Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 

به بهانه‌ي بازي حامد بهداد در دلخون چاپ ارسال به دوست
01 مهر 1388 ساعت 00:33

                              شيرجه در فنجان

دل‌خون

حامد بهداد با آخر بازي آغاز كرد اما با بوتيك بود كه به چشم سينماي ايران آمد. همان گونه كه فيلم توانست به عنوان نمايش موفق آشفتگي نسل جوان و معاصر شناخته شود، بازيگرانش هم توانستند نقش‌هاي به درستي پرداخت شده‌ي خود را به اندازه و موثر بازي كنند. بهداد هم توانست نقش يك معتاد عصبي را قابل قبول بازي كند و نحوه‌ي قدم زدن و حركات دست و نوع بيان جملات و سيلاب‌بندي كلمات در كنار دندان‌هاي زرد و ابروهاي كم‌رنگ به باورپذيري نقشي كه فقط در دو سكانس حضور داشت كمك كرد. او در توصيف اين تجربه‌اش گفت كه دو سال براي اين نقش زحمت كشيده است و البته به اندازه‌ي زحمت و صبوري‌اش مورد توجه قرار گرفت. او به تدريج و پس از آن كه حق انتخاب پيدا كرد، كوشيد تا بيش از هر چيز "متفاوت" باشد. چه در انتخاب و نوع بازي و چه در رفتارهاي حاشيه‌اي و حرف زدن و حركاتش خارج از قاب دوربين، يابروز واكنش‌هاي ناگهاني و غيرقابل‌پيش‌بيني و نامتعارف. در حدي كه در نشست خبري تئاتر سگ سكوت و براي نشان دادن قابليت‌هاي بدن يك بازيگر تئاتر، ناگهان پريد روي ميز و حركات عجيبي كرد كه با توقعات چنين جلسه‌اي هم‌سو نبود. او عاشق مارلون براندو و جيمز دين است و خيلي دوست دارد كه در نقش‌ها و حضور خود دنباله‌رو آن‌ها باشد؛ يك جوان سركش و معترض و ناآرام كه مشتاق شورش بي‌دليل نيز هست. بيش از همه، اين ناآرامي متمايل به روان‌پريشي‌ست كه به محض امكان بروز در هر نقشي، انگار طغيان مي‌كند. او عموما اغراق‌آميز بازي مي‌كند و از عضلات صورت و حركات دهان و فك و نمايش دندان‌هايش به وفور و بيش از حد متعارف بهره مي‌برد. اين اغراق در حركات دست و نحوه‌ي راه‌رفتن و اداي كلمات و كلام منقطع با مكث‌هاي كوتاه و پرتعداد نيز بروز مي‌يابد و در مجموع به يك بازيگر over act  مشهور شده كه كنترلش هم آسان نيست. معمولا در نقش‌هاي مكمل و كوتاه نتايج بهتري حاصل مي‌شود و در نظرسنجي انتخاب نقش مكمل هم جايي براي او هست. نمونه‌اش تك سكانس آخر دايره زنگي كه اصلا يك نقش تعمدا اغراق‌شده و بي قرار با بازي او جور شده بود. او در فيلم‌هايي مثل هر شب تنهايي هم كه قرار است در حرم امام رضا ‌(ع) و فضاي معناگرا برگزار شود، به محض بروز امكان برون‌ريزي حسي نسبت به همسر در آستانه‌ي مرگش، باز همان ميمك‌هاي افراطي بروز مي‌يابند. در واقع همان اشكال مهمي كه او دارد و بازي‌هاي درونگرا را هم به نحوي برون‌گرايانه ارائه مي‌دهد و به رغم تلاش براي مهار شورشي كه در درونش هست و بر خلاف تصور بازي زيرپوستي (كه گمان مي‌كنم خودش به اشتباه فكر مي‌كند دارد)، تمام عضلات زيرچشمان و گونه‌ها و بالابرنده‌هاي چانه و عضلات گردن براي يك گريه‌ي ساده درگير مي‌شوند. براي همين بود كه در فصل جست‌و‌جو به دنبال همسرش، آدم احساس مي‌كرد كه همان اندك اشك هم با زحمت و مرارت زيادي در چشمانش جمع شده. بهترين بخش بازي‌اش هم در تاكسي‌ست و همان جا كه فقط نگاه مي‌كند و قرار نيست كار ديگري بكند. درست شبيه روز سوم كه عشق نامتعارف او به يك دختر خرمشهري در نگاه او قابل باورتر بود تا حركات و گفتارش.
اغراق‌آميزترين و دافعه‌برانگيزترين بازي او در دلخون است. جايي كه قرار است نقش يك عاشق و قاتل روان‌پريش را بازي كند كه در آستانه‌ي اعدام است و عذاب وجدان هم دارد. كاملا معلوم است كه دست او در اين فيلم باز بوده و به اشتباه گمان برده كه براي يك بازي خوب و ماندگار، بايد تا آن جا كه مي‌شود خودش را "بروز" دهد. نمي‌خواهم تحصيلات تئاتري او را به اين نقص او ربط دهم، اما يك بازيگر در سينما بايد كلوزاپ خود را بشناسد. و مثلا بداند كه وقتي لب‌هاي منقبض شده و دندان‌ها و لثه‌هاي نمايان را مدام مي‌لرزاند تا نشان دهد كه چه قدر حال دروني‌اش بد است، ممكن است روي پرده نتيجه‌اي حاصل ‌شود كه حال تماشاگر را بد و عصبي كند. به ويژه وقتي اين حالت مكرر تكرار مي‌شود و انگار افه‌‌ي ديگري براي آشفتگي دروني به ذهن بازيگر (و كارگردان) نرسيده است. بهداد در اين فيلم به حس و بازي همبازي‌اش الناز شاكردوست هم بي‌توجه است. در واقع ساير عناصر صحنه، چه از حيث موقعيت و جملات و چه از لحاظ ميزانسن و نور و بازي طرف مقابل هم هيچ ربطي با اين همه اغراق او ندارند. تنها جايي هم كه بازيگر نقش نسرين به اشتباه پاي به پاي اغراق او در حس‌هاي غيرقابل باورش زياده‌روي مي‌كند، هر دو از فيلم جدا مي‌افتند. حامد بهداد در اين فيلم كه بدترين بازي او هم هست، به شدت خودش را تحت فشار قرار مي‌دهد تا تواماني عشق و عذاب وجدان را به صورت خود منتقل كند و در عين حال پريشاني روحي و ذهني‌اش را هم جيغ بكشد. او تعريف كرده كه در بوتيك، زير دوش آب سرد مي‌رفته و وقتي به مرز يخ‌زدگي مي‌رسيده ديالوگ‌هايش را مي‌گفته تا آن لرزش صدا و در آستانه‌‌ي انهدام بودن را خوب درآورد. در دلخون هم مدام سعي ‌مي‌كند اين حس لرزيدن را به گونه‌اي غلوشده ارائه دهد اما مكانيسم بروز آن متفاوت است و كاملا تصنعي و آزاردهنده است. نمي‌گويم او بايد همواره زير دوش آب سرد برود و بعد جلوي دوربين بيايد، اما طبعا بايد راهي پيدا كند كه اين كنش‌ها تا اين حد اضافه و گل‌درشت نباشند. راستش واژه‌ي مناسب‌تري به ذهنم نرسيد تا به جاي "زور زدن" از آن استفاده كنم و عجالتا مشكل اصلي او را همين زور زدن براي انتقال ناآرامي و روان‌پريشي مي‌دانم. اين اشكال در بين بسياري از بازيگران ما شيوع دارد و به ويژه در برابر نقش‌‌ آدم‌ عصبي و نامتعادل و ديوانه و شيرين عقل و... فكر مي‌كنند كه از هفت دولت آزادند و هر حركت و اغراقي از آن‌ها به ويژگي نقش منتسب مي‌شود. نمونه‌اش محمدرضا فروتن كه در چند سال اخير در چنين نقش‌هايي مكرر بازي كرده و او هم دچار همين سوء تفاهم شده است. البته بهداد در حس پنهان نقش يك روان‌پريش را بازي كرده كه به دو دليل قابل تحمل است. يكي كوتاهي نقش و حضور او (هر چند در دو سه نما، اغراق حسي و رفتاري‌اش مشهود است) و ديگري كنترل‌شدگي بيش‌تر او توسط كارگردان. به نظر مي‌رسد با شهرت و تقاضاي بيش‌تر، او به دنبال بازي بي‌قيدتري‌ست كه چندان زير سايه‌‌ي كارگرداني نباشد. بازي‌هاي اخير او اين را نشان مي‌دهند. اين آزادي به نفع او تمام نمي‌شود و اتفاقا هر چه مهارشده‌تر بازي كند، نتيجه‌‌ي بهتري به دست مي‌آيد. مثل آن چه در شبانه‌روز، تقريبا اتفاق افتاد و ايفاي نقش يك پيرمرد فرتوت و كم‌توان خودبخود جلوي بعضي اشكالات او را گرفت. اين كه مي‌گويم تقريبا، به اين دليل است كه در آن جا هم اين اغراق در نمايش "در خود فروريختگي" و خم‌شدگي و  توناليته‌ي صدا مشهود است. بازي او را در نقش روحاني در فيلم تازه‌ي عباس رافعي نديده‌ام و مشتاقم ببينم او در قالب نقشي كه بايد با آرامش و سكون و وقار همراه باشد، چه كرده است. جايي خواندم كه بازيگران over act  در برابر چنين نقش هايي مثل كسي مي‌شوند كه دست و پاي‌شان را بسته‌اند و در آب انداخته‌اند كه شنا كنند!... و البته اگر دست و پا را فراموش كنند، مطمئنا در حدي كه غرق نشوند از آن‌ها بهره خواهند برد.

ماهنامه سينمايي فيلم، شهريور 1388، شماره 398، صفحه 112

Ø مقدمه‌ي هوشنگ گلمكاني در باره‌ي حامد بهداد و موافقت با اين يادداشت

نظرات (2) | لینک ثابت

 
چشم سوم در نگاه به خود چاپ ارسال به دوست
20 شهریور 1388 ساعت 23:28

در نگاه به خود تلقي بيروني از يك بازيگر و اساسا يك هنرمند با نگاهي كه خود او به هنر و حرفه‌ي خود دارد تا چه حد مي‌تواند متفاوت باشد؟ سال‌هاست كه در اين باره بحث مي‌شود و هنوز كسي نتوانسته ميان الزامات حرفه‌اي‌گري و هنر به مثابه‌ي شغل و اعتبار هنري مرز مشخصي بكشد. بهانه‌ي اين يادداشت، هم‌زماني نمايش عمومي دو فيلم كاملا متفاوت با يك بازيگر مشابه و البته معتبر است. در باره الي و خروس جنگي. مريلا زارعي بازيگر قابل تحسيني‌ست و در طول اين سال‌ها نيز در سينماي پيش‌پا‌افتاده ديده نشده و حتي در فرصت تك‌سكانسي در سربازهاي جمعه نيز توانست به عرضه‌‌ي آن شخصيت كمك كند. در باره الي اوج توانمندي اوست و يكي از بهترين بازي‌هاي چند سال اخير كه البته در كنار مجموعه‌ي هماهنگ بازي‌هاي اين فيلم، قرار هم نبود كه برجسته‌تر از ديگران ديده شود. او نسبت به بازي خود و واكنش ديگران اهميت مي‌‌دهد و شايد به همين دليل بود كه چند سال پيش به نظر هيئت داوران اعتراض كرد. در برابر چنين كارنامه و گذشته‌اي‌ست كه دلايل پذيرش بازي در خروس جنگي و چنين نقشي، عجيب به نظر مي‌رسد. اگر قرار بود توجيهات اقتصادي در ميان باشد، طبعا بايستي فيلم‌هاي مشابهي نيز در كارنامه‌ي او مي‌بود. ناكامي بازيگران در فيلمي مثل خاك‌آشنا دلايل خاص خود را دارد و چندان نمي‌توان بر آن‌ها خرده گرفت اما در خروس جنگي نه فيلمنامه‌ي وسوسه برانگيزي در كار است نه نقش خاصي و نه حتي نامي كه بتوان به اتكايش نديد جلو رفت...
دوباره مي‌پرسيم كه تلقي بازيگر از خودش و نقشي كه ايفا كرده چيست و اين بار مهناز افشار را مثال مي‌زنيم. طبعا تعريف و ملاك او در انتخاب نقش‌ها آشكار است اما آن چه در مصاحبه‌اش در شماره‌ي گذشته باعث تعجبم شد، ياد نكردن او از نقش‌آفريني استثنايي موفقش بود در چه كسي امير را كشت؟ اگر بخواهيم سه بازي موفق افشار را در طول اين سال‌ها مثال بزنيم، يكي از آن‌ها همين فيلم است؛ اما او در مصاحبه‌اش يادي از آن نكرد. شايد چون اصلا تلقي و تعريفش از نقش‌آفريني موفق با بازي‌اش در اين فيلم هم‌سو نيست. اين كه كسي از نقشش در فيلم ايرج قادري دفاع كند اما حرفي از شخصيت مرجان در آن  فيلم كوچك و موفق نمي‌زند پرسش‌برانگيز است. جايي خواندم كه بازيگر براي موفقيت و اعتبار بيش‌تر به چشم سومي در درون خود نياز دارد، براي ديدن خود و نقش‌هاي خود از بيرون؛ با فاصله از زمان و مكاني كه در آن قرار دارد. در اين صورت است كه صاحب اصول و تلقي و تعريف زيربنايي از خود و نقش و بازيگري مي‌شود.

ماهنامه سينمايي فيلم، شهريور 1388، شماره 398، صفحه 8 (خشت و آينه)

نظرات (1) | لینک ثابت

 
حرير خلوت خالق و مخلوق چاپ ارسال به دوست
17 شهریور 1388 ساعت 21:14

قدر و نياز

1.
از امشب، عالي‌ترين خلوت نيايش برپاست و بخشش و پالايش؛ امشب يا دو قدر ديگر كه قدرشان والاتر از همه‌ي شبانه‌هاست. كاش در اين شكوه بي‌شبيه راه و نجات، راهي بيايم در مناجات و لذت خضوع در آستان حضرت دوست؛ كه تنها بخشايش‌گر اوست. خدا كند كه پيمانه‌ي دل در سحرگاه قدر، سرشار باشد و سزاوار. خلسه يعني مكالمه. او كه مطلق ِ بي‌نيازي‌ست، با همه‌ي بخشش و مهرباني‌اش منتظر گفت‌وگو با ماست كه عين نيازيم؛ بي‌حضور غير. همه خلقت بيرونند از اين حرير خلوت خالق و مخلوق.
2.
گاهي دعايي با صدايي، به همه‌ي وجود تمناي انسان راه مي‌يابد. گاهي در آواي نيايشي چنان راستي و ريحاني هست كه عطرش انگار از سجده‌ي آمرزش مي‌آيد. كم پيش آمده با نيايش‌خواني ِ ديگران چنين شوم؛ حتي همان‌هايي كه صداي‌شان سوز دارد اما از دل پرسوز نمي‌آيد. اما چند سالي‌ست كه با صداي محسن فرهمند، چنان دچار سوز بندگي و استغفار مي‌شوم كه حس مي‌كنم دستي از عبادت‌گاه عرفان و غفران به سوي‌ام دراز مي‌شود. خاطره‌اي از شنيدن دعاخواني‌اش را بي‌بغض و بي‌خيسي نگاهم به ياد ندارم. در باره‌اش هيچ نمي‌دانم اما به دل نشستن مناجات او، از جايي غير از صوت و صدا سرچشمه مي‌گيرد. به خصوص دعاي عهد و زيارت آل‌ياسين و دعاي توسل... و يك پرسش بي‌پاسخ: چرا برخي دعاها مثل همين دعاي توسل يا برخي سوره‌ها مثل مزمل، روح و آرامش و موسيقي متفاوتي دارند؟... مثل گوارايي خنكي چند جرعه آب زلال در كوير تفته‌ي نياز.

نظرات (19) | لینک ثابت

 
در كنار و امتداد چاپ ارسال به دوست
16 شهریور 1388 ساعت 23:03

در امتداد خيال

گاهي در يك لحظه
كه بيش‌ترِ قاب را
آسمان
پر كرده

مي‌توان به امتداد بلند سپيد خيال رسيد
و
تا
ته دشتي پر از گل‌هاي كوچك زرد ركاب زد
در كنار باد
و
يك لحظه

نظرات (12) | لینک ثابت

 
در عمق مبهم چاپ ارسال به دوست
15 شهریور 1388 ساعت 23:19

خشم



من از سكوتي غمگين و مخوف و مرموز
در عمقي مبهم
بيش‌تر نگرانم
تا
خشم‌ِ
يك
عقاب‌ِ
بزرگ
كه حتما چنگال‌هايش را براي شكار يك خرگوش آماده كرده است...
چه بسا يك آهو!

نظرات (11) | لینک ثابت

 
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS