Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 

با هزار كلافه ي رنگي چاپ ارسال به دوست
10 خرداد 1388 ساعت 23:13

درياچه زريوار

امروز كسي برايم عكس‌هايي از كردستان آورد. از جاهايي كه تا به حال نديده‌ام. مهم نبود كه شبيه بهشت است، مهم اين بود كه پر از آرامش بود... و چه قدر سرشار شدم از اشتياق هجرت. نه فقط سفر. دلم شهامت دل بريدن خواست و رفتن و ساكن شدن در يكي از خانه‌هاي روستاي اورامان. گيرم كه من كرد نباشم و كردي ندانم. اما پزشك روستا كه مي‌توانم بشوم. مگر مي‌شود به درياچه‌‌ي زريوار رسيد و دوباره به دنياي توضيح و دل‌شوره بازگشت. آدم دچار ميل مبهم بدويت مي‌شود تا دور از فريب و آزار، دل به لالايي‌هاي پيرزني بسپارد كه در آن سوي كوه‌هاي سبز نشسته و با هزار كلافه‌ي رنگي، رنگ مي‌بافد...از صبح تا الان كه زمان به صفر رسيد، به اين ميل گريز و پناه دل سپرده‌ام.

نظرات (53) | لینک ثابت

 
در آن شب كذايي چاپ ارسال به دوست
10 خرداد 1388 ساعت 00:00

نوزاداين روزها همچنان دچار خاطرات انترني و بيمارستان و كشيك و اورژانس و... هستم و خب چرا هميشه خاطراتي را بگويم كه خيلي لطيف‌اند و من در آن‌ها خوب؟ چرا از آن شب نگويم كه با پرستار لج كردم و تا ته خط رفتم؟! در همان بيمارستان اطفال بودم و شب‌هاي سخت. معمولا دو نفر كشيك بوديم و به نوبت. يكي چند ساعتي در اورژانس بود كه آن روزها با انبوهي بيمار و ونگ و درد و مادران بي‌تاب پر بود و كسي هم در پاويون. كه مثلا چند ساعتي بخوابد و اگر در بخش كاري بود بيدارش مي‌كردند. تزريق كلسيم به نوزاد به دليل احتمال عارضه‌ي افت ناگهاني ضربان و ايست قلبي بايستي با دقت و به آرامي و با كنترل ضربان با گوشي انجام ‌شود. اين كار در حوزه‌ي پزشكي به شمار مي‌رفت و طبق قوانين درماني بايد توسط انترن انجام مي‌گرفت. اما در عمل، پرستارها در اين حد تجربه و مهارت داشتند كه خودشان اين كار را انجام دهند. اما گاهي برخي از آن‌ها كه محتاط‌تر يا بدجنس‌تر يا هر "تر" ديگري كه بودند، انترن را از همان خواب دو سه ساعته نيز بيدار مي‌كردند. مثل من در آن شب كذايي كه صداي زنگ تلفن مثل خرزهره دورم را فرا گرفت. بلند شدم و در حالي كه دكمه‌هاي روپوشم را هنوز نبسته بودم به بخش رسيدم؛ گيج خواب ويران شده پس از ويزيت شصت و چند بيمار. عصبي هم بودم كه چرا خانم پرستار برخلاف ساير همكارانش، خودش اين كار را نكرده. گفتم: "بديد بزنم." با لحني غيرمحترمانه گفت: "سرنگ و آمپول آن جاست. خودتون بكشيد." گفتم: "تزريق كلسيم با انترن است، كشيدن آن با شماست." با بي‌تفاوتي جواب داد كه كار دارد و دوباره با لحني نسبتا دستوري از من خواست كه خودم اين كار را بكنم. در همين لحظه يا چه بسا از لحظاتي قبل، رگ "لجبازي تا حد مرگ" در وجودم پرخون شد. با قاطعيت گفتم نمي‌زنم. او هم تهديد كرد كه ممكن است نوزاد بميرد و شما مقصريد. در حالي كه بخش را ترك مي‌كردم جوابش را دادم: "فردا صورت جلسه خواهند كرد و معلوم خواهد شد كه كي مقصر است!" رفتم پاويون و دراز كشيدم. مطمئن بودم كه تا لحظاتي ديگر، سوپروايزر زنگ خواهد زد... و زد: "آمپول آماده است." و رفتم بالا. ديدم سرنگ را كشيده و پشت به من در گوشه‌ي بخش ايستاده است. خب مي‌شد اذيت كنم و بگويم به محتويات آمپول مشكوكم و بايد جلوي خودم دوباره بكشيد. اما من كه تا اين حد بدجنس نبودم. يا شايد هم به شما نمي‌گويم تا خودم را تيرباران نكرده باشم.... اما نه خداييش، اذيت نكردم. اگر هم مشكوك شده بودم از سر احتياط بود نه بدجنسي. هر چند يادم نمي‌آيد كه تا اين حد بدبين شده باشم. در هر صورت گمانم دوباره سرنگ را كشيد يا شايد فكر مي‌كنم كه اين جوري شد و...

نظرات (16) | لینک ثابت

 
سيب‌هاي خوردني و ديدني! چاپ ارسال به دوست
09 خرداد 1388 ساعت 00:23

هنر، رسانه و سلامت

سيب‌هاي خوردني و ديدني!

در دنياي امروز، تعريف و توقع سلامت از حد تشخيص و درمان و پيشگيري فراتر رفته است و اكنون "فرهنگ سلامت" است كه همه‌ي زندگي را زير چتر خود آورده است. اين را بارها گفته‌ايم و شنيده‌ايم اما آن چه در عمل ديده مي‌شود، نگاه آسيب محور است. تلويزيون موثرترين راه فرهنگ‌سازي است و آمار هم نشان مي‌دهد كه مردم 96 درصد اطلاعات سلامت خود را از تلويزيون مي‌گيرند. نگاهي اجمالي به برنامه‌هاي تلويزيون نشان مي‌دهد كه بيش‌تر آن‌ها در قالب‌هايي مشخص و تكراري و در پي لايه‌ي بيروني و سطحي سلامت هستند. چه قدر برنامه ديده‌ايد كه يك متخصص را دعوت مي‌كنند و در باره‌ي يك بيماري حرف مي‌زنند و مردم زنگ مي‌زنند و مي‌پرسند؟!
كاري كه حكم حركت روي لبه‌ي تيغ را دارد و مي‌تواند منجر به خودتشخيصي و خوددرماني و عواقب ناگوار آن شود. با اين حال نمي‌توان اين گونه برنامه‌ها را اشتباه محض دانست و اگر سنجيده و به اندازه باشند، اثرات مفيدي هم دارند؛ به شرطي كه بخش كوچكي از رويكرد سلامت محور رسانه باشند. يك نمونه‌ي موفق كه شش ماهي‌ست از شبكه پنج و به صورت زنده بخش مي‌شود، برنامه نيم ساعته‌ي "سيب" است. گروه مخاطب اين برنامه كه
از ساعت 9:30 تا 10 صبح روزهاي زوج پخش مي‌شود "زنان خانه‌دار" هستند كه در واقع مديران سلامت خانواده محسوب مي‌شوند. در این برنامه به بیماری‌ها توجه نمی‌شود و مي‌كوشد تا كلان‌هدف "ارتقاي سلامت" را در اصلاح سبك زندگي و تغيير مثبت نگرش مخاطبان جست‌و‌جو كند.
در واقع به دنبال تاثير غيرمستقيم و پايدار است و مدعوين كارشناس در حوزه‌هاي سلامت جسمی و رواني و اجتماعی و معنوی و با اشاره به مصاديق روز و جذاب به بحث و گفت‌و‌گو می‌پردازد.
آن‌ها مي‌كوشند از كليشه‌ها فراتر روند و به جزئيات ناگفته و موثر يا فراموش‌شده بپردازند. مثلا يك داروساز در باره‌ي مصرف منطقی دارو و در برنامه‌ای دیگر از حقوق مردم هنگام مراجعه به داروخانه گفت. يك دندان‌پزشك متخصص نيز در یک برنامه، مسواک زدن درست و نخ کشیدن را به مردم آموزش داد. پزشك ديگري نيز در باره‌ي آداب مراجعه به پزشک و نحوه‌ي گفت‌وگو با پزشک و حقوق بیمار در مطب و مراکز درمانی بحث کرد. در بحث اعتیاد نیز به جای بحران‌نمايي‌هايي كه به حدي افراطي و كليشه‌اي رسيدة، "ایمن‌سازی" و "طاقت‌آوري" و "توان‌مندسازي" را آموزش دادند. این در حالی است که رويكرد غالب در ساخت برنامه‌هاي اعتياد، ترساننده – و غيركاركردي‌ست. اين رويكرد باعث شده كه "همه"ي مخاطبان به آن توجه كنند و احيانا انگيزه تماشا را مشكل احتمالي خودشان ندانند.
مي‌گويند روزی یک سیب بخورید تا بیمار نشوید و بر همين مبنا، سيب نشانه‌ي سلامت است... و پرفايده‌ترين سيب، فرهنگ و فهم سلامت است كه بايد گاز بزنيم؛ با پوست!

هفته‌نامه سلامت، شماره 221، شنبه 9 خرداد 1388، صفحه 10

نظرات | لینک ثابت

 
ميوه‌ي جمعه با زكام چاپ ارسال به دوست
08 خرداد 1388 ساعت 08:59

عجب خوابي بود

خب گاهي آدم دلش مي‌خواهد جمعه هم بنويسد. خصوصا وقتي شب قبل تا دو بامداد نوشته باشد و در اقدامي بي‌شك ناباورانه، جمعه هم كله‌ي سحر بيدار شده باشد. و در حالي كه همه خوابند، خودش يك تنه و مستقل و خودباورانه يك نيمرو درست كرده و هنوز در حال جويدن لقمه‌ي آخر، به اتاقش رفته باشد. هوا خوب است و با اين حال كولر اتاق را روشن مي‌كند تا لرز كند و عجيب دل‌چسب است. خصوصا وقتي با زكام صبحگاهي درهم آميخته باشد و او را به ياد داستان "در تنگ" آندره ژيد بيندازد كه در كودكي‌اش خوانده و توصيف لذت‌بخشي از زكام اول صبح داشت. بوته‌هاي تمشك هم در داستان بوده احتمالا. اول از همه هم سايت شخصي و فيس‌بوك را چك كرده باشد و ديده باشد كه كسي لينك يك ترانه شادمهر گذاشته. آن را گوش كرده و ديده كه حال بهتري دارد. اصلا اين روزها حال خوبي دارد و دوست دارد همه میوه‌هايي را که شاخه‌ها به سوي‌اش فرود می‌آوردند گاز بزند... و خوابي را هم كه ديشب ديده براي هيچ كس تعريف نكند. خوابي كه در آن قاصدك شده بود و حس كرده بود كه چه سبكي بي‌‌نظيري‌ست.

نظرات (21) | لینک ثابت

 
عرق شرم چاپ ارسال به دوست
07 خرداد 1388 ساعت 00:34

مادري كه فاطمه است

آخرين مقطع آموزشي پزشكي انترني‌ست كه در بيمارستان مي‌گذرد و كشيك و كارهاي درماني. خرداد 76 بود و تازه انترني را با دوره‌ي اطفال آغاز كرده بودم و براي اولين بار درگير بالين بيمار شدم. كاملا بي‌تجربه. آن شب اولين شب كشيك بود. گمانم ده يازده شب بود كه براي شرح حال گرفتن كودكي يك ساله به بخش رفتم. پرستار پيشكسوت و مجرب بخش هم مشغول رگ گرفتن از ببيمار بود. حتما مي‌دانيد كه رگ گرفتن از كودكان و به ويژه نوزادان كار دشواري‌ست. بيش از دانش، تجربه مي‌خواهد. گريه‌ي مدام بچه و نگراني و بي‌تابي مادر نيز مزيد بر علت مي‌شود و در مجموع كار پراسترسي‌ست. آن خانم پرستار معروف بود كه استاد اين كار است و معمولا در همان بار اول يا دوم، خون وارد سرنگ مي‌شد و همه نفس راحتي مي‌كشيدند. اما آن شب از بد حادثه، رگ آن بچه پيدا نمي‌شد و بارها سوزن زد و تنها نصيب، گريه‌ي توامان طفل بود و مادرش. من كه با روپوش سفيد وارد اتاق شدم، ناگهان مادر بچه طاقت‌اش سرآمد و به پرستار پرخاش كرد:" بچه‌ام را سوراخ سوراخ كردي خانم. بده خود آقاي دكتر بگيره." و بعد با التماس رو به من كرد كه:" شما رو به فاطمه زهرا قسم خودتون بگيريد." ناگهان انگار كسي هلم داد در دريايي طوفاني، بي آن كه شنا بلد باشم. پرستار مي‌دانست كه من انترن تازه كارم و بي آن كه حرفي بزند وسايل را به من داد كه "شما بگيريد آقاي دكتر" و كنارتر ايستاد تا ضايع شدن من را ببيند و بعد جواب مادر عصباني را بدهد. خجالت كشيدم كه بگويم اين خانم كهنه كار آدم اول رگ گرفتن در اين بيمارستان است. ناگهان با همه‌ي قلبم متوسل شدم به فاطمه زهرا. در دلم پناه بردم به او: " فاطمه جان خودت به داد برس." سوزن را فرو كردم. حس كردم دستانم در اختيار من نيست. نيرويي ديگر در من خلق شده بود. يقين داشتم كه شرمنده نمي‌شوم... و خون وارد سرنگ شد و ندانستم كه اين همه عرق پيشاني‌ام از دلهره بود يا شرم سپاس در محضر او.

نظرات (15) | لینک ثابت

 
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 9 از 25
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS