|
عكس فوري قديمي |
|
|
|
08 تیر 1388 ساعت 23:37 |
وقتي حس ميكني كه به تراكم روزمرگي دچار شدهاي، دل به كوهستان زدن هم يك جور راه است. در يك بعدازظهر وسط هفته. خلوت. و البته ميتوان يك ظرف شاتوت تازه و شستهنشده هم خريد و راه رفت و دانه دانه خورد. تك و تنها و در خيال عبور از زمان و مكان... و ناگهان ببيني كه در برابر يك دوربين قديمي ايستادهاي. در پيچ كوه ايستاده است و تو را به عكسي قديمي و فوري از خودت تشويق ميكند. فقط هزار تومان. دلم عكس خيلي كهنه و قديمي از خودم خواست. مثلا شبيه عكسهايي كه صدسال پيش انداخته شدهاند... اما هيچ عكاسي در كنار دوربين نبود و من در فكر و تماشا، به عكسهاي "واقعا" قديمي فكر كردم. به آدمهايي كه اكنون نيستند و چنان نيستند، گويا اصلا خاطرهاي بيش نبودند. و به پانصدسال بعد فكر كردم كه من و اين دوربين قديمي، "قديم" هم نيستيم حتي. انگار كه هيچگاه نبوديم و زمان همچنان در حال عبور از آدميانيست كه دوست دارند عكس قديمي بيندازند!
نظرات (23) | لینک ثابت |
|
|
مزاحم نميشوم! |
|
|
|
06 تیر 1388 ساعت 03:18 |
1.
غافلگيركننده است كه رفيق بيستسالهي اتريشنشين تماس بگيرد و صدايش را عوض كند و بخواهد خودش را جاي كس ديگري جا بزند. غافل از اين كه من تمام شمارههايي را كه او با من تماس گرفته ذخيره كردهام:"بيشرف تو كي آمدي ايران؟!...بيخبر؟!...اون هم بعد از دو سال!" و گفت كه ده روز بيشتر نميماند و بايد برود. فردايش عازم شمال بود و قرار شد جمعه شب از جاده بيايد پيش من... و البته جاده چالوس شلوغ بود و ما در ارتباط مدام با هم. چون شنبه عازم شهري ديگر بود و سهشنبه بايد بازگردد، اين تنها فرصت ديدار بود. زمان به صفر شنبه رسيد و او خبر داد كه تازه به تهران رسيده:" به من هيچ ربطي نداره كه تو فردا ميخواهي بروي سر كار. من ميام!" و البته ميدانست كه من منتظرم. ساعت شد يك بامداد و زنگ زد كه:" بيداري؟ خب معلومه بيداري!.. از آن جا رد وبلاگت را دارم كه گاهي سه صبح هم آپ ميكني. دارم ميام!.." و بلاخره ساعت يك و نيم بود كه زنگ خانه را زد:"ببين اگه ميخواهي بخوابي من مزاحمت نشم؛ برگردم خونمون!" و البته جواب دلخواه خود را از من نشنيد:" لاقل بيا بستنيات را بخور كه آب شد! يك عكس هم ازت بگيرم واسه وبلاگم، بعد هر بهشتدرهاي خواستي برو!"...و او با شكلات و عود آمد. خوبي اين جور رفاقتها اين است كه هر وقت مجال يابد دوباره ميشكفد. زمان كم بود و هر دو پر از تعريف و قصه و عكس. گفت اگر طراحي اتاقت را سنتي چيده بودي، اين عود سوزان هم رنگ و بوي ديگري داشت. پير نشده بود و من شاكي:" تو چرا پير نميشي نامرد؟!"..." عوضش تو حسابي سفيد كردي!" و گفت و گفت و گفتم. دوباره با هم گوش كرديم. و دوباره هزار عكس ديديم. و دوباره دشنامهاي رفاقت كه از هزار جور تعارف و احترام بهترند. در حد پدرسوخته و خاك بر سرت كه هنوز حاضر نيستي بيايي. او به من ميگفت كه چرا نميروم اتريش و من به او كه چرا به ايران بازنميگردد. حوالي چهار صبح بود كه رفت و تا دم در ماشين، ناپيوسته حرف ميزديم... و چه كسي ميداند كه كي دوباره بشود حرف بزنيم. 2.
خانم مهشيد كه نويسندهي وبلاگ ايتاليا به ايتاليا هستند، لطف كردند و يادداشت كوتاهي در باره الي نوشتهاند كه بهانهاش نقد من بر اين فيلم است؛ در همين شماره ماهنامه فيلم. پيشنهاد كردند كه در قالب كامنت نباشد. نوشتهي ايشان را همينجا بخوانيد: "مثل همه لحظات زندگیام که دچار شوک همراه با تاسف میشوم، این بار هم زبانم را در دهان نیمه باز چرخاندم. فک پایینم پایینتر آمده بود. به بغلیم گفتم: نبودا!... گفت:چرا بابا!... گفتم: ترانه نبود که این... گفت:خودش بود دیگه. پس کی بود؟!... باز هم مثل همه مواقعی که مجله فیلم به دستم میرسد، پشت میز آرام نمیگیرم. یك بالش انداختم کف اتاق... درِ بالکن هم باز و امان از پردهي کوتاه اتاق من که وقتی کف اتاق دراز میکشی تا ته اتاق همسایه روبرویی معلوم است و البته بالعکس. دستم را گذاشتم زیر سرم و شروع کردم به هوا دادن ورقهای کاهی مجله. تکهتکه میخوانم و حال میکنم... و میرسم به الی. در باره الي... یخ در شیشهي آب اسفنجی شده و دارد آب ميشود. پیش وپس جلو میروم... صابر ابر، مهرزاد دانش، احمد مهرانفر و مصطفی جلالیفخر. دستم زیر سرم خواب رفته. یخ در شیشه نصف میشود و ميافتد ته آب تا خودِ آب بشود. پردهي اتاق هم گاهي در دستان باد بيشتر افشاگري ميكند. با یک تکان حس میکنم دیگر جا افتادم... و آنتونیونی و تفضیلی بر واقعیتي که ميتوان واقعشدناش را نپذیرفت. فرار واقعیت میتواند بر نسبی بودن آن صحه بگذارد. پرمحتواترین دیالوگ فیلم را اتفاقا" دوست ندارم:"یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است". اینجا تنها جایی بود که الی از واقعیت دور شد و پیشگویی راوی بر حرکت غیرقابل پیشبینی زندگی غلبه کرد. میرسم به پاراگراف چهارم نقد" اشتباه است که فکر کنیم با ادعای نامزد الی که جسد را متعلق به الی دانسته ماجرا تمام شده...کما اینکه بر سر مرگ الی نیز قطعیتی رقم نخورده و ظاهرا" کم اهمیتتر از آن بوده که ما را دچار جدل کند وبه شکمان بیندازد که آن بخش نامطمئن صورت جنازه که نشان داده میشود قابل انکار است" حالا سند پیدا کردم تا به آن کسی که اصرار داشت جنازه متعلق به الی است ثابت کنم که ميتواند اين گونه نباشد. رفتم و نقد را به او نشان دادم: دیدی ميتونست الی نباشه!... آدم های الی اعتقادات تثبیت شدهای ندارند. آنها دائما" در حال رفت وآمد بین ماسکهای خود هستند. چند شخصیتی بودن، آدمهای الی را به چالش میکشاند. در واقع با گروهی مواجه هستیم که تزلزلشان صرفا" از حفرههای هویتی آنها منتج نشده؛ بلکه چند هویتی بودن آنها را وادار كرده كه در موقعيتهاي مختلف، سيماچه هاي مختلفي برگزينند. یخ کاملا" آب شده بود. به قضاوتم درباره دیدگاه همراهم فکر کردم. من او را محکوم به عدم درک كرده بودم. دوباره بر میگردم به متن. راستی، چرا پاراگراف چهارم نقد با " اشتباه است..." شروع شده ؟!... مگر این قضاوت در مورد نحوهي برداشت بیننده فیلم نیست؟!... و خب فکر کردم به این که همین سوال هم خودش یک قضاوت است،لابد. حالا داشتم به ارزش واقعی الی میرسیدم. اصلا" فرهادی این فیلم را ساخت تا ما قضاوتهای خودمان را به قضاوت بنشینیم. شاید صحنه گیر افتادن ماشین در شن، پارادوکس دو موقعیت نزدیک را بیان میکند. در کنار دریا ولی اسیر در خاک. پیش خودم فکر کردم که مساله واقعیت الی قطعا" از آب گذشته است... و اصلا" خود الی هم شاید از آب گذشته است؛ چون هیچ کس نتوانست ماجرای آن طرف آب را تعریف کند.
نظرات (24) | لینک ثابت |
|
|
قصه بگوييد |
|
|
|
05 تیر 1388 ساعت 23:43 |
هنر، رسانه و سلامت قصه بگوييد قصهگویی راهكار موثري برای ارتقاء درک رفتارهای شفاهی و عمليست و به قول ماكادو، فعالیتیست که از انسانها، انسان میسازد و افراد به وسیلهی داستانهایی که میشنوند، شکل داده میشوند. کستنبام نيز معتقد است كه قصهها به فرد كمك ميكنند تا تخیلات، رویدادها و تصوراتش را در یک کلیت یکپارچه منسجم کند و اين باعث ارتقاء خودآگاهی او ميشود. در واقع قصهها چارچوبی فراهم ميكنند تا با خودفهمی، کارآیی در روابط بین فردی افزايش يابد. افراد هنگام بیان داستان، توالی و رابطههای معنادار را کشف میکنند و نسبت به وضعیت خود بینش عمیقتری به دست میآورند. از قصهها میتوان برای اثرگذاري بر حوزهی وسیعی از يافتهها و نيازها از جمله رفتارهای حمایتکننده، ترس از تنهایی، ارتباطها و ... استفاده کرد. بر اساس نظريهي بندورا، كودك از طريق تجربهي جانشيني با قهرمان داستان همانندسازي كرده و پيامدهاي رفتار را مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهد. سپس آن را الگوبرداري نموده و به كار ميبرد. مشكلات اجتماعي كودكان، آنان را به سوي انواع اختلالات رفتاري سوق داده و حتي نگرش آنان را نسبت به همسالان و مدرسه تغيير داده و باعث افت كاركرد تحصيلي آنها ميشود. اگر از قصهدرماني به عنوان يك روش خلاق رواندرماني در اين كودكان بهره بگيريم، با همان فرايند همانندسازي ميتوانيم شاهد بهبود رفتاري كودك باشيم. شهناز شیبانی (کارشناس ارشد مشاوره) در تحقیقی به تاثیر قصهدرمانی بر کودکان افسرده پرداخته است (طي 24 جلسه 60 دقيقهاي) و به صورت معنيداري شاهد كاهش و بهبود افسردگي، اضطراب فراگير، لجبازي، نافرماني، اضطراب صدايي و هراس اجتماعي در آنها شده است. پژوهشگران ديگري نيز بر اثربخشي قصهدرماني براي گروههاي مختلف بيماران داراي اختلالهاي رواني تاكيد دارند و آن را باعث افزايش خودآگاهي و احساس شايستگي كودكان، درمان اختلال سلوك و كمك به هويت يابي نوجوانان ميدانند. باركر در تحقيقات خود ثابت كرد كه قصهدرماني باعث پرورش ايده و افزايش انگيزه، كاهش مقاومت منفي، بازسازي قابليتهاي فردي و حساسيت زدايي از ترسهاي فرد مي شود. قصهها با آشنا کردن کودکان با آن چه در ضمیر ناخودآگاهشان میگذرد، به او کمک میکنند تا بر مشکلات روانشناختی رشد فایق آیند. وقتی کودکان قصهای را میشنوند، مدام حوادث و شخصیتهای داستان را با تجربیات خود از وقایع ارتباط میدهند و فرآیند تطابقیابی در سطحی ناهوشیار رخ میدهد. در حقیقت یک جریان تطابقیابی در طول قصهگویی فعال ميشود.قصهگویی یکی از بهترین شیوهها در مشاوره با کودکان است و آنان میتوانند با احساسات و افکار و رفتارهایی مقابله کنند که هنوز نمیتوانند با مشاور خود به طور مستقیم دربارهي آنها صحبت کنند. اين به اين معنا نيست كه قصهدرماني بايستي الزاما توسط مشاوران و رواندرمانگرها اجرا شود. اتفاقا ثابت شده كه محيط خانه و قصهگويي توسط والدين تاثيرات بهتر و ماندگارتري داشته و اگر همراه با نوازش و تماس باشد، کودک را به آرامش بيشتري ميرساند. حتي با وجود درمانگرها نيز، توجه مداوم والدين ضروريست. در مجموع بر حضور قصهگو در كنار كودك تاكيد ويژهاي شده است و روشهايي مثل نوار قصه نميتواند كارايي لازم را داشته باشد. برنامه اخير تلويزيوني قصه شب شبكه دو را هم كه به تازگي آغاز شده نميتوان معادل حضور ملموس قصهگو قلمداد كرد. هفتهنامه سلامت، شماره 225، شنبه 6 تير 1388، صفحه 10
نظرات | لینک ثابت |
|
|
طلسمشده |
|
|
|
01 تیر 1388 ساعت 23:04 |
شماره تيرماه مجله فيلم فردا منتشر خواهد شد؛ در شرايطي كه كمتر كسي سراغ فيلم و سينما را ميگيرد. همانگونه كه الي هم گم شد و كسي سراغش را نگرفت؛ در حالي كه همه منتظر بوديم شاهكار در باره الي پس از اين همه حرف و حديث و راه صعبي كه تا پرده پيموده، پرفروشترين فيلم سينماي ايران شود. پروندهي پر و پيماني در اين شمارهي "فيلم" براي اين يكتا فيلم سينماي ايران تدارك ديده شده. من هم سهمي در اين مجموعه دارم و در بارهي واقعيت و الي نوشتهام. از همان روزهاي جشنواره قصد داشتم تا هنگام اكران، چند باري ببينمش و نقدي ساختارگرا و پر از جزئيات مصداقي بنويسم. ميخواستم يك هفته در اتاقم بيتوته كنم و فقط در اين باره بنويسم. اما انگار طلسمي كه گريبان فيلم را گرفته بود، بر نقدنويسي من هم سايه افكند. فيلم 16 خرداد اكران شد و من فردايش عازم سفري به شمال. درست روز آخر سفرم، آخرين فرصت تحويل نقد بود. قرار شد همان جا بنويسم و بفرستم. در آن مجتمع ويلايي نه كامپيوتري بود و نه اينترنتي و اين يعني مكافات. الان دو سالي ميشود كه فقط مطالبم را تايپ ميكنم و با ميل ميفرستم، اما چارهاي جز پذيرش واقعيت بيرايانه نبود. در همه روزهاي سفر مشغول نوشتن بودم و ديدم كه دستنويسي چقدر برايم سخت شده. چقدر دستخطم بدتر شده. آنقدر برايم نوستالژيك شده بود كه از دستنوشتهام در بارهي الي دو عكس انداختم ( + و +)
درست در آخرين دقايق اقامت در كنار دريا بود كه اين نقد هم تمام شد. وسايل جمع شدند و شتاب براي بازگشت كه گرفتار شب تاريك و پيچدرپيچ هراز نشويم. دوان دوان به دفتر مجتمع رفتم تا فاكس كنم. دوازده صفحه بود. آنها ميفرستادند اما به مجله نميرسيد. هر دو طرف اصرار داشتند كه فاكس ما درست است. چاره نبود. ما در 30 كيلومتري شهر بوديم و قول دادم كه در راه بازگشت، در شهر توقف كنم و فاكس كنم. يك دفتر مخابراتي پيدا كردم و جوان كجاخلاقي، همه را يكي يكي ارسال كرد و 8 هزار تومان گرفت. گفت ok داد. خوشحال شدم و با دفتر مجله تماس گرفتم. نرسيده بود!...دوباره فرستاد. دوباره نرسيد. هر دو طرف بر صحت فاكس خود تاكيد داشتند و دليل داشتند كه قبل از من كلي فاكس ارسال و دريافت كردهاند. يك ساعت سپري شده بود و هنوز هيچي. چه بايد ميكردم؟ گفتم اسكنر داريد؟ داشتند. نيم ساعت ديگر سپري شد و 7 هزار تومان ناقابل ديگر گرفت تا سيدي اسكن صفحات را به دستم داد. اينترنت برقرار بود. بايد ميل ميكردم و كابوس اصلي همين جا شكل گرفت. سرعت اينترنت آن شهر به حد زغالاختهي نمكزده رسيده بود. هر صفحه با يك ميل و كلي معطلي و اعصاب خرد. به مرز جنون رسيده بودم و در مجموع سه ساعت طول كشيد تا بلاخره همهي صفحات ميل شدند و البته شب شده بود... در يكي از پيچهاي جاده بودم كه پيامك جناب سردبير رسيد:"صفحات باز نميشوند!"... اين نقد را بخوانيد كه از آب گذشته. در واقع از آبها گذشته تا به اين شماره رسيده است!
نظرات (38) | لینک ثابت |
|
|
نقد فيلم: آخرين ملكهي زمين(محمدرضا عرب) |
|
|
|
29 خرداد 1388 ساعت 23:38 |
سفر مزارشريف هر اثري در پي جلب توجه و نگاه و كنجكاوي و جذابيت است و البته راههاي مختلفي براي اين كار وجود دارد. از چگونگي روايت قصه گرفته تا تصادف و انفجار و سقوط. اين لنگرگاههاي "توجه" گاهي متني هستند و گاهي فرامتني. مثلا اگر قرار باشد مستندي در بارهي شهلا جاهد ساخته شود كه همسر ناصر محمدخاني را به قتل رسانده و چند ساليست كه مورد توجه جامعه واقع شده، پيش از ساخته شدن، انبوهي تماشاگر كنجكاو براي فيلم وجود دارد كه موضوع برايشان مهمتر از ساخت است. در واقع نيروي دراماتيكيست كه در درون اثر شكل نگرفته. يكي از دلايل گرايش فيلمسازان به موضوعات ملتهب اجتماعي ميتواند همين باشد. از كسي شنيدم كه بيشترين تقاضاي ساخت مستند كه از سوي مستندسازان جوان طرح شده، ساخت فيلم در بارهي زنان خيابانيست. اين جذابيتهاي فرامتني دو جورند. برخي براي عامهي مردم جالباند و برخي به مذاق جشنوارهها و محافل هنري خوش ميآيند. بحرانهاي منطقهاي يا جهاني نيز جزء موضوعاتي هستند كه هم براي مردم مرتبط با رسانه كنجكاويبرانگيز است و هم براي جشنوارهها. مردمان فراموششده يا كمتر ديدهشده را هم در همين قالب ميتوان دستهبندي كرد. فلسطين، افغانستان، عراق، كردستان و در مقطعي بوسنيهرزگوين به دليل جنگ و كشتار و فجايع انساني و فضاي بسته، مكانها و مردماني بودند (و هستند) كه مقصد لنزهاي جستوجوگر به شمار ميآمدند (و هنوز هم). اين الزاما به دليل جنگ هم ميتواند نباشد و خود ما در برابر دو مستند از دو كره، بيشتر راغب هستيم تا فيلمي در بارهي كره شمالي ببينيم تا جنوبي. چرا كه از اولي جز نام رهبرش و موضوع پروندهي هستهاياش، چيز ديگري نشنيده و نديدهايم. اميدوارم اين مقدمه باعث اين سوءتفاهم نشود كه رويكرد فيلمسازان به چنين اسلوبي مذموم است. سينما رسانه است و نميتواند در برابر التهاب پيرامون خود بيتوجه باشد. حتي ميتواند نوعي وظيفه به شمار آيد و اگر دنيا در برابر جنايات غزه واكنش نشان داد، به دليل "ديده شدن" آن فجايع بود؛ نه فقط شنيدن اخبار. و البته بايد بتوانيم ميان مستند خبري و مستند موضوعي و فيلمهاي داستاني با محوريت چنين دستمايههايي فرق بگذاريم. اشكالي اصلي اين جاست كه گاهي اين حوزهها در هم آميخته ميشوند و معلوم نميشود كه موضوع اصلي كدام است و بستر روايت كدام. نگاه كنيم به فيلم موفق و البته مهجور ماندهي خاكستر سبز حاتميكيا كه در همان سالهاي بحران بوسني ساخته شد. بدهبستان فيلم با آدمها و فضا و جنگ پيرامون در حدي بود كه روايت اصلي "جستوجو" و مفاهيم و نشانهها مخدوش نشوند. داستان چهار فيلمي كه تا به حال بهمن قبادي ساخته در كردستان ميگذرد و با شخصيتهاي كرد؛ اما آن چه اين فيلمها را موفق كرده لوكيشن و قوميت آدمها نبوده است. شخصيتها و كنشها و قصهها و نگاه چندلايهاي بوده كه در آنها هست. در هنگام اشغال افغانستان، اين كشور بلافاصله به سوژه جذابي تبديل شد و اين به چند دليل بود. سرك كشيدن به سرزميني كه توسط گروهي خشن محبوس شده بود و مردمي كه مظهر تنگدستي و جنگزدگي طولاني مدت بودند. دوم اين كه آنها دچار موقعيت متناقضي بودند و آزاديشان از چنگال طالبان با اشغال توسط آمريكا محقق شده بود (درست شبيه عراق). مخملباف با سفر قندهار، نخستين گام را در ورود به اين سرزمين ممنوع برداشت. سميرا نيز با پنج عصر كوشيد تا زن افغان را در رويارويي با دنياي تازه بشناسد. آن چه در همهي فيلمهاي اين گونه ديده ميشود، رابطهي عكس موفقيت اثر با خودبسندگي سوژه و موقعيت است. آخرين ملكهي زمين هم به همين دليل به يك اثر خنثي و ناكام بدل شده است و در واقع به حدي فراتر از مصور كردن داستانش نميرسد. اين كه يك كارگر افغاني همزمان با حملهي آمريكا عازم كشورش شود تا در كنار همسرش باشد و بعد ميبيند كه او رفته تا كليهاش را بفروشد و دست آخر نجاتش دهد و سوار دوچرخهاش كند. اين يك ايده است و سينماي ما (و نه فقط اين فيلم) دچار آفت كشدادن ايدههاست. چه در نگارش و چه در اجرا. ايدههاي فرعي هم محض سكانسسازي است و معمولا قابل حذف يا جابهجايياند يا در بطن اثر جاي نميگيرند. كساني كه از فيلم كوتاه به فيلم بلند ميآيند، بيش از بقيه دچار اين معظل ميشوند و ميكوشند تا ايدههاي فيلمهاي كوتاه ساخته و نساخته را در كنجي از كار بلند خود جا دهند. مثلا در شروع همين فيلم و پس از آن كه عليبخش با يك جمله گلدرشت و شعاري (من بايد پيش از بيگانه در خانهي خود باشم) تصميم ميگيرد به سراغ همسرش شاهگل برود. و البته قبلتر ديدهايم كه دوستش رفته دم در و چيزي را پنهاني از يك موتورسوار گرفته. پس از اين تصميم است كه همكار و دوستش انبوهي نامهي شاهگل را جلويش ميگذارد كه از او مخفي كرده. ايدهي جالبيست و ميتواند مسبب ايجاد وضعيتي به شدت دراماتيك شود. چه از بابت واكنش در برابر همكار خطاكار پنهانكار و چه در مواجهه با نامههايي كه ميتوانند بخشي از يك زندگي باشند. اما فيلمساز در حد ايده متوقف ميشود و تنها كاري كه از دست آدم اصلي داستان برميآيد پخشكردن نامهها روي زمين و نگاه كردن به آنهاست؛ در حالي كه دلمشغولي اصلي فيلمساز، تلويزيونيست كه در پشت سر روشن است و در تصويرهايي بارهي طالبان و حمله آمريكا پخش ميكند. در واقع اين افشاي تكاندهنده هيچ نقشي در داستان يا واكنش آدمها ندارد و بود و نبود آن فرقي ندارد. حتي در حالت فعلي پرسشهاي مزاحم و ضدروايت ايجاد ميكند. اين كه چرا عليبخش به قطع ارسال نامههاي همسرش واكنشي نشان نداده و به فكر رفتن نيفتاده؟! يا احيانا چرا واكنشي در قبال رفتار بيمارگونهي همكارش ندارد؟! در حالي كه حداقل ميشد با بخشي از يك نامه به يك نشانه يا خبر يا هر چيز ديگري رسيد كه بر ادامهي فيلم تاثير بگذارد. درست مثل ساز اين آدم كه باز يك سكانس بيكاركرد و سطحي را در حد شنيدن يك آواز افغاني به خود اختصاص ميدهد (با يك شعر شعاري: خسته نباشي! مونده نباشي!) و مثلا قرار است با وجه ديگري از كارگري يك افغان آشنا شويم. اما هيج تاثيري بر شخصيتپردازي او به عنوان يك هنرمند ندارد و جملهي آخرش هم كه به كل بيرون ميزند و محال است كه ما با اين جمله فكر كنيم او صاحب والايشي عرفاني نيز هست( اگه دلتنگم شدي، يك چنگي به اين ساز بزن، احوال من را برايت بازگو خواهد كرد!) تكرار چندباره و بيربط و زودهنگام چهرهي شاهگل هم به عنوان ذهنيت او در هنگام آواز و ساز، كمكي به عاشقپيشهتر نشان دادن او نميكند. عجيب اين جاست كه به رغم نام نمادين فيلم و پيشفرض اثيري بودن (و چه بسا ماندن) شاهگل و در دسترس بودن برقع به عنوان بخشي از واقعيت زن افغان، چهرهي او را در همان ابتداي فيلم ميبينيم. در چنين داستاني، اين شتابزدگي عليهي اثر عمل ميكند. رفتار بعدي فيلم با زن جوان افغان كه جز پايان فيلم، تنها در ذهن مرد است و با دفزنانِ كنارش و انفجارهاي پشت سر و البته بدون هيچ ديالوگي (حتي در پايان فيلم) نشان ميدهد كه در مواجهه با اين شخصيت دچار نقض غرض و سردرگميست. كما اين كه در فلاشبكها نيز چنين است و بيش از اين دو عاشق افغان، حواشي اهميت دارند، چيزهايي مثل ميزانسن غلوآميز حركات معكوس آن دو در جابهجايي دستههاي گندم و كوزه و هندوانه. اين نمونهها كم نيستند و فيلم پر است از سكانسهاي بيخاصيتي كه مثلا قرار است فراز و نشيب سفر باشند. اين تصوري نارساست كه گمان كنيم اگر كسي عازم سفري شد و دل به جاده سپرد، ما ميتوانيم با توجيهاتي نظير اديسه بودن سفر و فيلم جادهاي و تحول و مكاشفه و شناخت تدريجي و اين جور توصيفها به توضيح اثر برسيم. اگر قرار است با حوادثي يا آدمهايي روبرو شويم، بايد بر نقش و ارتباط آنها با كليت اثر دقيق باشيم. جزئياتاند كه اهميت دارند نه صرف رخدادها. اگر نگاه كليشهشدهي"هفت خواني" براي رسيدن به معشوق را كه شالودهي روايت فيلم است پذيرفته باشيم، توقع ما در نحوهي چينش و تاثيرها و هدفمندي آنهاست. مثلا نگاه كنيم به اولين مشكلي كه قرار است سر راه عليبخش باشد. وقتي دو آدم با صورت و گريم اغراقشده در كوپهي او در قطار هست كه با همان تكنماي معرفي معلوم است كه دزد و بزهكارند، معطل كردن براي تعليقسازي، كاركردي پيشباخته است. بيپولي او به شرط تاثير بر افزايش رنج سفر ميتوانست به كار بيايد اما اين چنين نميشود. ماجراهاي بعدي كه مرد بازاري خير از آب درميآيد و فرداي شبي كه عليبخش پردهي اتاق مسافرخانه را كنار ميزند و گنبد حرم امام رضا(ع) را ميبيند، آقا دزدها را در يك قهوخانهي چرك و دودزده پيدا ميكنند و پول را پس ميگيرند؛ و البته صداي كتكخوردن دزدها را از نوچهيي كه بعدا پول شرخرياش را هم ميگيرد، روي نقاشيهاي شاهنامهاي بر ديوار قهوهخانه ميشنويم! سواي اجرا و بازيهاي خام، با اين دزدي و بازپسگيري، دايرهي كوچكي ايجاد و بسته ميشود كه ميتواند هيچ ربطي به اين فيلم نداشته باشد. كما اين كه خروج قاچاقي او از مرز هم چنين است. جالب اين جاست كه فيلمساز دانسته كه فيلم به شدت بيرمق جلو ميرود و سعي ميكند با دستگيري فرد ديگري كه همراه آنها قصد خروج دارد هيجاني به كار بيفزايد. غافل از اين كه مخاطب با آدم اصلي هم درگير نشده، چه برسد به همسفران تكسكانسي او. از اين جا به بعد است كه اوضاع بدتر ميشود و فيلم نميداند با اين آدم چه كند تا با "فراز و نشيب" به شاهگل برساندش. اشتباه اصلي ديگر هم در سكانسهاي افغانستان شكل ميگيرد. اين كه گمان ميرود ميتوان با رخدادهاي حاشيهايي اغراقشده، بار دراماتيك فيلم را پربار كرد و چون پس و پيش و اجراي و تاثير درستي ندارند، فيلم ناكام ميماند. مثلا اين كه در بدو ورود گرفتار راهزنان طالبان ميشوند كه به طول ريش آنها گيردادهاند (خب واقعا فيلمساز پس از اين همه تحقيق و مستندسازي در افغانستان، شناختي بيش از روزنامهها و تلويزيون خودمان از طالبان ندارد؟!) و بعد يكي از طالبانيها "تصادفا" از بستگان او از آب درميآيد و قرار ميشود او را برسانند و در راه هدف انفجار قرار ميگيرند و همه كشته ميشوند؛ جز عليبخش. تامل دوربين بر اجسادي كه خوب پراكنده شدهاند و اين كه همه مردهاند، ظاهرا قرار بوده تكاني به ما بدهد اما حجم انفجار و كشتار الزاما نجاتدهندهي يك فيلم يا حتي يك سكانس نيست. گاهي ميتوان با كشتن يك پرنده به تاثير لازم رسيد و گاهي با كرور كرور كشته هم به جايي نرسيد. كما اين كه تشنگي و خستگي و مرگ قريبالوقوع او در بيابان تركخورده هم نه باعث اثري همذاتپندارانه ميشود و نه تعليقي دلشورهآور. و خب طبعا نجات فوري توسط رهگذران و رفتار شبهكميك او پس از آب خوردن و به هوش آمدن كه ناگهان بلند ميشود و به راهش ادامه ميدهد هم در ادامهي همين رويكرد نارسا ديده ميشود. خيلي سال پيش در يكي از نقدهاي ماهنامهي "فيلم" خواندم كه كوير و بيابان تفته را با جزئيات و سينما خلق ميكنند و گارگردان اگر كارش را بلد باشد، همين بيابانهاي اطراف تهران را هم كوير لوت ميكند. حكايت همين فيلم است كه بيابان تركخورده و لانگشات و پسافتادن و نجات، وقتي بدون جزئيات و سردستي باشد، به كار "خوانسازي" هم نميآيد. با مزه اين جاست كه اين افغان عاشقپيشه، دوباره بي رهتوشه و به همان شكل سابق سر به بياباني ميگذارد كه يك بار تا نزديكي مرگ برده بودش (مثلا!) و اين بار شانس ميآورد و يك ماشين سر ميرسد و او را به روستايش ميرساند. از اين جا به بعد جستوجو به دنبال شاهگل شبيه كارتون هاچ زنبور عسل ميشود. او به هر كجا ميرسد خبر ميدهند كه زنش تازه از آن جا رفته. بار اول كه از زبان برادرش ميفهمد كه جان زنها در خطر بوده و در عوض خبر مرگ مادرش را ميشنود و يك سكانس هم براي فاتحهخواني بر سر مزار مادر برگزار ميشود؛ باز هم بيكاركرد و اضافه. بعد از آن است كه در ايستگاه بعدي ميفهمد كه زنش به شفاخانه رفته تا گُردهاش (كليهاش) را بفروشد و البته بدون هيچ توجيهي، كسي نمي داند اين شفاخانه كجاست تا "فراز و نشيب" برقرار باشد. ظاهرا قرار است دچار دلواپسي و دلشوره شويم كه اگر عليبخش دير برسد، شاهگل تن به فروش كليه خواهد سپرد. اما جوان عاشق و فيلمساز ترجيح ميدهند تا به امامزاده بروند و مسبوق به تك پلان شعاري (و احتمالا معناگراي آغازين)، در اين جا هم گرهاي باز بشود. باز هم يكي از زائران "تصادفا" آشنايش از آب در ميآيد و آدرس كسي را ميدهد تا شايد شفاخانه پيدا شود. بنا به گفتهي سازنده در گفت وگويي قرار است ما در همين گشتها با معماري تيموري در مزارشريف هم آشنا شويم تا سرانجام به قلعهيي برسيم كه زنان گُردهفروش را به آن جا آوردهاند. از اين جا به بعد هم قرار است اكشن شود و باز هم تنها راه مورد استفاده انفجار و آتش است. در حالي كه هيچ سنخيتي با فضا و رفتارشناسي شخصيت و ضروريات قصه ندارد. حتي با هوش متوسط آدم اصلي هم جور درنميآيد كه به جاي بيهوش كردن يا حتي كشتن نگهباني كه تصادفا تنها مانده و بعد نجات شاهگل، آتشسوزي و انفجار به راه مياندازد تا همدستان او در خارج قلعه هم خبر شوند... و از همه ناسورتر رفتار پاياني با محبوبيست كه قرار است نماد عشق اثيري باشد و آخرين ملكهي زمين. بهتر است در نامگذاري فيلمها دقت كنيم. بعضي نامها بزرگتر از آنند كه از گلوي فيلم پايين بروند. ماهنامه سينمايي فيلم، خرداد 1388، شماره 395، صفحه 83
نظرات | لینک ثابت |
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 9 از 13 |