|
آنفلوآنزايي نشويد! |
|
|
|
12 بهمن 1387 ساعت 08:59 |
يادداشت آنفلوآنزايي نشويد! 1. از امروز، ده روز سرخوشي ما سينماييها آغاز ميشود. در سرشارترين قرنطينه دنيا. يك جور اعتكاف هنري. از صبح تا شب فيلم ديدن و شب با چشمهاي پفكرده و خسته و با ذوقي همچنان پرتوان يادداشت نوشتن. كشفها، حرفها و جدلها. ديدار آدمهاي سالي يكبار، وانمودكردنها و قولوقرارهايي كه قطعا پس از پايان جشنواره فراموش ميشوند. از همه دنيا بريدن و دل به دنيايي سپردن كه پر از دنياهاي صد دقيقهاي است. شنيدم امسال خيليها شب تا صبح براي بليط جشنواره در صف ايستادهاند و دعوایشان هم شده و حتي به شيشه شكستن هم رسيده (رسيده؟!). خب اين خبرها خوشحالكنندهاند و چه بسا اگر كار به كتككاري و كلانتري هم ميرسيد كه چه بهتر. خب آدم چند ساعت مانده به سال تحويل سينماي ايران، طبعا اين قدر خوش بين هست كه آن روي سكه را ببيند و اين صفها و دعواها را نشانهاي از بازگشت شوري قديمي بداند. اين روي سكه را هم بعدا ببينيم كه خب به نظر ميرسد امكان نظم بيشتري مقدور بود. اما قبول بفرمائيد كه بليت آسان به دست آمده (مثلا از راه اينترنت) مزه آن بليت را نميدهد كه بابتش چشمي كبود شده باشد و ملاجي ترك برداشته باشد! 2. يعني واقعا امسال، جشنواره كنجكاوي برانگيزتر است يا من بيش از حد ذوق زدهام؟! انگار فيلمهاي مطرح بيشترند و اميد به كشف و تحسين فيلمهاي كمنام (و نه گمنام) نيز وجود دارد. اینها به دليل رشد رسانههاي مكتوب و ديجيتال نيست و اطلاعرساني طولانيمدت پيشدرآمدي؟ من از حالا تپش قلب گرفتهام كه نكند دچار اين اپيدمي ويروسهاي عجيب و غريب شوم و اين همه كنجكاوي را در بستر بگذرانم و مثلا فيلم تازه استاد بيضايي را نبينم؛ بعد از اين همه سال انتظار او و ما. حتي براي بيپولي هم به دليل خوب بودن بوتيك، همين ترس را دارم. يا شبانه روز و پستچي سه بار در نميزند و زادبوم و درباره الي و سوپراستار و حيران و صداها و هفت و پنج دقيقه و هر شب تنهايي و اشكان، انگشتر متبرك و... يا مثلا شما آنفلوانزايي شويد و فيلم استادانه واروژ كريم مسيحي را نبينيد. شما را ميگويم. خودم كه اين فيلم را ديدهام و به نظرم فوقالعاده است. سنجيدگي «پرده آخر» به نظرم ميليمتريتر بود اما «ترديد» گرماي بيشتري دارد. درگيركنندهتر است و حتي امروزيتر. اگر اهل لذت بردن از چگونه گفتن و سر و شكل آثار هستيد، ترديد را از دست ندهيد. وقتي شنيدم كه واروژ كريم مسيحي قصد كنار گذاشتن فيلمسازي را براي هميشه دارد (آن هم درست چند دقيقه بعد از تماشاي تك نفره ترديد) حس مايوس كنندهاي به سراغم آمد. احتمالا ناشي از خستگي است و اين همه اهميت به جزئيات در سينماي ايران. حتما واكنش مخاطبان و منتقدان به فيلم ميتواند نيروي تازهاي در او خلق كند. 3. سينما ميتواند مثل باتلاق عمل كند. اگر حساسيت فيلمساز در برابر فيلمهاي خودش كم شود، آرام آرام و بيآنكه حتي خودش بفهمد، پائينتر ميرود. بعضيها اصلا نميتوانند فيلم خوب بسازند؛ اما آنها كه توانستهاند فيلم قابل تامل بسازند (حتي يك فيلم) و بعد كمكم در حدي فرو رفتند كه آن خاطره هم فراموش شد، چرا دچار چنين فرجامي شدهاند؟! مثلا كسي كه سالها پيش توانست «خانه خلوت» بسازد، اكنون كجاست و چه ميسازد؟!...اینها را گفتم تا نگراني عميق و دوستانه خودم را درباره محمدعلي سجادي بگويم. كسي كه باسواد است و سينما بلد و در نيمه نخست فيلمسازياش، آثار قابل تامل و شايسته وجود دارد. اما چند سالي است كه شتابزده ميسازد و انگار حواسش به خودش نيست (درست مثل عليرضا داودنژاد). محض نمونه همين «مخمصه» كه روي پرده است و خب فيلم بدي است و بدتر اينكه سجادي در مقام تحسين و دفاع از آن برآمده است. او فيلمسازي است كه ميتواني منتظر يك فيلم درجه يك از او باشي اما مدام دارد دست خالي برميگرداندمان. زيادي حرفهاي شده و زيادي كار سفارشي قبول ميكند. قدر خودش را نميداند. شايد لازم باشد كمي صبر كند، وسواس به خرج دهد و به تماشاي خودش بنشيند. فيلمنامه ننويسد و تدوين نكند. يك فيلمنامه درست و حسابي را انتخاب كند - كه احيانا پليسي و جنايي هم نباشد- و فقط كارگرداني كند. آن هم با حوصله. كار را هم به تيغ تدوين آدمي ديگر بسپارد. ميدانم كه منتقد بهتر است به فيلمساز نگويد چه كند و چه نكند و فقط به نقد اثر بنشيند. اما اگر منتقد دوست فيلمساز بود چه؟ و نگرانش بود چه؟ و سينما مثل باتلاق بود چه؟! روزنامه فرهنگ اشتي، شنبه 12بهمن87، شماره 1656 ، ضميمه جشنواره فيلم فجر، صفحه 4
نظرات | لینک ثابت |
|
|
اين ده روز و سينما... و سلامت |
|
|
|
12 بهمن 1387 ساعت 08:27 |
هنر ، رسانه و سلامت اين ده روز و سينما... و سلامت جشنواره فيلم فجر آغاز شده است و چونان گذشته قرار است همهي فيلمهاي سال آينده را يكجا و زودتر ببينيم (كم و بيش). خيليها كه در طول سال كمحوصلهاند، در اين روزها حاضرند در صف بايستند و روزي چند فيلم ببينند و بازار حرف و بحث هم داغ است. همچنين در سينماي مطبوعات و سينماي دستاندركاران سينما نيز، تنها امكان سالانهي كنار هم نشستن اين همه آدم سينمايي فراهم است. جاي سلامت در اين جشن شور و سينما كجاست؟ و چرا دستاندركاران سلامت از اين امكان كمشبيه حضور فعالان هنر بهره نميبرند؟ وقتي بانكهاي خصوصي و توليدكنندگان قهوه ميتوانند از چنين امكاني براي معرفي خود بهره ببرند، چرا "سلامت"انديشان به فكر تعامل و كنش در اين روزها نيستند؟! از جشنواره فيلم و سلامت كه خبري نيست، لااقل در جشنواره سراسري حضور فعال داشته باشيم. نظام پزشكي در سال گذشته حركت كوچكي كرد كه چندان ديده نشد و اثري هم نداشت. وزرارت بهداشت هم به عنوان مهمترين متولي سلامت، رويكرد فعالي به حوزهي سينما ندارد. لااقل در حد انتخاب برگزيدههايي در جشنواره فيلم فجر و اهداي پاداشهايي كه توان انگيزهسازي داشته باشد. اصلا چرا هفتهنامه سلامت خودمان آستين بالا نزد؟ طبعا وقتي تهيهكنندگان و كارگردانان ببينند كه به فيلمهايشان از اين منظر بها داده ميشود، آنها نيز مشتاق خواهند شد؛ كما اين كه نيروي انتظامي توانست چنين كند. در روي ديگر اين سكه ميتوان در برابر آثار ضدسلامت واكنش نشان داد و برخي كجفهميها را در اين زمينه اصلاح كرد (گاهي با حذف يك جمله يا يك نما). طبعا وقتي ديگران ببينند كه اين حوزه كس و كاري دارد و اهل كنش و واكنش در اين زمينهاند، آنها هم حواس هنري و رسانهاي خود را بيشتر جمع ميكنند. نه مثل الان كه ديوار سلامت در سينما و تلويزيون، از همه كوتاهتر است و دانشجوي پزشكي را به گارسوني رستوران نيز گماشتند! حواس ما و شما هم به سلامت خودمان باشد؛ كه قرار است در اين ده روز مدام فيلم ببينيم و در سينما باشيم. يادمان باشد كه چشمها در برابر تماشاي طولاني مدت خسته و خشك ميشوند و سواي امكان آسيب به چشم، باعث عوارض عصبي نيز ميشوند. به نفع بيناييمان انتخابگر باشيم و قرار نيست هر آن چه در برنامهها بود ببينيم. به چشمها استراحت بدهيم و ميزان كافي خواب در شبانهروز هم لحاظ كنيم. اشكال ديگر در بينظميهاي غذاييست و اين فستفودهاي لعنتي كه محض شكمپركني ميخوريم و دوان دوان به سوي فيلم بعدي!...يادمان باشد كه اين جشن ده روزه را با تنهاي خسته و بيمار به پايان نرسانيم و اين تراكم به معناي بينظمي نيست. نظمدهي جديد و متفاوتي لازم دارد و... البته سلامت بر سينما ارجح است!
هفتهنامه سلامت، شماره 206، 12 بهمن 1387، صفحه 30
نظرات | لینک ثابت |
|
|
دچار خلسهي نور و تصوير |
|
|
|
12 بهمن 1387 ساعت 08:20 |
جشنواره فيلم فجر آغاز شد. اسمش را گذاشتهام اعتكاف هنري. شور غريبي دارد. از صبح تا شب فيلم ديدن و نوشتن و چشمهاي پفكرده و به خلسهي نور و تصوير دچار شدن. هميشه برايم مهم بوده و با همه اتمام حجت كردهام كه تا ده روز، من در يك غار تاريك در يك كوه دور چلهنشينم. اگر قول بدهيد كه هو نيندازيد كه فلاني ديوانه است، يك اعتراف تقديم كنم. در رشته پزشكي و پس از چند سال اول براي ورود به دورهي كارورزي (انترني) بايد در آزمون پرهانترني شركت كنيم. كه سالي دوبار در اواخر بهمن و شهريور برگزار ميشود. وروديهاي 69 كه ما بوديم به آزمون بهمن رسيديم كه خب با جشنواره تداخل داشت. دلم نيامد جشنواره را رها كنم و يك ترم مرخصي گرفتم!...به همين راحتي. نميدانم برنامهي فيلمها و وقت آزادم چگونه خواهد بود. شايد بتوانم آپ كنم و شايد هم نه. اما قطعا خواندنيها را نميتوانم تا ده روز ديگر تازه كنم. قرار است هر روز در فرهنگآشتي در باره جشنواره بنويسم كه ميگذارم در همين پنجرهي سمت راست. همچنين ميكوشم يادداشتهايي نزديك به نقد براي ماهنامه فيلم بنويسم و اميدوارم بشود و در شمارهي اسفند منتشر شوند. شمارهي ويژه جشنواره مجله فيلم هم در آمد. كه مثل هميشه پربار و خواندني و مرجع است. راستش نميدانم چگونه ميتوان جشنواره را بدون شمارهي جشنواره مجله فيلم گذراند؟ در صفحه 23 اين شمارهي 200 صفحهاي، يادداشتي در بارهي ترديد واروژ كريم مسيحي نوشتهام. فيلم فوقالعادهايست و آن را در يك نمايش خصوصي تكنفره ديدم و تا چند روز در ذهنم بود. تضمين ميدهم كه از فيلم خوشتان خواهد آمد.
نظرات (15) | لینک ثابت |
|
|
دو سالگي/271 |
|
|
|
08 بهمن 1387 ساعت 07:38 |
برخي روزها براي خود آدم خيلي مهمتر است تا ديگران. هيچ وقت تا به حال نتوانستهام نوشتههاي ديگران را در سالگشت وبلاگنويسيشان حس كنم. گاهي چشمانام گرد هم شده كه برخي براي تولد وبلاگشان بيشتر از تولد خودشان مايه ميگذارند. واقعا چرا؟ اين اتاقهاي خصوصي كه در بهترين حالت، پنجرهي كوچكي براي گفتن و شنيدناند چه ذوقي با خود دارند كه برايشان شمع روشن ميكنيم و فوت و دست و از اين كارها. گيرم كه به آن اعتراف نكنيم. چه كسي باورش ميشود كه مثلا خانم ابتكار كه روزگاري معاون رئيسجمهور بود، در چنين روزي "كودك" شود و عكس كيك ميوهاي بگذارد و به خوانندگاناش تعارف كند؟! ...به خدا يادم رفته بود. و ناگهان يادم افتاد كه امروز هفتم بهمن است و تخته خاكستريام دو ساله شده است. در حال رانندگي يادم افتاد و كم مانده بود مثل فيلمهاي اكشن، در همان حال ترمز كنم و صداي كشيده شدن ترمز و گرومب!.. خب كه چي واقعا؟ چرا آدم ذوق ميكند و غصه ميخورد كه اگر ديشب يادم بود، چيزكي مينوشتم. نه! نمينوشتم. حالم خوش نبود. الان سرحالترم و حوصلهي سر زدن به گذشته را دارم. اولين نوشتهام را در ساعت 15 و 6دقيقه شنبه، هفتم بهمن 1385 نوشتم. به اسم پيشنوشته:" این نوشته را با نام خدا آغاز میکنم. در حکم پیش نوشته. وقتی همه چیز درست شد، نوشته را آغاز می کنم." درست شبيه صدا كردن در كوهستاني بزرگ بود و البته تا آن اندازه خلوت كه فقط خودت هستي. اولين كامنت را در ساعت 23 و33 دقيقه دشت كردم. از كسي كه نميشناختماش (و به اسم گمنام) و برايم نوشته بود: مباركه!...با فضاي وبلاگستان ناآشنا بودم و تعجب كردم كه چرا گمنام؟...و چرا پنهان ماندن؟ مگر تبريك حرف بديست؟! و راستش كنجكاو شدم كه چه كسي ميتواند باشد. هر چند به مرور آموختم كه اينجا قوانين و آداب و آدمهاي خاص خودش را دارد. و با خودم قرار گذاشتم كه كنجكاوي ممنوع!...گمان ميكردم كه زود خسته شوم و روحيهام با دنياي مجازي جور در نيايد. اما برعكس شد و روز به روز برايم جديتر شد. تا الان كه شد 271 نوشته. الان كه ميبينمشان، به يك عمر شبيهاند و در پشت هر نوشته، صد نانوشته است و خاطرهها و روزها و دو سال مهم زندگيام. ميدانم كه همهي بلاگرها چنيناند...و البته كوشيدم تا دفتر خاطرات ننويسم و تخته خاكستري، حرفي براي گفتن داشته باشد و شوقي براي شنيدن... كسي چه ميداند، شايد مجالي در تقدير فراهم شد كه سه سالگي خاكستري تختهام را هم ببينم و بنويسم.
نظرات (56) | لینک ثابت |
|
|
سايه هاي روبرو |
|
|
|
05 بهمن 1387 ساعت 09:55 |
امشب خيلي اتفاقي به فيلمنامهي آخرين فيلم كوتاهام برخوردم. سايههاي روبرو. چند سال پيش ساخته شد و البته تا فيلم شدن، خيلي فرق كرد. به اجبار. داستان زوج جوان عاشقيست كه تصميم گرفتهاند تا از هم جدا شوند. اسم زن سايه است. به پيشنهاد دوست مشتركشان عازم سفري ميشوند تا آخرين روز با هم بودن را در كنار دريا تجربه كنند... و گناهاني كه در اين سفر هر دو به آن اعتراف ميكنند. گناهاني مهيب. اما قطعيتي بر گناهكار بودن آنها نيست. در فصلي از اين فيلمنامه و در آغاز سفر، چنين ميگذرد: ماشين راه ميافتد. سايه، آفتابگير جلوي خود را پايين ميآورد و در آينهاش نگاه ميكند. آرايش ميكند. مرد: هنوز هم فكر ميكني زيبايي زنها مهمترين امتيازشونه خانم دكتر؟ سايه: پشت نقاب شما مردها پر از زنهاي زيباست. پر از گناه كرده و نكرده... مرد: پس تو چرا دوست داري از اين گناه عقب نيفتي؟...اگه زيباييتون... سايه: خدا بندههاي گناهكارش رو بيشتر دوست داره، نگرانشونه!
نظرات (20) | لینک ثابت |
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 9 از 26 |