هواپيما تاخير داشت و كنارش خانم ميانسال و موقري با دو دختر جوان نشسته بود. از صورتشان معلوم بود كه زندگي خوبي دارند. مرد زل زده بود به چشمان عسلي و معصوم يكي از همان دوتا دختر: " اينا دخترام هستن. آتيه و عاطفه. دو ماه ديگه عروسيشونه. با دو تا برادر مهندس و آدم حسابي، بعض شما نباشن آقا!...دارم جهيزيه جور ميكنم. شمام ميرين دبي؟"... اصلا باورش نميشد كه موقع بازگشت هم آنها را ببيند. وقتي جلو رفت و سلام كرد، آنها هم خوشحال شدند. پشت سر هم ايستادند تا شماره صندليشان كنار هم باشد. اين جوري در طول پرواز كمتر خسته مي شدند. هر دو دختر روي صندلي خوابشان برده بود و مرد صورتاش را به پنجره چسبانده بود تا ابرها را تماشا كند: "... بايد جهيزيه آبرومند باشه. گفتم كه اونا آدم حسابياند، بعض شما نباشن. عربها واسه دختر، پول ميليوني ميدن... و دادن. يه كمش ميره واسه ماما و بقيهشم ميشه آبروشون تو خونهي شوهر. الان خيليها چشمشون به اسباب و اثاث دختره. خداييش شما خودت اين جور نيستي؟"
نوشته شده توسط علی سنجری, در ساعت 03 به تاریخ 06 اسفند ماه سال 1387 سلام/راستشو بخواین یا خوب نخوندم(آخه تو کافی نتم)یا واقعا نفهمیدم منظورتون رو از این نوشته! ((در پاسخ به دعوت دوست داستان نویس ام))یعنی چه؟؟؟؟
نه همین الان یه بار دیگه خوندمش؛چیزی دستگیرم نشد آیا نکته ای، چیزی مدّ نظر شما است که با این نوشته می خواهید یادآور شوید؟ _________________________________________ تخته خاكستري: يك هيچ به نفع شما. چون داستان يا فيلمي كه نياز به توضيح نويسنده يا سازندهاش داشته باشد، وضع خوبي ندارد!...و اما منظورم از پاسخ به دعوت اين بود كه همكار نويسندهام در راستاي موضوعات زنجيرهاي وبلاگي، از من هم خواسته كه يك داستان 150 كلمهاي بنويسم و من هم اجابت كردم.
نوشته شده توسط بانوی ...., در ساعت 22 به تاریخ 06 اسفند ماه سال 1387 در این که شما قلم خوبی دارید جای هیچ شک و شبهه ای نیست گذشته از موضوع، زیبایی قلم تان خواننده را ترغیب به خواندن می کند ولی در مورد داستان هایتان... متاسفانه هیچگاه حس خوبی به آدم نمی دهند. اغراق امیز و دور از واقعییت و تاریک و تلخ هستند،و مصنوعی.کلمات انگار که سر جای خود نیستند و قضاوت در مورد آدمها به گونه ای غریب می باشد.(ازصورتشان معلوم بود كه زندگي خوبی دارند.) این به چه معنی است؟ یعنی پولدارند؟ که خوب این که دلیل بر زندگی خوب نمی شه! پس یعنی چگونه بودند که آن جناب با یک نگاه فهمیدند که آنها دارای زندگی خوبی هستند؟؟ و... خیلی می بخشید ولی کاش داستان نویسی را بگذارید برای داستان نویسان. _________________________________________ تخته خاكستري: نقدتان محترم و قابل تامل اما در بارهي توصيه آخرتان، گمان ميكنم كه منتقد در جايگاه صدور احكامي اين چنيني نيست. نه فقط منتقد، هيچ كس صاحب چنين جايگاهي نيست. خودم كه ياد ندارم در نقدهايم به فيلمسازي گفته باشم تو فيلم نساز. آن ها فيلم شان را مي سازند و ما نقد مي كنيم. گيرم كه هزار فيلم بد هم بسازند!
نوشته شده توسط علی , در ساعت 22 به تاریخ 06 اسفند ماه سال 1387 عالی ، کوتاه و تکان دهنده مثل همیشه! ممنون از استجابت دعوت .
نوشته شده توسط انفرادي , در ساعت 23 به تاریخ 06 اسفند ماه سال 1387 چي شد؟؟؟
نوشته شده توسط گل مریم, در ساعت 01 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 این روزا تقریبا همه پسر ها توقع دارن که براشون خرج کنی و حلوا حلواشون کنی و دست آخر هر کاری خواستن بکنن و هر چی خواستن بگن.تقصیر خودمونه.تو مخمون کردن بی شوهری بدتر از هر دردی یه.ما هم قبول کردیم.تلاش برای داشتن حق مساوی هم تعبیر به ولنگاری می شه.زنی که حقشو می خواد برای این می خواد که ولنگاره وگرنه زن خوب هی می بخشه و اصلا هم چیزی نمی خواد.
نوشته شده توسط علي سنجري, در ساعت 01 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 سلام ١:آسمان چالوس از اينهمه ماتم ابري شده،شهرشما را نمي دانم؟ ٢:اين ٢ ٣ روزه بدون روزنامه و تعطيل رو چگونه بايد سر كرد؟ ٣:شهدا هم كه ما رو قبول نكردند،سفر جنوبم كنسل شده؛حسابي افسرده ام.شما تابه حال اين سفر را تجربه كرديد؟ ________________________________________ تخته خاكستري: سال گذشته همين موقع رفتيم و سفر خيلي خوبي بود.
نوشته شده توسط The Innovatve Muse , در ساعت 01 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 واقعاً تاسفآوره که کار ایرانی به اینجا رسیده!
آپم: شب باشکوه زاغهنشینها + آهنگ "من تاجیم"
نوشته شده توسط مائده, در ساعت 03 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 اغراق آمیز بود و به دور از واقعیت .خیلی دور کدام پدری برای تهیه جهیزیه دخترش این راه را می رود؟؟؟؟؟؟؟ _________________________________________ تخته خاكستري: 1. پدر؟!... در اين داستان پدري وجود ندارد. يك مرد با يك زن و دو دخترش همسفر شده. كاملا تصادفي و بدون رابطه يا آشنايي قبلي. پدر كجاست؟! 2. اتفاقا يك داستان واقعيست. دوست فيلمسازم مهدي كرم پور برايم تعريف كرد كه در يكي از سفرهايش به دبي به چنين مادر و دختري برخورد كرده. البته نه با هدف جهيزيه، فقط براي خريد يك ماشين براي دختر!
نوشته شده توسط روشنک, در ساعت 03 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 این تازگی ندارد .. تازه به دوران رسیده ها هر کاری می کنند تا در نظر دیگران بهترین باشند .. من این مادرها و دخترها را دیده ام .. البته این را به این خاطر نمی گویم چون من نمی توانم چون ندارم و چون جزو طبقه متوسط جامعه هستم اما جالب اینجاست که این دسته از افراد نه تنها مورد تمسخر قرار نمی گیرند بلکه تشویق و تحسین هم می شوند و مورد غبطه و حسد عده ای هم هستند ..
نوشته شده توسط حسن نیازی , در ساعت 04 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 داستان خوبی ست آقای جلالی فخر... دستت درد نکنه. ما ایرانی ها یه زمانی عرب ها را به خاک پایمان هم حساب نمی کردیم! چه شده است الان؟!
نوشته شده توسط reza, در ساعت 06 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 فوقالعاده است آقاي دكتر. اتفاقا شما داستان نويس خيلي خوبي هم هستيد و اين كامنت بانوي... برام خيلي عجيبه و طاهرا داستان هاي شما را در 42 گرم عرياني نخوانده اند. يا اون بهاريه معركه اي كه پارسال در شماره نوروز مجله فيلم چاپ كرديد.
نوشته شده توسط سپیدار, در ساعت 07 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 من هم دیده ام نه از این نوعش را ولی دیده ام حتی دختر نامزدشده ای که با همدستی مادر و نامزدش می خواست از ناپدری خودش به خاطر داشتن رابطه نامشروع حق السکوت بگیرد. و جالب اینکه نه به غیرت مادر برخورده بود و نه به غیرت نداشته نامزد. دوستم واحد پزشک قانونی می گذراند و عین ماوقع را برای من تعریف کرد.
نوشته شده توسط زنبق دره , در ساعت 07 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 در اینکه واقعیت است شکی نیست پدر را هم دیده ایم که از این کارها بکند دخترفروشی تازگی ندارد همه نوعش را عرض می کنم.
نوشته شده توسط زنبق دره , در ساعت 07 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 شاید بهتر بود می گفتید از ظاهرشان معلوم بود که زندگی خوبی دارند.
نوشته شده توسط ,,,, در ساعت 08 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 صورت ٬ رخ ٬ چهره ٬ شکل ٬ ظاهر ٬ تصویر ٬ منظر ٬ و خیلی کلمات دیگر همه شان معنای مجسم می دهند و من فکر میکنم نمای هر کدام از این کلمات به گَمان یا گُمان درست یا نادرست باشد . چرا این قدر چگونگی صورت این کلمه مهم شده ؟
به نظر من این داستان و هم داستان تکراری پست قبلتان چفت نبود . یک حس بی حسی ِ خارجی به آدم می دهد . هر چند که من داستان نویسی و اصولش را نمیدانم اما کمی خواندن را بلدم و فکر می کنم که گاهی وقتها هم دست پخت بهترین سر آشپزهای جهان هم خوب از آب در نمی آید و به قول معروف خوب جا نمی افتد . چه برسد به آشپزی که هیچ ادعایی هم ندارد . و اینجور مواقع دوست دارم هیچ حرفی نزنم . مخصوصا اگر آشپز مرد هم باشد . هی تعریف کنم تا دفعه ی بعد بهتر بپزد . که دو تا خوبی دارد . اول اینکه : دفعه ی بعد گرسنه نمیمانی . دوم اینکه : تجربه ثابت کرده اگر اینجور وقتها جلوی زبانت را نگیری و هی کشش بدهی ٬ مرد میگوید : اگر خودت بلدی بهتر بپز .!!! _________________________________________ تخته خاكستري: 1) كي گفته من "هيچ" ادعايي ندارم؟! 2) شما نگران گرسنه ماندن نباشيد. چيزي كه زياد است مغازه فست فود است و يك شماره تلفن!
نوشته شده توسط ,,,, در ساعت 09 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 1) کلاغه 2) اتفاقا نگرانم . چون در آن صورت هم گرسنه می مانم . اگر اول : دلم غذای خانگی بخواهد . و دوم : اگر فست فود دوست نداشته باشم چه ؟ منظورم به آن آقای سر آشپز بود . ضمن اینکه از نظر اقتصادی هم غذای خانگی بیشتر به معده مان می ماسد ! و برای اختتام یک شماره صلوات خیلی فست بفرستید .
نوشته شده توسط بانوی..., در ساعت 21 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 جناب ، اگربه جمله آخر بنده التفات می کردید متوجه می شدید که حکمی صادر نشده! من فقط توصیه ای کردم آنهم بی غرض!! شما تا می توانید داستان بنویسید. هستند دوستانی که بحوانند و به به بگویند. بستگی دارد که توقع و خواسته ما از یک داستان چه باشد. ضمنا دوست عزیز آقای رضا اتفاقا من 42 گرم عریانی را خوانده ام و نظرم بر مبنای آن نیز بوده است. ،امیدوارم وب نویسان عزیز و هم چنین دوستانشان سخنان کمی مخالف را هم بر بتابند. ________________________________________ تخته خاكستري: اين كه "داستان نويسي را كنار بگذارم و بگذارم براي داستان نويسان" را يك حكم ندانيم و يك توصيه بدانيم، بازي با الفاظ است و در مفهوم تحديدي آن تفاوتي ايجاد نميكند. نه من و نه شما در جايگاهي نيستيم كه به ديگران توصيه كنيم كه فيلم نسازند يا داستان ننويسند... ضمن اين كه بي غرض بودنتان ( با دو علامت تعجب ) نيز در هالهي ابهام است. موفق باشيد.
نوشته شده توسط کامران, در ساعت 10 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 در مجموع به flash fiction علاقه مندم. امروزه نه تولستوی هست که جنگ و صلح بنویسد و نه کسی حوصله و وقت خواندن جنگ و صلح را دارد. زیبا بود لذت بردم. موفق باشید.
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 17 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 حس اول:ناراحتی-مردمان ظاهرا" مدرن وباطنا" متحجر!!....(مادرو می گم) حس دوم:حس سکانسی از یک فیلم....(سر وته زندگی اون دخترا برامون که مشخص نیست) حس برتر:خیلی ها در داستان نویسی بعض شما نیستند.اینو مطمئنم آقای دکتر....
نوشته شده توسط مرتضی , در ساعت 20 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 سلام .. خسته نباشی .. واقعیت همیشه آن چیزی نیست که ما دلمان می خواهد باشد .. خوب است که می نویسید .. یا حق .
نوشته شده توسط honarpishe, در ساعت 22 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 bayad 2 bar mikhundam ta befahmam ghazieh az cheh gharareh. ending jaleb bud. goftaneh harf beduneh estefadeh az kalamat. man ke in no neveshtan ro dust daram. jayi mimuneh barayeh takhayoleh khanadeh. _________________________________________ تخته خاكستري: آدرس سايت تان را اشتباه وارد كرده بوديد و باز نمي شد!
نوشته شده توسط مائده, در ساعت 22 به تاریخ 07 اسفند ماه سال 1387 معذرت می خواهم جناب دکتر به نظرم آمد این مرد که همراه زن است شوهرش است و اینها یک خانواده هستند. هر چند الان هم چندان فرقی نمی کند در ذهنم نمی گنجد یک مادر با دخترانش چنین کند و دم از آبرو بزند. فاجعه است فاجعه زیاد دیده ایم و شنیده ایم اما من تابحال این نوعش را ندیده و نشنیده بودم وقتی این جریان را از دوستتان شنیدید چه حالی شدید؟
نوشته شده توسط تلنگر , در ساعت 00 به تاریخ 09 اسفند ماه سال 1387 داستان تکان دهنده و فاجعه ای بود چفت و بست خوب شروع و اتمام ان قابل توجه است .نمیدانم چرا برخی دوستان شائبه تخیلی بودن و به دور از واقعیت بودن را عنوان کردند وضع ما با هزاران اتفاقی که هر روز میفتد فجیع تر از این داستان هاست. امیدوارم واقع بینانه تر باشیم . مثل همیشه قلمتان تاثیر گذار و زیبا این بار هم در داستان نویسی...
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 17 به تاریخ 10 اسفند ماه سال 1387 تلخيش من رو گرفت.....مثل سيگار ناشتا كه هنوز هم من رو ميگيره! اصلاً آخه .... آقاي دكتر چه درديه وقتي ميبيني زندگياي كه با صدها ميليون هزينه طرفين شروع ميشه، وقت سالگردش زن و شوهر هر دو خونه باباشونن و منتظر وقت دادگاه...دو 3 تاش رو سراغ دارم!
نوشته شده توسط شكلات , در ساعت 19 به تاریخ 12 اسفند ماه سال 1387 سلام. منظور از "بعض شما نباشه" همان "به از شما نباشه" است؟
نوشته شده توسط نه، نیستم!, در ساعت 14 به تاریخ 01 ارديبهشت ماه سال 1389 من هنوز مهندس نشده ام، اما بد نیست بدونین مهندسا آدم حسابی نیستن. البته بعض شما نباشند!
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد