|
1. در آخرين كاغذ يك قرآن جلد چرمي نوشتند كه آن لحظه در كدام روز تقويم شمسي جا داشت. پدرم قسم مي خورد كه اين كار را كرده است.اما باد زمان وزيده و در كنار برگ هاي سبك پاييزي ، روزها و سال ها را هم با خود برده است. و دیگر كسی يادش نمانده بود كه من"دقيقا" در چه روزي به دنيا آمده ام. و هيچ كس نفهميد كه آن قرآن كاغذ کاهی چه شد و در طاقچه ي چه خانه ای آرام گرفت. مادرم مي گويد كه اول زمستان بود و اولين برف زمستان باريده بود. آن روز كه من با شتاب و ناشكيبي تمام، آمدم كه ببينم اين دنياي کوچک ديگر چه جور جايي ست. هفت ماهه و به اندازه يك كف دست و كم تر از سه كيلو. پس تاريخ تولد: اول دي ماه 1351/تهران 2.در يك خانواده مذهبي بزرگ شده ام. خيلي مذهبي. كنار سجاده پهن مادر و نمازهاي پدر. از شش سالگي كه رفتم كلاس اول دبستان ، قرآن را هم ذره ذره آموختم. تا هفده سالگي ام تقريبا " فقط" درس بود و درس. بيش تر سال ها جزء شاگردان اول تا سوم كلاس ها بودم. در چند دوره مسابقات قرآن استاني مقام آوردم و كلي بابت معدل كارنامه و حفظ قرآن از پدرم جايزه گرفته ام. از وقتي واژه "خرخون" به ادبيات تحصيلي ايران اضافه شد، من نيز در معرض اين عنوان طعنه آميز بوده ام. هوش متوسطي دارم و حافظه خوبي داشتم ( داشتم). يك بچه مثبت افراطي كه به كسي تقلب نرسانم و با بچه هاي بد رفت و آمد نكنم و به جاي گل كوچيك در خيابان ، چهار صفحه بيش تر درس بخوانم و....اين جوري ديگه. 3.از همان سال هاي دبستان، ميل به نوشتن داشتم. حتي كتاب نوشتن. نمره ي انشاهايم بلا استثناء بيست بود و انشاي سفارشي هم قبول مي كردم...( نه به عنوان تقلب البته!). كلاس چهارم دبستان بودم كه در باره شهيد مطهري انشاء نوشتم و در استان تهران اول شدم. معلمم خواست كه يكي از والدينم به مدرسه بروند. چرا؟ فقط براي اين كه به آن ها بگويد كه من روزي رمان نويس معروفي خواهم شد. جالب است كه در عمرم يك رمان هم ننوشتم؛ چه برسد به اين كه معروف شده باشم. در آن سال ها، سقف ذهني نويسندگي مردم رمان بود. 4.اولين مواجهه ام با سينما موقعي اتفاق افتاد كه كلاس پنجم دبستان بودم. هم كلاسي ام خواهش كرد كه به خانه شان بروم و به او رياضي درس بدهم. پس از كسب اجازه مادر و سفارشات لازم ، رفتم كه ثواب كنم. آن سال ها ويدئو ممنوع بود و طبعا در خانه هاي مذهبي هم وجود نداشت. من هم خبر نداشتم كه اصلا مي شود كه صفحه تلويزيون چيزي غير از تلويزيون نشان دهد. اما آن روز فهميدم كه مي شود. چون دوستم پس از كسب علم و جهت استراحت ، يك فيلم هندي انداخت روي صفحه اي كه تا ديروز فقط دو تا شبكه اسلامي نشان مي داد و شب هاي جمعه هم دعاي كميل پخش مي كرد. چشم تان روز بد نبيند!...و وجود نازنين تان دور باد از رفيق ناباب. نفهميدم كه چطور شد كه از آن خانم هندي و حركات موزونش خوشم آمد و دلم خواست هنرپيشه شوم. و احیانا بروم هند و با آن خانم سيه چشم نهي نهي كرده و طبعا ازدواج کنم دیگر!... فكر بد هم نفرماييد چون ده سالگي هيچ ربطي به هيچ فكر بدي ندارد. بيش تر كشف بفرماييد كه من از همان بچگي ، خيال پرداز بودم. 5.ميل به سينما و قصه و خيال در حالت بالقوه در من ماند و البته من فقط درس مي خواندم.سال چهارم دبيرستان كه بودم (دبيرستان كمال تهران) تب كنكور بود و ما چند تا بچه خرخون مدرسه، كلاس گذاشته بوديم و در هيچ كلاس كنكوري هم ثبت نام نكرده بوديم. با اين حال كنكور بود و مسابقه. به مادرم گفتم كه برايم دعا كند. و تازه كلاس چهارم شروع شده بود.اوايل مهرماه بود و يادم هست كه مادر بر سر سجاده اي كه هميشه گوشه اتاق پهن بود ، گفت كه نذر كرده به نيت چهارده معصوم ، رتبه من چهارده شود. گفتم يك چيزي بگوييد كه بشود. عدد نگوييد. کلا بگوييد دو رقمي كه برای ورود به پزشكي دانشگاه تهران کافی ست. تشر زد كه كار براي اهل بيت نشد ندارد. 14 انشاءالله....بقيه اش را هيجان انگيز نمي نويسم و فقط بدانيد كه وقتي رتبه ام را گرفتم ، چشمانم سياهي رفت:14....در سال هاي بعد بود كه گاهي به شوخي به مادرم مي گفتم نمي شد به نيت پنج تن آل عبا نذر مي كرديد؟! 6.سال 69 بود که دانشجو شدم. پزشکی دانشگاه تهران. پر از جوانی و امید و غرور. همکلاسی دبیرستانم هم پزشکی شیراز قبول شد. او هم از سینما خوشش می آمد- و می آید. اولین نامه ای که برایم فرستاد ، یک ضمیمه داشت. صفحه ای از یک نشریه محلی که در آن نقدی بر فیلم عروس نوشته بود. نمی دانم که چه شد که به هوس نقد نویسی افتادم. شاید در ادامه رقابت های نوجوانی. رفتم سینما شهرقصه و برای فیلمی از آنجلوپولوس، هر چه فهمیدم نوشتم (نقد که نه!) و بعد رفتم دادم به نگهبان روزنامه سلام. چون این روزنامه تازه درآمده بود و فکر می کردم ضریب اطمینان چاپ آن بالاتر است. یک هفته بعد بود که پسرخاله مرحومم زنگ زد و ذوق و تبریک که "بابا منتقد!"....چند هفته بعد به دعوت دوستی به کیهان هم رفتم و شدم مسئول نقد فیلم های خارجی آن جا. هم زمان در سلام هم می نوشتم ( فراجناحی!) بی آن که اصلا کارد و پنیری این دو برایم مهم باشد. همان روزها رفتم و تمام کتاب های سینمایی بازار را خریدم و تلویزیون و ویدئو و فیلم دیدن و خواندن و البته علوم پایه پزشکی هم بود. روزی چهار ساعت می خوابیدم و روزی دو تا فیلم می دیدم. سال 70 بود که به مجله فیلم دعوت شدم ( که آن سال ها آرزویم بود) و نوشتم و نوشتم تا حالا. 7.خاطرات نوشتن در این شانزده – هفده سال به اندازه یک کتاب است. در این سال ها چند باری با مجله قهر کرده ام و دوباره برگشته ام سر خانه نوشتن. چند سالی هم در دنیای تصویر نوشتم. و البته به طور پراکنده به خیلی نشریات و روزنامه ها مطلب داده ام. الان هم مدتی ست که علاوه بر مجله فیلم در هفته نامه سلامت، ستون هنر و سلامت را راه انداخته ام و می نویسم.سینما و پزشکی یکی از ایده آل هایی ست که از ابتدا دوست داشته ام. در دو دوره جشنواره مطبوعات، قلم بلورین نویسنده انتخابی سال در حوزه نقد، نصیبم شد و خوشحالم کرد. 8.از سال 79 نیز به وادی فیلمسازی کشیده شدم و تا به حال نه فیلم کوتاه کارگردانی کرده ام. فیلم هایی که هر کدام را با خون دل و زحمت های زیاد ساختم و البته آن گونه که دوست داشتم نشدند. چاه نجوا را در باره چاه عریضه مسجد مقدس جمکران ساختم و در مجموع بازتاب بیش تری داشت و جزء آثار برتر مذهبی شناخته شد. آخرین فیلمم سایه های روبرو بود که یک سال طول کشید. یک بار تا آستانه ساخت اولین فیلم بلندم پیش رفتم که نگذاشتند و نشد ( این تئوری توطئه دست از سر ما بر نمی دارد ) 9.اهل شعر و رویا هستم و گاهی شعر می گویم. بیش تر شعر نو. که البته بیش تر به نثر شاعرانه تکه تکه شده شبیه است. عکاسی و گیتار دو علاقه جا مانده جوانی ام هستند که به تازگی با خرید یک دوربین نیمه حرفه ای ، قصد کرده ام تا به یکی از آن حسرت های خفته ، جامه بیداری بپوشانم. اهل دریا و دوست دار سفر. دلم پی رهایی ست و هر چیز که بخواهد به پایم پیچیده شود، خسته ام می کند. وزن و قدم نکات بی اهمیتی هستند اما گروه خونم ب+ است (جهت اهدای خون) . خیلی به مرگ فکر می کنم و گمان نمی کنم که عمر درازی داشته باشم . به دیگران هم اجازه داده ام که در صورت مرگ مغزی ، اعضایم را ببخشند. 10.در معرفی کوتاه خودم در وبلاگ قدیمی ام نوشته بودم که: من مصطفی جلالی فخر ، در نخستین روز زمستان1351 به دنیا آمدم.متولد و ساکن تهران. مادرم اهل کاشان است و پدرم از خراسان آمده است.گاهی پزشک عمومی هستم . گاهی منتقد فیلم . گاهی نویسنده . گاهی کارگردان فیلم و گاهی شعر واره می سرایم. گاهی شور زندگی دارم و گاهی در اندیشه مرگ و حساب.می خواهم گاه نوشت های من بر این تخته خاکستری، به همه دنیای پرحجره ذهنم سرک بکشد گاهی. نظرات (6) | لینک ثابت |