چشمان يك عبور
ساكنان بولوار دلهاي شكسته
1
شايد خبر داريد كه مجلسي كوچك و صميمي براي بزرگداشت پرويز دوايي برپا شد و بهانهاش كتاب تازهاش بود (و نه كتاب آخرش!) اين را احمدرضا احمدي يادآوري كرد كه دوايي تا وقتي زنده است، عنوان آخرين براي كارهاي تازهاش زيبا نيست. دوايي را قديميها به دليل نوع نگاه و نوشتار و نوستالژي و عيانسازي كودكانهي احساساتاش دوست دارند؛ و البته برخي جوانها. اين جور كارها خوب است و حتما لازم نيست كه كسي تا همسايگي مرگ فرتوت شود و چه بسا ساكن ديار باقي تا يادمان به نكوداشت و ياد او بيفتد. و اصلا چرا بايد پير و پيشكسوت شده باشد (الزاما)؟
2
قرار بود تا حد محترم صميمت، جلسهاي به نقل و ياد برقرار باشد و كمتر كسي در بارهي ويژگيهاي ادبي و هنري آثار او سخن بگويد (چرا نگويد؟). شايد براي همين بود كه اجرا را نيز به منتقدي نامآشنا و معتبر سپرده بودند. جهانبخش نورايي و ملكمنصور اقصي را جنتلمنهاي نقد فيلم ميدانم.
3
بيان خاص و ناچار جمشيد ارجمند، بيش از آن كه عوارض به جاماندهي يك بيماري سخت باشد، ساختارآفرين شده بود. ياد كليپهايي افتادم كه با نماهاي كوتاه و تدوين ديناميك، ضربآهنگ دلپذيري خلق ميكنند. منقطع و كوتاه و گاهي بريده سخن ميگفت، اما خوب گفت و انگار براي سخنرانياش فيلمنامه نوشته بود؛ مثلا نامه دوايي كه در جيب پالتواش جامانده بود و بقيه ي ماجرا!
4
بهترين گويندهي آن شب احمدرضا احمدي بود كه شاعر است و اهل سخن. برخلاف اين كه شنيدهام جزّ هر ناشر و فيلمساز و كسي را كه با او كار دارد، درميآورد؛ به هواي دوايي سرخوش بود و ظنز معركهاش گل انداخته بود و خاطرهساز شد. فقط نفهميدم چرا نشر نامههاي خواندني دوايي را به ورثهاش سپرده و احيانا چرا خودش اين كار را نميكند؟!
5
قرار بود مسعود كيميايي هم بيايد كه پيغام فرستاده بود دچار افت فشار شده و دستخطي به رفيق خود سپرده بود تا بخواند. البته ايشان علت نيامدن او را فشار 19 عنوان كرد و راستش متعجب شدم كه چرا كيميايي، فشار 19 را پايين اعلام كرده بود؟!...جواد طوسي كه آدم نازنين و محترميست، پس از شكوايهي هميشگياش از نبود رفاقت، به نكتهي جالب و ريزبينانه و قابل بحثي در نوشتههاي دوايي اشاره كرد:"اخلاقگرايي" و البته پس از حرفهاي خودش، نوشتهي كوتاه كيميايي را خواند كه آشفته بود و صرفا تعارف
6
شايد طبيعي باشد كه بيش از همه منتظر حرفهاي گلمكاني بودم و شايد اگر آخرين نفر نبود، آن روز كمحوصلهتر از آن بودم كه بتوانم تا آخر مجلس بنشينم. او قاطعانه اعلام كرد كه تاثيرگذارترين كس زندگياش پرويز دوايي بوده و با شناختي كه از گلمكاني دارم، كسي نيست كه بي جهت و صرفا در حالات احساسي، نظراتي تا اين حد مهم بدهد. البته وقتي دخترش غزل، کلاس اول دبستان را با ديكتههاي پدر از كتاب "باغ" پرويز دوايي به ياد ميآورد، تاثيري تا اين حد شگرف هم دور از انتظار نيست. شايد بتوان شبيهترين نويسنده معاصر را به دوايي، گلمكاني دانست. خيليها گفتند كه دوايي در سينماي ايران تاثيرگذار بوده (و ممكن است نتوانيم ثابت كنيم كه همچنان هست) اما هوشنگ گلمكاني در دو كرسي، يكي سردبيري ماهنامه فيلم و ديگري به عنوان يك نويسنده و منتقد صاحب اسلوب، بيش از دو دهه و نيم است كه بر سينماي ايران و به ويژه رشد جريان نقدنويسي تاثيرگذار است. بسياري از منتقدان صاحبنام شده كنوني، تحت تاثير مجله فيلم و نوشتههاي گلمكاني بوده و هستند. اين يك سليقهي شخصيست و اميدوارم كسي هوس پاسخنويسي به سرش نزند، اما من نوشتهها و نقدهاي گلمكاني را بيش از آثار دوايي ميپسندم و البته او هم يكي از ساكنان قديمي بولوار دلهاي شكسته است. مثلا كافيست كه يكي از خوابهايش را كه احيانا در مشهد يا گرگان ميگذرد بنويسد. شايد من دارم بدجنسي (و در واقع خوشجنسي) ميكنم كه به بهانهي دوايي، در بارهي هوشنگ گلمكاني مينويسم، اما او سزاوار يك نكوداشت تمام عيار است و حتما كه لازم نيست هفتاد ساله شود...
روزنامه فرهنگ آشتي،شنبه 7 دي 87، شماره 1629(دوره جديد)، صفحه آخر