|
نبض ليلا |
|
|
|
11 اسفند 1387 ساعت 01:14 |
خوبي اين روزها اين است كه اشانتيون بهار است. در جرعههاي كوچك شربت شكوفه كه سر ميكشيم و جان ميگيريم. و باراني كه به پيشواز آمده. نفسهايي كه ميتوان به دورترين حبابچههاي منتظر ريهها فرستاد و به تماشاي رقصشان نشست. ميتوان به دعوت پنجرهها هم گوش سپرد كه ديگر دوست ندارند فاصلهيي باشند ميان ما و آسمان. حتما باور ميكنيد كه همين الان، شش گنجشك كوچك به رديف ايستادهاند. درست پشت همين پنجره كه هنوز با خيسي باران كوتاه چند دقيقه پيش سرخوش است. نگاهشان ميكنم و من هم با باران و "نبض ليلا" سرخوشام. داستاني كه سه روز تمام در اتاقام نشستم و نوشتم و سرانجام در سي دقيقه نيمه شب، دچار لذت زايماناش شدم. داستان كوتاهيست كه در خيال و خاطرهام، آرام آرام شكل گرفت و ليلايي دارد كه خيلي شبيه اينگريد برگمن است و دلبستهي كازابلانكا... و يك امير و نبض ليلا. Ø مصاحبه با سايت قلم در بارهي اخلاق
نظرات (42) | لینک ثابت |
|
|
تيزي لنز افشاگر و تكتيراندازها! |
|
|
|
10 اسفند 1387 ساعت 08:59 |
چشمان يك عبور تيزي لنز افشاگر و تكتيراندازها! 1. برخلاف آن چه در حواشي سوپراستار مطرح بود كه قرار است نگاه جسور و واقعي به پشتپردهي سينماي ايران باشد، تنها فيلمي كه پس از سلام سينماي مخملباف (تا حدي) جرات ورود به چنين حوزهاي را پيدا كرد، ستاره ميشود جيراني بود. شايد به اين دليل كه ريشهي او در مطبوعات است و همچنان به رغم حرفهاي شدن در فيلمسازي، دلبستهي چنين فضاييست. او در اين فيلم توانست تا مناسبات تلخ و بيرحمانه و سودمحور و استثمارگونهاي را كه در بخش مهمي از سينماي ما جاريست، نشان دهد. او تا صندلي اول صاحبان سرمايه نيز پيش رفت و بر خلاف ساير آثار انتقادي مشابه، تهيهكنندگان سينما را نيز به تيزي لنز افشاگر خود سپرد. نتيجه نيز قابلپيشبيني بود: توقيف غيررسمي فيلم. نه توسط مراكز نظارتي و صاحب قدرت در وزارت ارشاد، بلكه توسط قدرتهاي پنهاني كه اين نگاه تلخ به مناسبات خود را تاب درنياوردند. اكنون هم بعد از اين همه سال، سواي اين كه آن را در بيخاصيتترين موقع سال نشان دادهاند، با سمباده به جانش افتاده اند تا هيچ كجايش تيز نباشد. شنيدهام كه بسياري صحنهها و گفتارها و سكانسهاي فيلم حذف شده و حتي مرگ خودخواستهي پدر (عزتالله انتظامي) را كه نتيجه بيرحميهاي همين سينما بود نيز حذف كردهاند. و البته تهيهكنندهي داستان نيز به مدد حذف و تعديل، دچار بهسازي اجباري شده. واقعا چرا سينمايي كه دوست دارد در نگاه به هر حوزهاي صاحب بيشترين ميزان آزادي و نقد باشد، در نگاه به خود تحمل سوزش يك سوزن تهگرد را هم ندارد؟! 2. الان ماههاست كه چند فيلم دسته سومي (!) به مدد قوانين اكران روي پرده ماندهاند. قرار است در سال آينده شاهد تغييراتي در نحوهي اكران باشيم و احتمالا راه دوري نميرود كه كيفيت هنري آثار را هم در اين امر دخيل كنند. ما در برابر افزايش فهم و درك و لذت هنري مردم مسئوليم. اين ما شامل همه مطبوعات و رسانهها و قانونگذارها و دولت و منتقدان و همه تماشاگرانيست كه سطح درك و فهم جديتري دارند. اين كه فيلمي در حد چارچنگولي بتواند وارد باشگاه ميليارديها شود، زنگ خطري جديست. خودمان را گول نزنيم كه اينها روغن چرخهاي بدنهاند و باعث توان قدرت مالي كليت سينما ميشوند. مطمئن باشيم كه سود اين جور فيلمها در ساخت و ساز كارهايي همين شكلي مصرف خواهد شد و متاستاز سلولهاي سرطاني هم همينگونهاند. تا كي تكرار كنيم كه ما در برابر افزايش سليقهي عامه مسئوليم و فروش ميلياردي اين جور فيلمها نشان ميدهد كه ذائقهي مردم به هلههوله عادت كرده است انگار. و تلختر اينجاست كه سازندگان اين جور آثار در مقام جدل نيز برميآيند و "پاداش خود را از مردم و در سالنهاي سينما ميگيرند!" (اين جمله را چند هزاربار شنيدهايد؟) ياد گريه اميركبير افتادم در روزي كه چند كودك از آبله مرده بودند و مردم تن به واكسيناسيون نميدادند تا جن وارد خونشان نشود. او خود را در برابر ناآگاهي مردم نيز مسئول ميدانست. 3. از كسي شنيدم كه يكي از بستگان نسبتا جوانش سكته كرده و مرده. چرا؟ چون ناگهان با جاي خالي ماشين خود در جايي كه آن را پارك كرده مواجه شده. چون ماشيني را كه با هزار قرض و قسط خريده بوده دزد برده بود و او تحمل اين شوك را نداشته. اتفاق تلخيست اما تلختر اين است كه ماشين او را دزد نبرده بود؛ جرثقيل راهنمايي و رانندگي برده بود. خيلي وقت پيش، قوه قضاييه اعلام كرد كه چنين كاري غيرقانونيست اما متاسفانه همچنان ادامه دارد (درست مثل قفل چرخهاي زردي كه چنديست شيوع پيدا كرده و توهينآميز به نظر ميرسد). اين را درك ميكنم كه آنها گاهي مجبورند براي كنترل بحران به سختگيريهاي بيشتري متوسل شوند اما بايد مراقب باشند كه اين سختگيري منجر به تحقير و شوكهاي تهديدكننده و مكافاتي نشود كه بسيار فراتر از جرم باشد. در يك فيلم سوررئال ممكن است با افزايش ترافيك، تكتيراندازاني با دستور تير هم براي كنترل ورود به حريم زوج و فرد به كار گماشته شوند! روزنامه فرهنگ آشتي، شنبه 10 اسفند ماه 1387 ، شماره 1675، صفحه آخر
نظرات (2) | لینک ثابت |
|
|
ما اين اقدام غيرانساني و فجيع را به شدت محكوم ميكنيم! |
|
|
|
08 اسفند 1387 ساعت 19:11 |
به قول بعضيها نمرديم و گولّه هم خورديم. يعني هك هم شديم. ما كه آزارمان به مورچه هم نميرسد، توسط هكر (ظاهرا معروف) كويتي هك شديم. بعيد ميدانم كه مشكل فردي با تخته خاكستري داشته باشند و احتمالا در يك سمپاشي سراسري (عجب اصطلاحي!) ما هم بهرهمند شديم. شايد هم ماجراي داستان قبلي باعث واكنشهاي ناسيوناليستي از نوع هك شده است. اين فاجعهي غيرانساني از ديروز ظهر اتفاق افتاد و با لطف و پيگيري طراح توانمند سايت (عجب صفتي!) پسورد تغييريافتهي ورود را پس گرفتيم و سايت را غيرفعال كرديم. پس ازتلاشهاي شبانهروزي و بي وقفه و در پاسخ به افكار عمومي، امروز توانستيم سايت را دوباره فعال كنيم؛ اما برخي فايلهاي شكلي نابود شده و سر و شكل تخته خاكستري تغييراتي جزئي كرده است. تلاش براي بازگشت به گذشته ادامه دارد. ما (من و طراح سايت) اين اقدام هكي را به شدت محكوم كرده و خواستار دخالت سريع پليس بينالملل هستيم. ضمن اين كه پاي برخي بيغرضان هم كه مايل به داستاننويسي من نيستند، در ميان است!...ضمنا با قاطعيت از هكرها خواهش ميكنيم كه بيخيال ما شوند و به اين همه سايت فعال و جهانشمول ديگر حمله كنند (مثلا به الدفشن كه دنبال بهانه است تا كلا بيخيال شود). ما اصلا اعصاب اين جور كارها را نداريم و جز محكوميت، هيچ كار ديگري هم بلد نيستيم. ضمنا آه ما بدجوري گريبان ظالمان را خواهد گرفت.
نظرات (26) | لینک ثابت |
|
|
بعض شما نباشن! |
|
|
|
06 اسفند 1387 ساعت 00:38 |
هواپيما تاخير داشت و كنارش خانم ميانسال و موقري با دو دختر جوان نشسته بود. از صورتشان معلوم بود كه زندگي خوبي دارند. مرد زل زده بود به چشمان عسلي و معصوم يكي از همان دوتا دختر: " اينا دخترام هستن. آتيه و عاطفه. دو ماه ديگه عروسيشونه. با دو تا برادر مهندس و آدم حسابي، بعض شما نباشن آقا!...دارم جهيزيه جور ميكنم. شمام ميرين دبي؟"... اصلا باورش نميشد كه موقع بازگشت هم آنها را ببيند. وقتي جلو رفت و سلام كرد، آنها هم خوشحال شدند. پشت سر هم ايستادند تا شماره صندليشان كنار هم باشد. اين جوري در طول پرواز كمتر خسته مي شدند. هر دو دختر روي صندلي خوابشان برده بود و مرد صورتاش را به پنجره چسبانده بود تا ابرها را تماشا كند: "... بايد جهيزيه آبرومند باشه. گفتم كه اونا آدم حسابياند، بعض شما نباشن. عربها واسه دختر، پول ميليوني ميدن... و دادن. يه كمش ميره واسه ماما و بقيهشم ميشه آبروشون تو خونهي شوهر. الان خيليها چشمشون به اسباب و اثاث دختره. خداييش شما خودت اين جور نيستي؟" Ø در پاسخ به دعوت دوست داستاننويسام، علي
نظرات (26) | لینک ثابت |
|
|
يك نامهي كاهي |
|
|
|
04 اسفند 1387 ساعت 08:29 |
1. درست یک هفته بود که همه چیز تمام شده بود. خیلی وقت بود که دلاش برای چنین لحظهای لک زده بود. کلی هم بابتش پول داده بود. نزدیک سه سال بود که زورگوییهای او و خانوادهاش را تحمل کرده بود. آن قدر چشمتنگ بودند که برای رضایت، به صد سکه تمام بهار مهریه که نوش جانشان شد بسنده نکردند. مثل باجگیرهای کوچه خسرو پامنار، جهیزیهاش را هم صاحب شدند. که بلاخره آقای شلاق به دست راضی به طلاق شود. اما راحت شد. و اصلا مهم نبود که جز دو سه بخیهای که روی زیبایی صورتش حک شده بود و چهار سال زجر و تحقیر، چیزی نداشت. و البته یک لیسانس مامایی که شش ساله گرفته بود و چند میلیون ارثیه مادری که از شر مرد در امان مانده بود. یک عکس رنگ و رو رفته هم از پدرش داشت که هیچ وقت ندیدش. مردی که یک ماهه مادرش را صیغه کرد و شکماش را جلو آورد و خودش گم و گور شد و رفت. یک نامه کهنه و کاهی و هزار تا خورده هم داشت. از مجید؛ که دوستش داشت و زشت بود. و هر کار کرد نتوانست دختر خوشگل محل را راضی کند که پشت موتور هوندایش بنشیند و زنش شود. این آخرین نامهاش بود که نوشت و رفت. بعدها شنید که در دبی مشغول شده و دیگری خبری از او نشد. خودش هم نمی دانست که چند بار این نامه را خوانده است. حالا یک هفته بود که همه چیز تمام شده بود. و گریههایش را هم کرده بود. اشکهایی که معلوم نبود برای چه سرریز میشوند. بی قاعده. حالا در زیرزمین یک پیرزن مردنی اتاقی گرفته بود. بیاجاره. فقط با پول پیش. دیگر نمیخواست از کسی کتک بخورد. از هیچ کس. 2. درست یک هفته بود که همه چیز تمام شده بود. هر کار کرد که بماند، نماند و رفت. تنها عشق زندگیاش رفته بود و حالا تنهاترین مرد دنیا بود. خیلی تحقیر شده بود. شش ماهی که بیکار شد و خانهنشین، زنش مدام توی سرش میزد. کسی که به خاطرش جلوی همه ایستاده بود. همه کسانی که میگفتند یک محله حرف پشت سر "دختره" است. از وقتی معلوم شد که نمیتواند زنش را حامله کند، ورق برگشت. زنش بیتاب بود و خودش به قرص اعصاب افتاد. حتی یک بار هم عقیمیاش را بلند بلند داد زد تا همسایهها هم بفهمند با چه مرد بیخاصیتی زندگی میکند. زنش را دوست داشت و خجالت كشيد و چند روزي آفتابي نشد. تا آن روز که نامه کاهی هزار تاخورده مجید را پيدا كرد. کلی قرص بالا انداخت. اما نمرد و شلنگ انداختند توی دل و رودهاش. که زنده بماند و زجر بکشد و طلاق گرفتن زناش را هم ببيند. حالا دیگر از مادر پیرش هم بیزار بود. و از پدر دو بار سکته کردهاش که به زخم بستر هم افتاده بود، بعد از عمری زن صیغه کردن. ديگر نميخواست از كسي حرف بشنود. از هيچ كس.
نظرات (14) | لینک ثابت |
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 9 از 29 |