اختصاصی تخته خاکستری: گفت و شنود منيژه حكمت و گردآفريد
پر از رمز و راز و صبوري و زنانگي و...هويت
فاطمه حبيبيزاد كه به "گردآفريد" مشهور شده، نخستين زن نقال شاهنامه در ايران است و با عشق و رنج و سفر، بسيار ميداند و خوب اجرا ميكند و دل در گرو تاريخ و غرور اين سرزمين كهن دارد. او از بيست سالگي به نقل و نقالي روي آورد و براي آن چه دلاش ميخواست، خانه و خانوادهاش را در اهواز ترك كرد و ساكن تهران شد. کار جدياش را با تماشاي نقالی «مرشد ترابی» درپاتوقهای شاهنامهخوانی آغاز كرد و با پيگيری کار يکی دو نقال ديگر در تهران و پردهخوانهای تهران و شهرری، جوهره و جزئيات کار را بيشتر شناخت. اكنون در 31 سالگي، گردآفريد نزديك به يك دهه است كه علاوه بر اجرا، پژوهشگر و مدرس برجستهاي نيز در حوزهي شاهنامه به شمار ميآيد. هادي آفريده، مستند نقل گردآفريد را در بارهي او ساخته است. افتخار "نخستين" بودن باعث عارضههاي نامطلوب برايش نشده است و همچنان با ادب و احترام و كمحرفي و روحيهي شرقي و البته كمي خجالتي (ميدانم كه باورش سخت است!)، جستوجوگر است و مسافر و... شنيدن حرفهايش يك خاطرهي خوب است.
منيژه حكمت را بيشتر ميشناسيد. فيلمسازي كه با دو فيلم زندان زنان و سه زن توانست به اعتباري انديشهورز دست يابد. او بامدادفيلم را راه انداخت و معطل تهيهكننده و مجوز نشد و زندان زنان را به سختي و با عشق و يكدندگي ساخت و نمايش داد. سه زن نيز در جستوجوي هويت زنانه، سنجيدهتر و موفقتر از كار قبلياش بود. او براي هر گامي كه به جلو رفته، تلاشي افزونتر از بقيه كرده است (انگار) و زني سختكوش و مصمم و اميدوار است. سومين فيلماش در بارهي لالاييهاي ايراني نيز در مراحل پاياني ساخت است و البته فعلا در مراحل فني و به دلايل مالي متوقف شده است. گردآفريد معتقد بود كه روحيات و ويژگيهاي منيژه حكمت به زنان شاهنامه نيز شبيه است و البته براي كسي كه پاي قصهگوييهاي پدرش از شاهنامه بزرگ شده و نام منيژه را نيز برايش برگزيدهاند، به يك جور تقدير نيز ميماند (گيرم كه بيژن همچنان در چاه باقي مانده باشد!) او و گردآفريد، هر دو اهل هويت و ريشهها و نقلاند. و براي همين بي شناخت قبلي از هم، خيلي زود و پس از پايان اين مكالمه به دوستاني شبيه شدند كه انگار سالهاست همديگر را ميشناسند... در جستو جوي زنانگي گمشدهي زن ايراني.
_______________________________________________________________________

گردآفريد: اوضاع خوبه؟
منيژه حكمت: اوضاع؟...اوضاع!...اوضاع خوبه.
گردآفريد: خوبه يا داريم خوب پيش ميبريم؟
منيژه حكمت: اگر نگاه جامع داشته باشيم و تاريخ را از ديروز تا امروز ببينيم، اوضاع خيلي خوبه. به ويژه براي زن، اوضاع خيلي خوبه. ما در حال سپري كردن دوران تاريخي مهمي هستيم و در حال كشف و شهود زنانه و بازيافت زنانگي شرقي خودمان. زن ايراني در پي درك و اثبات هويت خودش است و به نظرم طي يك پروسهي آرام و حساب شده در حال جواب گرفتن است. نگاه به جايگاه و خواستههاي امروز زن بدون در نظر گرفتن تاريخ، به نظرم ناقص است.
گردآفريد: ما همچنان در مرحلهي گذاريم.
منيژه حكمت: دقيقا!...من زن ايراني را بسيار موفق ميدانم و البته ذات منحصر به فرد خودش را دارد. تعريف خودش را دارد و البته خواستار خاستگاه برابر اجتماعيست. در عين حال كه "مادر" هم هست. درست است كه من كارگردان و تهيه كننده هستم؛ اما قبل از هر چيز، مادرم و اين مادر بودن را سرلوحهي كار خودم قرار ميدهم. اين كه براي بچههايم سبزي پاك ميكنم يا ميشورم اين يك پيوند است. لذتي كه من از خانهداري يا آشپزي يا جزئياتي مثل چيدن ميز غذا ميبرم ريشه در تاريخ و هويت من دارد و منافاتي هم با نقش من در اجتماع ندارد. من عاشق اين سرويس دادن هستم و اصلا نگاه فمينيستي به خانهداري ندارم و اتفاقا ميدانم كه در كجا هستم و سفت و محكم هم ايستادهام. مدرنيته در كنار زن شرقي و مطالبات همه جانبهي زن، به نظرم قابل پيشرفت است. براي همين است كه ميبينيد زن ايراني خيلي آرام و با هزينه ي كم در حال احقاق مطالبات خويش است و كار خودش را ميكند. شايد كسي مثل زن ايراني نتوانسته باشد به اين خوبي از پس تلفيق سنت و مدرنيته برآمده باشد. زن ايراني توانسته از كوچكترين روزنهها براي دريافت نور و ديده شدن استفاده كند. چه در زمان حال و چه توسط زنان اسطورهاي كه خب شما بيشتر اطلاع داريد.
گردآفريد: زنان اسطورهاي هم ساختارشكن بودند. پهلواني مي كردند. شهرياري ميكردند... و اگر عاشق ميشدند، برخلاف مناسبات مرسوم خواستگاري ميكردند. چون ميدانستند كه اگر در اندروني بنشينند اتفاقي نميافتد. زن ميآيد و سفير صلح ميشود؛ سيندخت.
منيژه حكمت: و البته ما در هر دورهاي زنان اسطورهاي داشتيم و الزاما در روايات و تاريخ كهن ما نبودند. اما انگار زنان اسطورههاي كهن ما در هر زمانهاي قابل شناسايياند و ميشود در بارهشان حرف زد و از قصههاي آن ها زندگي ياد گرفت.
گردآفريد: من عرب نيستم اما در خانوادهاي با ساختار فرهنگي و سنتي خاص بزرگ شدم و كودكيام با همين ميراث شفاهي و مكتوب به جامانده در قصهها گذشت. براي همين وقتي به تهران آمدم و به رغم علاقهام به سينما و تئاتر، رشته ميراث فرهنگي را انتخاب كردم. ميدانستم و آموخته بودم كه در هر كاري شوق و صبوري لازم است. الگوي من قطرات آبي بودند كه چكه چكه روي سنگ مي چكيدند و در سنگ سخت نفوذ ميكردند. من اولين بار به صورت تصادفي در دانشكده با نقالي آشنا شدم. به نظرم جالب آمد و چرتكه نداختم و حسابگري نكردم كه حالا با احياي آن، اولين زني شوم كه به طور گسترده در ايران به نقالي ميپردازد. البته پيش از من نيز زن قصهگو داشتيم. شاهنامهگو در خانواده ايلات داشتيم. لالاييخوانها و كساني كه ترانههاي مشكزني، ترانههاي كار و خيلي ترانههاي ديگر را ميخواندند. نقالي استثنا بود و هنر مردانه محسوب ميشد. يادم هست كه اول بار با رويكرد پژوهشي به طومارخواني پرداختم اما خيلي سريع حفظ كردم. طومار قيام كاوه آهنگر بود. در يك محفل خصوصي بود كه گفتم:" من نقالي هم ميتوانم بكنم." استقبال كردند و من را به جمعي معرفي كردند كه برخي دراويش و شاعران و بازيگران بودند. اجرا كردم. دهان به دهان چرخيد تا به سازمان ميراث فرهنگي رسيد. دعوت كردند و هر دعوتي، دعوت ديگر را به دنبال داشت. كار جديتر شد و طي اين ده سال به گونهاي لاكپشتوار و با تلاش خيلي زياد جلو آمدهام. بدون اين كه از كسي توقع كمك داشته باشم. حتي پژوهشهايم هم شخصي و با هزينهي شخصي بوده. به خيلي جاهاي ايران سفر كردهام و به همه گفته ام كه آداب و رسوم كهن ما در حال نابوديست. تنها عدهي معدودي در حوزهي داستانگويي باقي ماندهاند كه با شيوههاي مختلف كار ميكنند. البته گاهي دروازههاي كوچك و بزرگي هم به رويم باز ميشد. مثلا آقاي مشايخي گفتند كه اين مادر نمايشهاست و دعوتم كردند كه در يك موسسهي سينمايي درس بدهم. تبليغاتم بيشتر مردمي بودند.
منيژه جكمت: در حيطههاي پژوهشي و دغدغههاي فرهنگي، زنها نسبت به آقايان نقش بسزايي دارند. زنها هستند كه نسبت به نابودي برخي ميراثها نگراناند. اين برايم سوال است كه چرا در آقايان به رغم امكانات بيشتري كه در اختيار دارند، اين دغدغهها كمتر است؟! اما زناني را ميبينم كه با هزينههاي شخصي، چنين دغدغههايي را دنبال ميكنند. من خودم به دليل دلمشغولي كنكاش در فاصلهي نسلها و گم شدن هويت تاريخي خودمان است كه سه زن را با پول خودم ميسازم. با اين كه ميدانم كار سنگينيست و مال زمان حاضر نيست. يا مثلا دنبال لالاييهاي زنان ايران ميگردم. در زمانهي پر آشوبي كه لالاييها در آن گم شده است. وقتي اين دغدغهي من ميشود، كل ايران بزرگ را ميگردم و با سرمايهي خودم در بارهي لالايي فيلم ميسازم. الان متاسفانه فقط پيرزنهاي ما لالايي بلدند.
گردآفريد: در طول تاريخ هم همينگونه بوده و زنها ناقل زبان و تاريخ بودهاند. به صورت نقل سرگذشت يا ترانهها. حتي با سفر يا به دليل ازدواج، فرهنگها را به سرزمينهاي ديگر منتقل ميكردند. شايد به دليل نوع مناسبات زمانه، زنها در پس پرده بودهاند ولي باز ميبينم كه مثلا داستان اميرارسلان را نقال نقيبالممالك نقالي كرده و زن در پشت پرده تندنويسي كرده و آن را براي ما به يادگار گذاشته. از اين وقايع زياد داريم.
منيژه حكمت: زنان هميشه و با وجود مشكلات، در پشت پرده كار خودشان را كردهاند و البته بر مبناي تفكر و حس دروني و منشي كه داشتند – و دارند و تاريخساز شدند و هويتپرداز. من نميتوانم بدون نگاه به تاريخ و هويت، دنيا را ببينم. حتي تصور آينده هم بدون اين نگاه، ناقص و ناكارآمد است. نبايد ميان گذشته و حال مرز بكشيم. اين طور نيست كه اسطورهها فقط در گذشته و قصهها باشند. به نظرم هر زني در زمان حال اسطوره است. و زنها بودهاند كه هميشه در طول تاريخ و با وجود همه ناملايمات، سرود صلح سر دادهاند. من ايران را در پي لالاييها كه ترانههاي صلح و عشقاند گشتم و زن را اين جوري ديدم. اين حس من است. بخش شرقي زن ايراني خيلي جذاب است. و مادر بودن او. و ايثار و گذشت و چشمپوشي و صبوري زن ايراني در تاريخ تا امروز و در دل همين زندگي شهري، همواره وجود داشته اما در عين حال جايي هم كه بايد بر حقاش پافشاري كند و بايستد، اين كار را انجام ميدهد. براي همين است كه كشف و درك زن ايراني براي بيگانان سخت است. ضمن اين كه راز و رمز شرقي بودن در زن ايرانيست بيشتر _ تا مرد ايراني.
گردآفريد: اين شرقي بودن چيست؟ به اقليم برميگردد؟ اين ويژگيهاي منحصر به فرد در يك "سرزمين" است كه قابل درك و رديابيست؟
منيژه حكمت: نه!..شايد اقليم را بتوان جزء اندكي از پيكرهي شرق دانست. بيشتر مناسبات فرهنگي و اجتماعي و حكومتي و تاريخيست كه اين مجموعه را ميسازند. تاريخ را بايد ورق زد. بايد دورانهاي تاريخي را بررسي كرد. شرق يك تعريف است تا اقليم. شما چه تعريفي از زن شرقي داريد؟
گردآفريد: من بزرگترين شاخصه را همين صبوري و درونگرايي و رنج ميبينم. دليلاش را نميدانم.
منيژه حكمت: زن ايراني به موقع مادر است. به موقع عاشق است. به موقع تنهاست. و به موقع هم ساختارشكن است. و جالب است كه در مقاطع مختلف سني ميتواند به تعريف خودش در آن زمان دست پيدا كند. اين صبوري كه مهمترين رفتار او هم هست، به همهي اينها جهت ميدهد و...
گردآفريد: و سازندگي به همراه دارد. البته نگاه من كليست و شايد در حد شما به زن شرقي و مرد شرقي دقيق نشدهام. تاريخ اين سرزمين هم به نظرم كسالتبار شده؛ به خصوص از حملهي اسكندر به اين طرف. پر از فراز و فرودهاي عجيب و غريب. جنگها و گريزها. شايد اين اقليم در بروز چنين رفتارهايي بيش از آن چه ما تصور ميكنيم تاثيرگذار بوده. اين مملكت از هشت گوشه در معرض تهاجمهايي قرار گرفته و قطعا در مناسبات فرهنگ ايراني تاثير گذاشته است. زن ايراني را هم در همين مجموعه بايد ديد و اين معجون پر رمز و راز را شكل داده است.
منيژه حكمت: فقط بيروني هم نبوده. دروني هم بوده. و هيچ وقت زن ايراني اجازه پيدا نكرد كه گرههايش را به فرش تاريخ كامل كند. هميشه فرشهايش را نصفه و نيمه از دار پايين آورده است و دوباره عدهاي ديگر، فرشي ديگر را دست گرفتهاند.
گردآفريد: مشكل اصلي هم همين است. درست است كه ما اقوام مختلف در طول تاريخ، همه ريشه در همين خاك داريم؛ اما شاخهها پراكندهاند و هر كدام به يك سو. من علت چنين ضعفي را در درون ميبينم.
منيژه حكمت: و اجازه كامل شدن پيدا نكرديم و مرتبا از نو آغاز كرديم و صبورتر شديم. به اميد آينده. آيندهايي كه ممكن است هزار سال ديگر شكل بگيرد.
گردآفريد: من هميشه ميگويم كه به عمر من نميرسد. اما ظاهرا شما بدبينتر از من هستيد!...اما در كل من هم همين حس را دارم و معتقدم كه زن ايراني يك گذار خيلي طولاني پيش رو دارد. ما جهان سومي هستيم و در اين شكي نيست. ما خيلي دم از مليت ميزنيم و خودمان را به تمدن كهنمان ميچسبانيم. ولي در كردار خودمان چه ارتباطي با هويت مليمان داريم؟!
منيژه حكمت: در حد يك شعار است. فقط يك صورتك زيبا از گذشته ساختهايم. مغازهها را كه نگاه كني، كلي ستون تخت جمشيد در اشكال مختلف ميبيني!.. خب اين چيه؟ آيا اين گذشته را ميشناسيم يا فقط يك تظاهر است؟ مشكل ما مشكل فرهنگيست و تا وقتي اين درست نشود، اين گذار به سرانجام مطلوب نخواهد رسيد. درست است كه سرانجام اتفاق خواهد افتاد اما بايد تلاش كنيم تا با اصالت درآميخته باشد. اين خطر بزرگيست كه نكند پس از اين "عبور" به بيهويتي و بيريشگي برسيم.
گردآفريد: و زن ايراني پس از اين گذار؟
منيژه حكمت: اين كه حقوق زن ايراني تحت تاثير جنسيت او نباشد. البته اين اتفاق خواه ناخواه اتقاق خواهد افتاد اما بكوشيم كه با هويت باشد. نكند كه هويت و زنانگياش را در لجبازي و ناآگاهي و زرق و برق مدرنيته گم كند. اين را هم اضافه كنم كه برابري در نگاه انساني به معناي انكار تفاوتهاي زن و مرد نيست... تو چرا ساكتي؟ يك زن نقال كه تا اين جد آرام و ساكت نميشود!
گردآفريد: الزامي نيست كه من شبيه آن جوري باشم كه روي صحنه هستم و با آن بيان و حركاتي كه خب يك مقدار اغراق هم لازم دارد. اما در ادامهي فرمايشات شما به گذشتهي خودم رسيدم. اين كه برابري در شان و جايگاه به معناي شباهت رفتاري نيست. با اين كه نقالي هنري مردانه است، اما من از همان ابتدا از كپي حركات مردانه پرهيز كردم و در گام اول، عصاي نقالي را كنار گذاشتم. به خودم گفتم: "تو يك راوي زن هستي. با ظرافتها و بيان زنانه." و همه مرشدهاي نقال هم تاييد كردند. وارد حلقهي دراويش و محفل نقالان شدن كار راحتي نيست و بايد كارت را قبول داشته باشند. در طول اين مدت با زنان اسطورهاي آشنا شدم و در بارهشان خواندم و شنيدم و گفتم و به نظرم در زمان حال هم جاري هستند. چون تجلي آرمانهاي ما هستند و احساس و خرد را توامان دارند. گردآفريد ميتواند عاشق سهراب باشد اما به دليل مسائل مملكتي،خرد را بر احساس چيره ميكند و به سهراب نيرنگ ميزند و سپاه را پشت دژ نگاه ميدارد. در همين روزگار هم همين گونه زنان حضور دارند. زنان معمار، طبيب، كارگردان ...
منيژه حكمت: و زنان خانهدار
گردآفريد: بله!...همين طوره. اين زنان چندين برابر تواني كه از آنها انتظار ميرود كار ميكنند و خالقاند. اسطورههاي ما در همهي دورهها نفس ميكشند و زميني و ملموساند. آدمهاي عجيب و غريب و خدايگونهاي نيستند. اين تفاوت مهم اسطورههاي شرقي با اساطير غرب است. مثلا شما نگاه كنيد به سيندخت كه چه قدر عينيست. اوست كه در آستانهي وقوع دو جنگ بزرگ، دعوت به آرامش ميكند و خودش به عنوان سفير گفتوگو و صلح پيشقدم ميشود و با معجزهي كلام مانع بروز خونريزي ميشود. منيژه هم در عين احساسات، ساختارشكن است و با وجود اختلافات و مرزبنديها، بيژن را با خيمهي خودش دعوت ميكند. قضيه لو ميرود و پادشاه ميفهمد كه دخترش خطا كرده و غريبهاي را به بارگاه راه داده است. بيژن را در چاهي مياندازد و منيژه را از بارگاه بيرون ميكند و او را به فقر و فلاكت مياندازد. اما ميبينيم كه بر خلاف ظاهر اوليه، او يك عاشق به تمام معناست و همواره بر سر چاه مراقب است تا بيژن را زنده نگاه دارد و در عين حال دنبال رستم نيز هست تا نجاتاش دهد. منيژه وفادار است و سرانجام موفق ميشود تا او را از چاه بيرون بكشد و به وصال برسد. سيندخت هم زن استثنايي و ممتازيست. او به سفارت ميآيد و سام متعجب ميشود كه چرا بر خلاف عرف، زني به سفارت آمده است و اولين زن سفير باستان ميشود. فرانك هم سرشار از خردمندي و گذشت و صبر است. دوران سختي را سپري ميكند تا فرزندش را به بالندگي برساند تا بتواند در برابر ظلم هزارساله ضحاك، او را علم كند. تهمينه آرمانگرا است. چند زن هم داريم كه پادشاهي هم ميكنند. ما در شاهنامه سي زن شاخص داريم كه حكايت خود را دارند و توانمند و مثالزدني. حتي زنان ديگري هم هستند كه با وجود بياسمي، تاثيرگذارند؛ مثلا زنان دايه، چنگنواز، كنيز، چامهگو و...
منيژه حكمت: پدر من به شاهنامه علاقهي زيادي داشت و از بچگيمان خاطرات زيادي از نقالي پدرم به ياد دارم. به نظرم فردوسي با ظرافت توانسته خصوصيات زن ايراني را در ميان زنان حكايتهايش پخش كند. بيا در بارهي "قصه" حرف بزنيم كه اين روزها در حال فراموشيست. ما در دوران كودكي با قصه ميخوابيديم. الان نيست. و اصلا كسي براي بچهها قصه نميگويد. قصههايي كه ذهنيت ميساختاند و در پرورش و رشد شخصيت نقش داشتاند.
گردآفريد: بازگو قصه تا درمانها شود... بازگو تا مرهم جانها شود. من از 4 سالگي سواد داشتم و اين از كتاب قصه خواندن به دست آمد. قصه شنيدن در اعتلاي ذهن و شخصيت كودك تاثير فراواني دارد. من در تجاربي كه داشتم، براي كودكان هم شاهنامهخواني كردهام و قصههاي ملي و بومي را برايشان گفتهام. بچههايي بودند كه در كلاسهاي من آمدند و به شدت خجالتي و بدون اعتماد به نفس بودند و پس از سه چهار ماه قصه شنيدن و گفتن، به كل تغيير كردند. شرم را كنار زدند و توان حضور و گفتوگو در جمع را پيدا كردند. يادمان باشد كه شرم با حيا فرق دارد. حتي در انديشه و جهانبينيشان تاثيرگذار بود و دروازههاي جديدي به روي آنها گشود.
منيژه حكمت: و تاثيري كه در غناي عاطفي خانوادهها دارد. من هيچوقت آن شبهايي را فراموش نميكنم كه همه كنار هم ميخوابيديم و با قصههاي مادر به خواب ميرفتيم.
گردآفريد: الان متاسفانه وقتي دور هم جمع ميشويم، مركز توجه تلويزيون است!
منيژه حكمت: يادم هست كه ما اسطورهها و الگوهاي ذهني مان را در همين قصهها پيدا ميكرديم و از دريچه ادبيات شفاهي، با گذشته و هويت مليمان آشنا ميشديم.
گردآفريد: ولي الان فكر و ذهن بچههاي ما با هريپاتر و شاهآرتور و مرد عنكبوتي پر شده است. ما چهقدر در بارهي اساطير خودمان هزينه كردهايم و با جذابيت ارائه كردهايم؟ اين اشتباه است كه فكر كنيم شاهنامه را نميشود فهميد. در حالي كه واقعا سخت نيست و به خوبي قابل ارائه به همهي سنين است. فردوسي تنها شاعريست در جهان كه پس از هزار سال، مردم سرزميناش به زباناش حرف ميزنند. البته قبول دارم كه برخي واژگان كهن شدهاند؛ اما اين هم راه حل دارد و الان كتابهايي هست كه به نثر تهيه شدهاند كه با زبان سادهاي، اين قصه هاي زيبا را بازگو كرده اند. الان در تلويزيون خودمان هم گرايشي به قصه هاي ملي و بومي وجود ندارد. برنامههاي كودك ما آشفتهاند؛ چه در برنامهها و چه در شكل ظاهري و اجرا و غيره. عمو خاله زياد دارند اما هيچكدام قصهگو نيستند.
منيژه حكمت: احساس مسئوليت نميكنند. البته ما هم همه تكتك مسئوليم. بايد كاري كنيم كه قصهها و گذشتهها و حتي مادربزرگهاي قصهگو را به ياد بياوريم. يك سكانسي در سه زن هست كه آقاي دكتر هم دوستاش دارد و در نوشتهاش هم به آن اشاره كرده. همان اتاق پر از رنگ و گرم و امني كه ساختيم و پيرزن مهربان روستا در آن جا به پگاه پناه داد. او مادربزرگ همهي ماست كه قالي هويت و گذشتهي ما را ميبافد. صداي شانههاي بافتن اين قالي، خودش يك قصه است و پگاه با همين صدا به خواب ميرود. مردم امروز واقعا به چنين جاي امن و رنگ و نگاه مهربان دلسوزانه و قصه نياز دارد. نقش فرشها خودشان نقش تاريخ و قصهها هستند. و زناني كه گنجينهاند.
گردآفريد: من در يكي از سفرهايم به ايلهاي بختياري، با يك زني به نام ماه سلطان آشنا شدم. هشتاد ساله بود اما مثل شير استوار. برف شديدي باريده بود و او براي اولين بار بود كه برف را ميديد. چون هميشه كوچنده بود و تازه مقيم شده بود. اين زن گنجينهاي بود از قصهها و لالاييها و ترانههاي مشكزني، ترانههاي كار، ترانه هاي دوري كه در غياب شوهرش براي بچهها ميخواند. ترانهها را با صداي بلند برايم ميخواند و از ته دل ميخنديد.
منيژه حكمت: فكر ميكني چرا بعضي داستانها و داستانگوييها ماندگار شدهاند؟
گردآفريد: راز ماندگاري فردوسي چيست؟ چون صاحب انديشه و جهانبيني و ايدئولوژيست. نقالي هم همين گونه است. چه كساني در ذهن باقي ماندهاند؟ مثلا مرشد عباس زريري كه 25 سال پيش، مجالس سهرابكُشياش در اصفهان، شهر را به حالت نيمه تعطيل در ميآورد و همچنان در يادها باقي مانده است. او يك ناقل ساده نبود و صاحب انديشه بود. يا مثلا شهرزاد قصهگو كه فقط در پي گفتن نيست. هدفي دارد و شهريار سركش را در هزار و يك شب رام ميكند. حس به كار بردن كلمات است كه معجزه ميكند. من خودم در شيوهي نقاليام پيرو سبك نقالان تهران و اصفهان هستم. كه ميدانداري دارد و معركه گرفتن و پا كوبيدن. اوج اين شيوه در اصفهان بود؛ در دورهي صفويه. پس از اين كه تهران پايتخت ميشود، اين اسلوب در تهران هم رواج مييابد و اساتيدي شكل ميگيرند. در اين دوره است كه نقاليها را مكتوب ميكنند و طومارها به جا ميمانند. منبع اصلي من شاهنامه و طومارهاي كهن نقاليست. اما دوست ندارم كه فقط مقلد باشم و تكرار كنم و نگاه و تلقي خودم را دخيل ميكنم. من طومار خودم را از همهي اين طومارها مينويسم. خيلي سخت است. مثل زايش ميماند. گاهي دو هفته ميشود كه من طومارهاي مختلف را روي زمين ميچينم و نسخهها و تفسيرهاي مختلف شاهنامه را هم در كنارم ميگذارم و در پي يك تولد تازهام كه از معبر انديشه و نگاه خودم عبور كرده باشد. حالا ميتوانم بگويم كه در طومارنويسي به يك "زبان" رسيدهام. قالبهاي مختلفي را امتحان كردهام. اين كه مثلا كاملا پارسي سخن بگويم؛ به شيوهي دكتر جلالالدين كزازي. كه خب مخاطب خاص با من ارتباط برقرار ميكند و نميتوان براي عموم اين جور حرف زد. اگر بخواهم به شيوهي قهوهخانهاي بگويم كه خب خيلي عاميانه است و كاري نكردهام. از مجموع همهي اينها به زبان خودم رسيدم و طومارهاي من، امضاي من را دارند. من تا به حال، كشته شدن سهراب را توسط رستم اجرا نكردهام. چون هنوز حكمت كشته شدن پسر توسط پدر را درك نكردهام. بايد "چيز"ي در من اتفاق بيفتد كه طومار اين بخش داستان رستم را بنويسم. كه هنوز در اين ده سال نيفتاده است. البته به زبان خودم رسيدن به معناي پايان دانستن نيست. من هنوز يك پژوهندهام. در بيان، در حركات. حركات متاثر از همان شيوهي نقالي پهلوانيست. در عين حال كه سعي كردهام "زن" بودن خودم را هم حفظ كنم. هر چند كه كمند انداختن و شمشير كشيدن مرادنه باشد، اما يك زن آن را روايت ميكند
منيژه حكمت: اساسا هنر همين است. تفكر و زبان. مثلا قصههاي سينمايي دنيا را كه ببينيم، در نهايت و در كل به انواع محدودي ميرسيم اما آن چه به يك اثر ويژگي ميبخشد، تفكر و نحوهي بيان هنرمند است. من هم در سينما دنبال زبان خودم هستم و فيلمهايم شبيه آثار ديگر نيستند. ادعاي خوب بودن ندارم و حتي ممكن است متوسط رو به پايين باشد. اما همينها را هم ميخواهم با نگاه و اعتقاد و حس و گويش خودم روايت كنم. ميخواهم از درون خودم بجوشد. من در فيلمسازي، تكنيسين نيستم ولي در تهيهكنندگي هستم. فيلم من بايد با همهي وجودم قاطي شده باشد تا زايشي اتفاق بيفتد و وقتي چنين ميشود، كاملا حس فارغ شدن دارم. انگار كه باردار يك انديشه باشم.
گردآفريد: يك نقال داريم به نام سيد مصطفي سعيدي. او در روستاي يكهدانگه بروجرد نقالي ميكند. 35 سال است كه او سهرابكُشياش را در همان پاتوق خودش اجرا ميكند و تماشاگراناش همان روستاييان هستند كه ميآيند و ميبينند و ميشنوند و گريه ميكنند. اين چه زبانيست كه بعد از 35 سال تكراري نشده است؟
منيژه حكمت: چون حس خودش در نقالياش جاريست و تقليدي نيست.
گردآفريد: اگر هنرمند بتواند تواناييهاي خودش را با جزئيات بشناسد و آنها را بپروراند، در نوع خودش ميتواند خاص باشد و با مخاطب هم ارتباط برقرار كند.
منيژه حكمت: و البته مراقب باشد كه به خودش و به مخاطب دروغ نگويد. حتي حس دروغ هم قابل شناساييست... راستي چرا در بارهي مردهاي شاهنامه حرف نزديم. ما كه طرفدار برابري هستيم!
گردآفريد: مردهاي شاهنامه هم خيلي خاصاند و اگر بخواهم يكيشان پير و استادم شود، رستم را انتخاب ميكنم. با وجود اين كه به دليل بعضي نيرنگهايش، مخالف زياد دارد. در حالي كه مثلا سياوش و ايرج خيلي مظلوماند و آسماني فكر ميكنند. ولي براي حفظ و بقاي يك مملكت بايد رستم بود. در جايي بايد نيرنگ بزني، چارهاي نداري. بكُشي، چارهاي نداري. اگر نكُشي، كشته ميشوي. رستم در هر كجا، درست عمل كرده؛ حتي وقتي فرزند خود را ميكشد. چون فدايي يك ملت است و ستون ارتش ايران زمين. فريدون هم يك شهريار خاص است و خوشنام زندگي ميكند و خوشنام ميميرد. عمر طولاني دارد و باهوش بوده و خوب پادشاهي كرده. فردوسي به دو پادشاه نظر خوب دارد. يكي ديگرشان بهرام گور است كه در عين خوشگذراني، دادگري هم دارد. كيخسرو يك شخصيت پيامبرگونه است و مردم ايران باستان منتظرند تا برگردد. بيژن و فرامرز هم زبل پهلوانها هستند. فرامرز پسر رستم است و بيژن نوهي رستم و هر دو جذاباند. همهشان خوباند. خوشتيپاند. بينظيرند...و حرف آخر را شما بزنيد خانم حكمت.
منيژه حكمت: من هر روز صبح خدا را شكر ميكنم. خورشيد را كه ميبينم شكر ميكنم. حتي در برابر مشكلات خوشبين هستم و معتقدم كه آن ها هم بخشي از زندگي هستند و ميآيند و ميروند. من بايد صبور باشم...و البته از مادر بودن و خانهداري آن قدر لذت ميبرم كه با آنها از كل زندگيام لذت ببرم.