برخي روزها براي خود آدم خيلي مهمتر است تا ديگران. هيچ وقت تا به حال نتوانستهام نوشتههاي ديگران را در سالگشت وبلاگنويسيشان حس كنم. گاهي چشمانام گرد هم شده كه برخي براي تولد وبلاگشان بيشتر از تولد خودشان مايه ميگذارند. واقعا چرا؟ اين اتاقهاي خصوصي كه در بهترين حالت، پنجرهي كوچكي براي گفتن و شنيدناند چه ذوقي با خود دارند كه برايشان شمع روشن ميكنيم و فوت و دست و از اين كارها. گيرم كه به آن اعتراف نكنيم. چه كسي باورش ميشود كه مثلاخانم ابتكار كه روزگاري معاون رئيسجمهور بود، در چنين روزي "كودك" شود و عكس كيك ميوهاي بگذارد و به خوانندگاناش تعارف كند؟! ...به خدا يادم رفته بود. و ناگهان يادم افتاد كه امروز هفتم بهمن است و تخته خاكستريام دو ساله شده است. در حال رانندگي يادم افتاد و كم مانده بود مثل فيلمهاي اكشن، در همان حال ترمز كنم و صداي كشيده شدن ترمز و گرومب!.. خب كه چي واقعا؟ چرا آدم ذوق ميكند و غصه ميخورد كه اگر ديشب يادم بود، چيزكي مينوشتم. نه! نمينوشتم. حالم خوش نبود. الان سرحالترم و حوصلهي سر زدن به گذشته را دارم. اولين نوشتهام را در ساعت 15 و 6دقيقه شنبه، هفتم بهمن 1385 نوشتم. به اسم پيشنوشته:" این نوشته را با نام خدا آغاز میکنم. در حکم پیش نوشته. وقتی همه چیز درست شد، نوشته را آغاز می کنم." درست شبيه صدا كردن در كوهستاني بزرگ بود و البته تا آن اندازه خلوت كه فقط خودت هستي. اولين كامنت را در ساعت 23 و33 دقيقه دشت كردم. از كسي كه نميشناختماش (و به اسم گمنام) و برايم نوشته بود: مباركه!...با فضاي وبلاگستان ناآشنا بودم و تعجب كردم كه چرا گمنام؟...و چرا پنهان ماندن؟ مگر تبريك حرف بديست؟! و راستش كنجكاو شدم كه چه كسي ميتواند باشد. هر چند به مرور آموختم كه اينجا قوانين و آداب و آدمهاي خاص خودش را دارد. و با خودم قرار گذاشتم كه كنجكاوي ممنوع!...گمان ميكردم كه زود خسته شوم و روحيهام با دنياي مجازي جور در نيايد. اما برعكس شد و روز به روز برايم جديتر شد. تا الان كه شد 271 نوشته. الان كه ميبينمشان، به يك عمر شبيهاند و در پشت هر نوشته، صد نانوشته است و خاطرهها و روزها و دو سال مهم زندگيام. ميدانم كه همهي بلاگرها چنيناند...و البته كوشيدم تا دفتر خاطرات ننويسم و تخته خاكستري، حرفي براي گفتن داشته باشد و شوقي براي شنيدن... كسي چه ميداند، شايد مجالي در تقدير فراهم شد كه سه سالگي خاكستري تختهامرا هم ببينم و بنويسم.
نظرات (56)
نوشته شده توسط امیر امیرافشاری, در ساعت 08 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 با سلام و عرض ارادت. دومین سال تولد روزنوشت هایتان (وبلاگ/ سایت) را صمیمانه تبریک عرض میکنم. پایدار و سرافراز باشید. با احترام
نوشته شده توسط سپیدار, در ساعت 08 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 خواب آلوده ام چشمانم باز نمی شوند بنابراین فعلا از خواندن پست معذورم اما دوسالگی را می توانم تبریک بگویم پاینده باشید
نوشته شده توسط سپیدار, در ساعت 08 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 خوب من پست را خواندم زیبا بود و روان و کمی انگار از سر بیحوصلگی بعضی جمله هایش را خیلی دوست داشتم مثل این " تا الان كه شد 271 نوشته. الان كه ميبينمشان، به يك عمر شبيهاند و در پشت هر نوشته، صد نانوشته است و خاطرهها و روزها و دو سال مهم زندگيام."
نوشته شده توسط خواننده وبلاگ, در ساعت 08 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 حرف از تولد شد. یادم آمد که اول دی تولد شما بود و فراموشمان شد حالا اگر بپذیرید با اندکی تاخیر تولدتان مبارک باشد جناب دکتر.
نوشته شده توسط علی سنجری, در ساعت 17 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 سلام/اول اینکه در سطر اول کلمه خودم را اشتباه نوشته اید ((خود))درست است دوما تبریک می گویم دومین سال نوشتن تان را در وبلاگ امید وارم پاینده و سرفراز باشید _________________________________________ تخته خاكستري: ممنون كه تذكر داديد. اصلاح كردم.
نوشته شده توسط پریزاد , در ساعت 17 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 اختلاف انسانها همیشه بر اثر همین تفاوت رفتارهاست . مثلن من در یک واکنشی از یک موقعیت همه ی حنجره ام را برای کر کردن گوش زندگی پاره میکنم اما خب ٬ شما بر عکس من ممکن است در همان موقعیت مشابه شاید خیلی راحت مثل همین عکس یک لبخند هم نزنید حتا !!! این شادی کردن و ذوق کردن و بر عکسش توجه نکردن به همه ی این مناسبتهای مجازی و غیر مجازیمان هم به همین علت شکل میگیرد و یا به نظر خیلی بد شکل می گیرد . مثلن شما چه کار به کار کیک میوه ای خانم ابتکار دارید ؟ اگر حس می کنید وزنتان خیلی سنگین تر می شود نخورید . حالا چرا انگشت می کنید توی ذوق شیطنتهای کودکی ِ خیلی ها که هوس شیرینی در سر دارند ...! همه ی اینها را با بی ذوقی تمام ذوق کردید که دو سال گذشته ؟ تنها فرقش این است که به جای مثلن عکس کیک ٬عکس نگاه خودتان را گذاشته اید و به جای به هم زدن دستهایتان ٬ فقط یک دستتان را گرفته اید به رویتان ! مبارک باشد و از همین آرزوهایی که بقیه میکنند !!! خدا واقعن رحم کرد که گرومب نشدید ها ! ممنونیم خدا . سه سالگی نزدیک است و هفت بهمن 88 هم . تا آن موقع حتمن خیلی شعر بلد می شوید که بخوانید و خیلی قصه تا چشمهای ثابتمان همین جا پشت در ِ همین نانوشته ها رویا شود ... ممنونیم تخته خاکستری از اینهمه بودن . همین . [گل]
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 16 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 خيلي دوست دارم در مورد جايگاه وبلاگ در زندگيام يا زندگيمون بنويسيم. خودم دارم مطلبي رو آماده ميكنم.چه رمز و سري داره....چه كاركردي داره؛ آدمهايي كه 10 سال پيش زندگي ميكردند و وبلاگنويسي نميكردند چه خلاءهايي داشتند. يا خود ما 2-3 سال پيش چه كمبودي حس ميكرديم... تبريك ميگم آقاي دكتر....مطالبي كه نوشتم دغدغه اين روزهايم است. اميدوارم به نظم فكري در موردش برسم...
نوشته شده توسط مهسا ع, در ساعت 17 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 سلام تخته خاكستري عزيز تولد دو سالگي رو تبريك عرض مي كنم. انشا الله كه صد ساله بشن.
نوشته شده توسط سعيد هدايتي , در ساعت 16 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 نوشتن حس بودن ميدهد مستقل و رها از بند نبايد ها ! تندرست باشيد وجاري دوست عزيز
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 17 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 تولد یعنی تلنگر. حالا برای یکی به شیشه وبرای یکی به هوا... اگر شما قبل از نوشتن اون ترمز وگرومب یک خدای نکرده بگذارید من با خیال راحت میگم آقای دکتر تولد دو سالگی فرزندتون(محصول فکر، فرزند آدم می تونه باشه دیگه!!) مبارک.
نوشته شده توسط علی , در ساعت 18 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 تولدوبلاگتانرا از صمیمقلبتبریکمیگویموامیدوارمکهش
ادوخوشحالسالیاندرازبرایمابنویس
یدومابهرهببریم. این نوع نوشته را هم بابت مزاح نوشتم به عنوان کادوی تولد وبلاگتون
نوشته شده توسط
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
, در ساعت 18 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 دویست و هفتاد و یکی ... مثل این می مونه که آدم 271 بچه داشته باشه . کدومشو بیشتر دوست دارید یا بیشتر بهتون چسبیده ؟ یا اینکه کدوم کامنتت بوده که واقعا براتون جالب بوده ؟
نوشته شده توسط ..., در ساعت 19 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 عكستان خوب است ولي چرا هيچ لبخندي روي صورتتان نيست؟!!!! عكس اصلي وبلاگتون هم همينطوره. چرا؟!
نوشته شده توسط The Innovative Muse , در ساعت 19 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 درود بر استاد جلالی فخر
خجسته باد این زادروز و امیدوارم این تارنما از هر اتفاق گجسته به دور باشد ...
راستی واژگان این ماه تا چه اندازه دشوار بودند؟
نوشته شده توسط الهه , در ساعت 19 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 گفتم تلنگرتان باعث شد پنجره های کنار را بخوانم اما نگفتم به آرشیو تخته خاکستری قدیمی سری زدم و از اولین روزهایش خواندم. روزهایی که تعداد کامنت هایش 0 (صفر)تا بود.!(چشمک) تولدش مبارک.هر چند به نوعی تولد خودتان هم هست.تولدتان در یک دنیای جدید. پایدار باشید.همیشه
نوشته شده توسط ,,,, در ساعت 20 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 و فرمود همه دلتنگی از دل نهادگی بر این عالم است. هر دمی که آزاد باشی از این جهان و خود را غریب دانی و در هر رنگی که بنگری و هر مزه ای که بچشی بدانی که بدان نمانی و جای دیگر روی، هیچ دلتنگ نباشی. مولانا ...
نوشته شده توسط بومرنگ, در ساعت 23 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 من مدت ها است که همزمان با پست های جدید برمیگردم و پست های یکسال پیش در همین زمان را هم می خوانم درست مثل بخش بیست سال پیش در همین ماهی که ماهنامه فیلم را ه انداخته اما از امروز دیگه می تونم سه سال رو با هم مقایسه کنم امسال پارسال و پس پیارسال (به قول خودمون) و خواندن کامنتدونی ها بسیار جالب بود اولین روزها اولین خوانندگان اولین شیفتگان کسانی که بعضی هایشان بعد ها با شما دشمن شدند دشمن که نه اما کمی خصومت ورزیدند و کل کل های بسیار کردند نمی دانم شاید وقتی به سازشان نرقصیدید ولی کلا جالب بود دلم می خواست بدونم قدیمی ترین خواننده وبلاگ شما که هنوز هم اینجا رو می خونه کیه من که نیستم من از شهریور 86 با شما آشنا شدم و تا امروز هم مدام شما را خوانده ام غیراز یکی دو ماهی در پاییز 86 که با وبلاگ شما قهر کرده بودم (از بس که خاطره تصادفتان را می نوشتید و من کفری شده بودم) یک روزی تصمیم داشتم برگردم و تمام پست ها را بخوانم اما کار بسیار سختی است باور کنید و فکر کنم هیچ لزومی هم ندارد به هر جهت موفق و موید باشید امیدوارم تا زمانی که نوشتن در اینجا به شما آرامش می دهد به کارتان ادامه دهید یا حق
نوشته شده توسط بومرنگ, در ساعت 23 به تاریخ 08 بهمن ماه سال 1387 شرمنده من هیجان زده شدم یاد خاطرات این مدت افتادم و زیاده روی کردم در نوشتن به عبارتی پرجرفی اما این داستان کسی که خدا را به قتل رساند من نفهمیدم می شود گفت دوستش نداشتم این عشق های رویایی مردانه را دوست ندارم کمی هم که جنون ترکیبش می شود دیگر بدتر می شود ...
نوشته شده توسط حسن نیازی , در ساعت 01 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 سلام آقای دکتر... تبریک میگم... شاد شاد باشید.
نوشته شده توسط ژولین سیفعلی مرا, در ساعت 02 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 هرگونه تولد مبارکی آنقدر تکراری هست که از خیرش بگذرم. می ماند فقط آرزوی شادی برای شماو ماندن برای تخته تان . امیدوارم که تخته شما همیشه خاکستری بماند که این روزها بازار سیاهی و سپیدی بد جور گرم است.
نوشته شده توسط پریزاد , در ساعت 07 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 دیروز یادم رفت از اولین پستی که از تخته خاکستری خواندم حرفی بزنم . دقیقن یادم هست که پستی بود با عنوان وبلاگداران یا وبلاگ نویسان بی حوصله ٬ فانوس داران خاموش .و بعد از آن پستی در اردیبهشت ۸۷ بود پستی با عنوان سنگی که هست !!! و بعد پست مداد رنگی که چشم ثابتم کرد ... و خلاصه تا چند وقت پیش ها که یکی دو - شب در اعتصابی خاکستری تقریبن همه ی آرشیوتان را خواندم و خیلی از پستها را دوست داشتم و چند تایی را بیشتر . گزینه چهارم . چیزی شبیه لمس بلوط . وقتی زندگی کش می آید . میل مبهم رهایی . و خون و دشنام( این یکی رابیشتر از بقیه دوست دارم ) :
خوبي دشنام اين است كه چند سالي ست ناسزا محسوب نمي شود و سزوار آينه هاست تو مجازي كه فحش ناموس هم بدهي و به مرزهاي عشوه ي دروغ زمان تجاوز كني التماس كني توبه كني بعد يك تكه آينه برداري به سنگ يك نگاه بكوبي تكه تكه اش كني با يك لب تيز حالا بزن بزدل نباش. بزن رگ غيرت و غرور و غمت را آهان! حالا مي تواني نگاه كني خون و دشنام را كه به آينه مي پاشد و مثل آبرنگ مي شود خوبي زندگي اين است كه چند وقتي ست تو مرده اي و البته نقاش
این هم پست یکسالگی تخته خاکستری : http://jalalifakhr.blogfa.com/post-144.aspx
و من هنوزهم تخته خاکستری قبلی رابیشتر دوست دارم شاید به دلیل روشن تر بودنش . هر چند تخته ی جدید هم حسابی جای خودش را در قلبهای ما باز کرده اما خب دیگه هیچ چیزی در این دنیا مثل اولین ها نمی شود . حتا شما تخته خاكستري! تکرار نشدنی ... یادش بخیر !
نوشته شده توسط انفرادي, در ساعت 07 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 مبارك است!
نوشته شده توسط زنبق دره , در ساعت 07 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 راست گفتید این روزها واقعا هم فقط برای خود ما مهم هستند یا حداقل هیچکس به اندازه خود ما نمی تواند اهمیت آن را بشناسد مستدام باشید
نوشته شده توسط ..., در ساعت 07 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 راستی چقدر نوشته پارسال شما حس و حال دارد انگار پر از طراوتی است که نمی خواهید آن را بروز دهید انگار خیلی ذوق داشته اید انگار امسال خیلی سر کیف ننوشته اید درست است؟؟؟ ای بابا حالانگویید من دارم به شما تلقین می کنم که سرحال نیستید به خدا منظوری ندارم
نوشته شده توسط ..., در ساعت 17 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 می گویم یک چیزی هنوز هم محبوب ترین نوشته شما همان "تولدت مبارک" است؟؟؟ http://jalalifakhr.blogfa.com/post-69.aspx یا دیگر برایتان فرقی نمی کند یا یادتان رفته که کدام عزیزتر هستند؟؟؟ _________________________________________ تخته خاكستري: هنوز هم اين نوشته ام را بيش از بقيه دوست دارم.
نوشته شده توسط ..., در ساعت 08 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 خوب من فضولی کردم و داستان شما را اینجا کپی پیست کردم اشکالی که ندارد؟ با اجازه نویسنده آن را دوباره در وبلاگ خودتان بازنشر می کنم ممکن است؟؟؟
اين روزها ، هر روز، پيش از آن كه خورشيد بزند در گوشه ي تنهايي اش عبادت مي كند. حس مي كند كه خالصانه ترين نيايش را به دستان دعايش آراسته است. سبكبالي و اميد. يك بار كه دچار دل چسبي بيخود شدن از خود جسمي اش شده بود ، و شك نداشت كه خواب نيست، در برابر يك غذافروشي كوچك ايستاده بود. اسم آن رستوران بي بي بود و غذاهاي لبناني مي فروخت. آن طرف ، ساحل مديترانه بود و اين سويش پارك ملت. مي فهميد كه زمان و مكان در هم فرو رفته اند. همه چيز سياه و سفيد بود. با سايه روشن هاي غريبي كه تابع امتداد هيچ نوري نبودند. اصلا معلوم نبود كه شب است يا روز. به شك افتاده بود كه اين غذاهاي لبناني را روبروي پارك ملت مي فروشند يا كنار مديترانه. مي خواست گام بر دارد اما كم توان بود. مي ترسيد. گم شده بود. اندك اندك دچار لذت يك ديدار شد. زني كنار بي بي ايستاده بود. با يك كوله كوچك زيتوني. مانتو زيتوني. چشمان زيتوني....فقط نگاه مي كرد و تنها رنگ وجود خلسه ي مرد بود. يك عينك دودي گرد هم در دستانش بود. كه معلوم نبود تازه از چشمانش برداشته يا مي خواهد به زودي بر چشمانش بگذارد. خيلي رازناك بود كه از آن فاصله دور ، دو چشم زن را در نماي درشت مي ديد. خيلي درشت. و هوايي كه نفس مي كشيد به رنگ زيتون بود. كه برگ هايش نشانگان آشتي هستند. مي دانست كه بايد گام بردارد. و برداشت. رمز و راز لبخند زن كشف ناشدني بود. اما مرد مي دانست كه تنها آرامش رويايش در همين جزيره ي ناشناخته است. زن هم راه افتاد و وارد لذت غذاهاي لبناني شد. مرد هم به دنبالش. از پله هاي كوچك و مارپيچ ته آن جا بالا رفتند. آن بالا در ميان آينه هاي موازي به شكل بي نهايت درآمده بودند. هيچ كس نبود. روي يك ميز را براي يك ضيافت دوتايي چيده بودند.هر دو نشستند. و زن كوله كوچك اش را كنار عينك دودي اش روي ميز گذاشت. و رفت. گفت زود بر مي گردد. صداي راديو مي آمد. معلوم نبود از كجا. اين جا نا كجاست. صداي ما را از جزيره مي شنويد. لطفا هزار سال با ما باشيد در ايستگاه بي نهايت. كسي مي خواهد به شما سلام كند......اما صدا قطع شد. و كسي سلام نكرد. زمان گذشت. هزار سال. و زن نيامد. مرد چشم دوخته به يك كوله و يك عينك ، انتظار مي كشيد. غذاي شان داشت سرد مي شد. مرد باور نمي كرد كه كسي با چشمان زيتوني بد عهدي كند. پس مي خواست تا انتهاي تصويرش در برابر آينه هاي موازي روبرو ، منتظر باشد. آن قدر نگاه كرد كه حس كرد تصوير نگاه خود را در دست دارد. يك كوله . يك عينك. مثل يك كارت پستال.اين تصوير عين حقيقت بود. شايد حقيقت به نشانه ي اين تصوير. كارت را برگرداند.يك جمله ي كوتاه. با خط خوش. پشتش نوشته شده بود. تولدت مبارك. و او يادش آمد كه امروز تولد شعر شوريده گي ست. و برگ زيتون..... و داستان كوتاهي در باره ي يك عكس. كه هزار سال پيش نوشته شده است. در روز تولد همه ي ما.
نوشته شده توسط سایه, در ساعت 08 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 یک اتفاق خیلی خیلی جالب آن هم اینکه من هم دقیقا با همین پستی تخته خاکستری را شروع کردم که پریزاد نوشته دقیقا یادم هست وبلاگداران بی حوصله و فانوس داران خاموش که در پی بسته شدن وبلاگ دوست همکارتان مهرزاد دانش یا مهر خرد نوشته بودید درست یادم هست و چه جالب
نوشته شده توسط سایه, در ساعت 08 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 من هم تخته قبلی را بیشتر دوست داشتم البته الان دیگر عادت کرده ام اما انگار روشنی اش بهتر بود
نوشته شده توسط رهگذر, در ساعت 08 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 خوب همه گفتند من هم بگویم من بعداز خواندن نقد فیلم روز سوم شما را پیدا کردم به همین سادگی جریان جالبی بود به دنبال مطلبی بودم که آن را در وبلاگی یافتم از لینک های آن وبلاگ به اقلیما رفتم از لینکدونی اقلیما اسم شما را دیدم و با صدای بلند درست مثل نیوتون که جاذبه را کشف کرد گفتم یافتم یااااااااااااااااافتم و تخته را یافتم از آن روز می خوانم بیشتر و گاه هم نمی خوانم کامنت نمی گذارم معمولا اما امشب دلم نیامد . بالاخره مگر این تولد ها چند بار در سال هستند و تخته خاکستری چند بار دوساله می شود
نوشته شده توسط ///, در ساعت 17 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 آقای دکتر سلام مبارک باشد نوشته شما را خواندم همینطور تولد پارسالی را خوب شما نوشته بودید که قبلا خودتان هم وبلاگی با نام مستعار داشته اید که هنوز هم بعضی از آن دوستان با شما هستند پس چرا از دیدن نام گم نام تعجب کردید یعنی می گویم آنقدر ها هم که می گویید با فضای وبلاگستان ناآشنا نبودید شاید فراموش کرده اید _________________________________________ تخته خاكستري: قبل از آغاز تخته خاكستري هيچ وبلاگي نداشتم و اصلا شناختي از وبلاگستان نداشتم (مگر حالا دارم؟!) و آن وبلاگ مستعار را بعدها و به مدت كوتاهي برپا كردم .
نوشته شده توسط علی سنجری, در ساعت 08 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 سلام/روزها تکراری و البته کمی خنثی شده اند تنهایی ست که بیداد می کند و رنگ رفاقت ها را سیاه سیاه می کند خدا انگار نمی خواهد به من نگاهی بیندازد
دارم به سیری ناپذیری انسان فکر و غصه می خورم به طمع های بی پایان
نوشته شده توسط ,,,, در ساعت 09 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 http://i40.tinypic.com/2psqfrd.jpg
نوشته شده توسط پنجره چوبی , در ساعت 09 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 سلام بسیار مبارک و فرخنده باشد ان شاالله.... ما که حسابی از اینجا بهره و فیض بردیم.
راستی به عدد نوشته هاتان اشاره کردین منو یاد چیزی انداختین واقعا اگر وبلاگ را نداشتید،فکر میکنید اینهمه اندیشه مکتوب از خود بجا میگذاشتید؟ (حتی شمایی که دستی بر آتش رسانه ها دارید هم) این یکی دیگر از دلایلی بود که وبلاگ را میتوان بخاطرش دوست داشت.
نوشته شده توسط كامران اطهاری, در ساعت 17 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 همواره از خواندن مطالبتان لذت می برم. موفق باشید.
نوشته شده توسط سارا, در ساعت 16 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 این عکس شما هم عجب ترکیب بندی غریبی دارد در عکس پارسال که رخ ننموده اید این یکی هم آنقدر تقسیم بندی شده است که ما هیچ از آن سر در نمی آوریم.
نوشته شده توسط noghteh sare khat , در ساعت 17 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 inghadr khob neveshte bodid ke hichi mobarak ast
نوشته شده توسط ///, در ساعت 17 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 پس من زیادی به حافظه ام مطمئن بوده ام نرفته ام دوباره بخوانم عرض پوزش حالا الان نمی خواهید یکی دیگر از این وبلاگ های ناشناس راه بیندازید؟ ناشناسی هم لذتی دارد برای خودش!
نوشته شده توسط سایه, در ساعت 18 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 دوست عزیزی در همین یکی دو کامنت بالاتر چه دسته گل زیبایی تقدیم شما گرده اند ما هم به هوس افتادیم مهمونی را تمام نکنید تا ما هم هدیه خود را تهیه کنیم و برگردیم کیک میوه ای هم که نگذاشته اید که مثل خانوم ابتکار هی تعارف کنید و ما هم هی بگوییم رزیم داریم
نوشته شده توسط آرمين, در ساعت 18 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 دوسالگي تون مبارك. حسابي شلوغ شده.
نوشته شده توسط رز وحشی , در ساعت 22 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 سلام.تبریک میگم. پایدار باسید.
نوشته شده توسط احمدرضا, در ساعت 23 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 خسته نباشید از این دوسال نوشتن بی وقفه همچین نوشته اید شاید در تقدیر مجالی فراهم شد تا سه سالگی وبلاگم را هم ببینم انگار کف بینی برای شما جز این را خوانده است خوب برای چی باید اینجا را تخته کنید این همه در نشریات ومجلات می نویسید خوب برای ما هم بنویسید دیگر !
نوشته شده توسط پسرخاله فيلسوف, در ساعت 23 به تاریخ 09 بهمن ماه سال 1387 ... یادش به خیر دوسال شد؟ چه زود گذشت راستی چند نفر از خوانندگان قدیمی وبلاگ هنوز با این سایت همراهی می کنند؟
نوشته شده توسط لیلا, در ساعت 00 به تاریخ 10 بهمن ماه سال 1387 تازه وقتش شده که گام های بلندتر و مستحکم تری بردارید. از پایان حرف نزنید که تازه اول راه است. _________________________________________ تخته خاكستري: مگر من از پايان حرف زدم؟!
نوشته شده توسط محمدعلي خبير , در ساعت 02 به تاریخ 10 بهمن ماه سال 1387 درود بر آقاي دكتر اول از همه دو سالگي وبلاگ تبديل به سايت شدهي شما رو تبريك عرض ميكنم.انشالله كه هميشه برقرار باشيد و ما هم چه در مطبوعات و چه در سايتتون از خوندن دستنوشته هاتون لذت ببريم. با مطلب جديدي تحت عنوان هم مرغ داريم هم سيمرغ به بررسي ادوار مختلف جشنواره فيلم فجر پرداختهام.از شما دعوت مي كنم تا سري به سينمابلاگ بزنيد و مرا از نظرات ارزشمند خود بهره مند سازيد.سپاسگزارم
نوشته شده توسط ..., در ساعت 09 به تاریخ 10 بهمن ماه سال 1387 عکس تان جدید است؟ _________________________________________ تخته خاكستري: دو ماه پيش!
نوشته شده توسط شاهرخ , در ساعت 04 به تاریخ 10 بهمن ماه سال 1387 درود میلاد این کودک پر شور و شوق بر همه ما مبارک باشد . خوشحالم که در این دو سال ، توفیق ان را داشتم که از نوشته های خوب و مفید شما استفاده کنم . امیدوارم چراغ این خانه همیشه روشن و صاحب خانه این محفل ، همیشه شاد باشد .
نوشته شده توسط ..., در ساعت 09 به تاریخ 10 بهمن ماه سال 1387
آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند به روز گفتند فسانهای و در خواب شدند
خیام
نوشته شده توسط روابط عمومی , در ساعت 21 به تاریخ 10 بهمن ماه سال 1387 بنا م خدایی که آرام دهنده دلهاست با سلام وعرض احترام خدمت شما دوست عزیز در ادامه سلسله جلسات نقد وبلاگها ، که هر هفته به طور منظم برگزار می شود ، در این هفته به بررسی و نقد وبلاگ مسترخالیبند پرداخته می شود . لذا بدينوسيله از جنابعالي جهت شرکت در اين جلسه دعوت بعمل مي آيد. پيشاپيش ازحضور گرم و صميمي شما تشكر و قدر داني مي شود .
وعده ديدار ما : يکشنبه 11/13/ 1387 ساعت 17 الی 19
نشانی: خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان ۲۱ - بوستان شفق - فرهنگسراي دانشجو - سراي کتاب
نوشته شده توسط ..., در ساعت 22 به تاریخ 10 بهمن ماه سال 1387 ولی آقای تخته خاکستری باور کنید زمینه سفید نقش بسیار موثری در همراهی ما مخاطبان دارد. ما که هر روز در این شهر دودزده با رنگ های تیره و تار مواجه هستیم خوب دوست داریم وقتی به این مکان امن می آییم کمی نور ببینم و روشنایی کمی سپیدی اشکالی دارد؟ نمی شود کاریش بکنید؟
نوشته شده توسط ,,,, در ساعت 07 به تاریخ 11 بهمن ماه سال 1387
man hamash fekr mikonamin weblogha sakhteye zehne oon nivasandast . ye joor dastan pardaziii ye joor khial pardaziiiiiiie
نوشته شده توسط آرمین, در ساعت 08 به تاریخ 11 بهمن ماه سال 1387 در خبرها خواندم كه سينماي مطبوعات يك روز زودتر شروع ميشود و احتمالاشما از فردا عازم جشنواره ده روزه ميشويد استاد. ولي خواهشا تخته خاكستري را فراموش نكنيد. من که امسال بلیط هم گيرم نيامد و به جاي ما و بقيه خوانندهاي بي بليط تون هم فيلم ببينيد.
نوشته شده توسط علی سنجری, در ساعت 20 به تاریخ 11 بهمن ماه سال 1387 سلام/جشنواره فیلم فجر هم که رسید یک پیشنهادی داشتم بیایید نکات و مواردی که در هر روز از جشنواره نظرتان را جلب کرد در همین سایت بنویسید انتخاب موضوعی که میخواهید بنویسید هم زیاد است: از حاشیه جشنواره تا نقد هر فیلم ووو
نوشته شده توسط مجید , در ساعت 00 به تاریخ 12 بهمن ماه سال 1387 سلام دکتر. ببخشید که دیر سر زدم. تبریک فراوان عرض میکنم. این همه مطالب برای سالگرد وبلاگهای مختلف خوانده ام ولی هیچ یک به این اندازه برایم دلنشین نبود. صادقانه حرف میزنید و کلامتان را همیشه به جان خواندنی میدانیم. دوستتان دارم نه از برای وبلاگی که هر روز بازش می کنم و در لابه لای واژگان پاکش ته نشین. یک حسی فرای اینها که زبانی جهت بازگویی اشان نمیابم. سبز باشید. پایدار. سبز و آفتابی.
نوشته شده توسط يه آدم كوچولو , در ساعت 02 به تاریخ 12 بهمن ماه سال 1387 اين انسان خسته و دلمرده از زندگي امروز بايد يهجورايي براي خودش شادي درست كنه! شايدم يه جورايي الكي خوشي كنه! شايدم...
نوشته شده توسط عشق من سینما , در ساعت 05 به تاریخ 12 بهمن ماه سال 1387 سلام بر آقای جلالی فخر عزیز. تولد سایت وزین و خواندنیتان را صمیمانه تبریک عرض می کنم. موفق باشید.
نوشته شده توسط آرام, در ساعت 19 به تاریخ 12 بهمن ماه سال 1387 یک شاخه گل رز سفید تقدیم شما، مبارک باشه!
اظهار نظر کنید
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد