوشته شده توسط فائزه, در ساعت 10 به تاریخ 27 بهمن ماه سال 1388
چه زندگی پرباری. من زندگیم رو جمع کنم ده کلمه هم نمیشه...
نوشته شده توسط لیلا website, در ساعت 09 به تاریخ 04 فروردين ماه سال 1389
موفق باشین
نوشته شده توسط ماه مون website, در ساعت 17 به تاریخ 25 فروردين ماه سال 1389
تمام نوشته یه طرف خلوص و نذر مادرتون یه طرف. 
خدا حفظشون کنه.
نوشته شده توسط الهه website, در ساعت 10 به تاریخ 23 مرداد ماه سال 1389
تا حالا چند بار این صفحه را خواندم. 
اما این بار انگار جالب تر بود. 
به نیت موقتا نبودنتان خواندم. 
"دلم پی رهایی ست و هر چیز که بخواهد به پایم پیچیده شود، خسته ام می کند" 
این عجیب ترین بخش وجودتان نیست؟ 
__________________________________ 
تخته خاكستري: اين ضروري ترين بخش وجودم است. در مرز ميان نيستي و هستي.

اظهار نظر کنید
نام :*
پست الکترونیکی :
وب سایت :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*

اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد

 
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS