|
وقتي سيل بيايد! |
|
|
|
10 فروردين 1388 ساعت 00:51 |
علي دايي بركنار شد. ظرف همين چند ساعت كلي پيامك تبريك رسيد و البته با حواشي مرسوم اين روزها كه نثار دايي ميشود. ياد چند سال پيش افتادم كه او مرد اول ستايشها بود و بعد كه گل نزد، لعن و نفرين بر سرش ريختند. كمي بعد مربي سايپا شد و اول شد و گفتند عجب اعجوبهاي و حالا كه در اين آخرين آزمون ناكام مانده، خيليها دلشان ميخواهد كه چوب بر مرده زنند. قصدم دلسوزي بر آبروباخته نيست. مي خواهم به اين بهانه به واقعيت كوبندهي رسانه و جو عمومي برسم كه گاه به سرعت باد، جايگاهي را به باد ميدهد. ديروز صدهزار نفر به دايي دشنام دادند. اما اگر يك گل كمتر ميخوردند (تصادفا!) و مساوي ميشدند، فحش نميخورد؛ و اگر با تك گل اول برنده ميشدند، دستهگل هم به او ميدادند. همانهايي كه گوشهي زمين ماندند و پلاسيدند. اين در حاليست كه در صورت بُرد هم علي دايي هماني بود كه الان هست. يك مربي متوسط و كمكارامد كه ميتواست تصادفا برنده باشد. او البته بدشانس هم بود و نتوانست از زير سايه و شايعه و شائبهي سياست بيرون بيايد و برخي به دلايلي ديگر، بدشان هم نميآمد تا او به زمين بخورد. در سياست هم همينگونه است. نگاه كنيم به آدمهايي كه روزگاري در قعر محبوبيت بودند و چند سال بعد بر صدر تقاضاي مردم نشستند و برعكس. بي آن كه نه آن موقع آن قدر بد بودند و نه بعدها به درجات عاليه رسيدند. سيل كه بيايد، همه همسو ميشوند. و خب توقعي هم نيست كه كسي بيايد و جمع را به اخلاق دعوت كند. و مثلا به مردم عصباني بقبولاند كه ناسزا چارهساز نيست و از دايي نيز بخواهد كه تفرعن و توهين، چارهي فرار نيست. هيچ فكر كردهايم كه مردم و رسانهها چه نقشي در باخت اخير تيم ملي داشتند؟!... به عنوان يك سوال؛ نه شبيه اتهام توهينآميز دايي براي گريز از فشار افكار جمعي و رسانهاي.
نظرات (24) | لینک ثابت |
|
|
دچار لذت شب |
|
|
|
08 فروردين 1388 ساعت 22:24 |
همچنان دچار لذت شببيداري و ظهرخيزي هستم. به محض اين كه مجالي فراهم شود، تا سه و چهار و چه بسا تا اذان صبح بيدار ميمانم و از آن طرف تا صلاه ظهر ميخوابم. لذت غريبي دارد و انگار در سكوت شب، طعم و رازيست كه حس كردن آن شور ميآفريند. شايد به همين دليل است كه بهترين زمان عبادت و نيايش را هم در همين وقت ميدانند. مهمترين اشكال آن براي من اين است كه براي بازگشت به حالت عادي برنامه، مصائب غريبي تحمل ميكنم و اين ساعت بيولوژيك به هم ريخته را نميتوان به اين راحتي كوك كرد. مثل امروز كه خب خواب ماندم و دومين روز كاري سال به باد رفت!... و زيباترين راز شب، لمس مهرباني ماه است.
نظرات (15) | لینک ثابت |
|
|
قفل فرمان و سيگار و دريا و رياكاري |
|
|
|
07 فروردين 1388 ساعت 10:48 |
درخت بيسايه در نخستين بازي وبلاگي 88، از تخته خاكستري نيز خواسته كه در بارهي "چند تا از قوانين مهم زندگي" اش بنويسد. هر دعوتي نشانهي لطفيست و سپاسگذارم... و اما قوانين مهم زندگيام. تا به حال به قصد كشف آنها در خودم كنكاش نكرده بودم و اصلا چهقدر سخت است. هم فهميدن قانون و هم افشاي آن و هم اصلا قانون. انگار موظف ميشويم و مگر كم وظيفه بر عهدهي ماست... اگر صداي تاقتاق ميشنويد، صداي فكر كردن من به قوانين است و خدا كند كه به اندازهي ايكيوسان خوشبخت باشم!
1) احترام و احساس و انرژي متقابل 2) تفكر به واقعيت و قطعيت مرگ و معاد 3) پرهيز از رياكاري 4) اهميت به جزئيات 5) اعتقاد به نقشتعديلكنندهي زمان 6) دوري از سياست 7) سيگار نكشيدن 8) قفل فرمان زدن به ماشين 9) ديدار سالانهي درياي شمال 10) نوشتن 11) "تو" نگفتن به مادر و پدر 12) اعتماد به كمك خدا 13) تلافي كردن خوبي و بدي ديگران 14) خوشيُمن بودن عدد چهارده
نظرات (16) | لینک ثابت |
|
|
سكوت |
|
|
|
06 فروردين 1388 ساعت 09:25 |

معصوميت .... رويا انتظار ...راز زندگي نجوا... ... ... ... و نگاه
نظرات (11) | لینک ثابت |
|
|
در پهندشت وقتها |
|
|
|
03 فروردين 1388 ساعت 00:02 |
وقتي از قراردادهاي "زمان" عبور ميكنيم و براي اقتدار ثانيهها شكلك درميآوريم، بازي دلچسبيست. مثل همين ديشب كه وقتي زمان به صفر رسيد، ناگهان يك ساعت به جلو رفتيم و به او نشان داديم كه مثل آبخوردن ميتوانيم يك ساعتاش را در تقويم خودمان حذف كنيم. يا مثل آن ساعاتِ پس از سال تحويل كه نه سال 87 بود و نه آغاز فروردين 88 اين قبول كه زمان، بي خيالِ قرار و مدارهاي ما به راهاش ادامه ميدهد، اما ما هم ميتوانيم خودمان را در اين هذلولهاي خودساخته گم كنيم و لذت ببريم. مثل گمشدن پشت بوتههاي تمشك. و تازه ميتوان به فكرهاي دور ديگري در بارهي نسبيت زمان رسيد و اين كه در سرعت نور، امكان عبور از لحظهها به دست ميآيد. و كسي چه ميداند كه يك ميليون سالِ ما در سياهجالههاي ته كيهان، چگونه زمانيست. و چه بيخيالي گُنگيست كه ما فقط زمان زيستن خود را به جا ميآوريم. و اصلا حواسمان نيست كه عمر چند ده سالهي ما كه گمان بردهايم تنها زمان موجود هستيست، در پهندشت وقتها هيچ است. همانگونه كه گذشتهها، خاطرههايي مهآلود شدند و آينده، روياييست كه گاه به هيچ تعبيري نميرسد... مثل مادربزرگهايي كه انگار هيچوقت نبودند و تنها در قصههاي كودكيمان نفس كشيدند. يا مادربزرگشدن دختركاني كه اكنون دل به عروسكهاي خود سپردهاند... شايد ما از قراردادهاي زمان عبور كنيم، اما اين زمان است كه از ما عبور كرده است و البته سال هم تحويل شده است... سال نو مبارك.
نظرات (22) | لینک ثابت |
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 9 از 24 |