|
در انتهای آینه |
|
|
|
11 آبان 1387 ساعت 08:18 |
در انتهای خورشید آرامش و تاریکیست و یک مشت آینهی شکسته که هیچ ربطی به آغاز خلقت ندارند و فقط آینهاند در کنار آفتاب و تاریکی *نمايشدرماني، آرامش و لذت
نظرات (24) | لینک ثابت |
|
|
شكار |
|
|
|
07 آبان 1387 ساعت 08:33 |
قد و قامت بلندي داشت و مرد خوشاخلاقي بود. كار خيليها را راه انداخته بود. خوش لباس بود و معمولا لباسهايش با هم جور بودند. عاشق طبيعت بود و رود و جنگل و كوه و... البته شكار. از بچگي كه داستانهاي تنتن را ميخواند، آرزوي شكار شير و پلنگ و گوزن و بز كوهي و خرگوش داشت و هنوز هم در چهل و چند سالگي، همين فكرها را ميكرد. آن روز پيراهن آبي آسمانياش را پوشيده بود و همان شلوار كتان سورمهاي و كتي را كه دوست داشت. بلاخره براي آرزوي كودكياش كاري كرده بود. يك تفنگ شكاري بلغاري گرفته بود چهار ميليون تومان؛ با يك جهتياب مجهز پنجاههزار توماني و يك دوربين شكاري آلماني كه بابتش دويستهزار تومان داده بود. شور و شنگي كودك دروناش را ميديد و شكارهايي را كه داشت كباب ميكرد. آن روز حسابي سر كيف بود و آمد كنار پنجره، كتاش را درآورد و انداخت پشت صندلي و دوربين شكارياش را از كيسهاش درآورد. ميخواست امتحان كند و ببيند واقعا ميشود آن دورترها را خوب ديد. مثل بچهها داشت ذوق ميكرد و باورش نمي شد كه از اينجا دارد كلهي برج ميلاد را ميبيند، آن هم با اين همه جزئيات. شيطنتاش بيشتر شده بود و حالا به پنجرههايي فكر ميكرد كه پردهشان كنار بود. ميدانست كار خوبي نيست اما فضولياش بد جور گل كرده بود. دوربين را چرخاند روي خانههاي مردم و چند نفري را ورانداز كرد تا رسيد به خانهاي كه پنجرههاي سرخ داشت. مرد و زني در حال مشاجره بودند. مردي با قد و قامت بلند و خوشپوش كه لباسهايش با هم جور بودند. يك كت فيروزهاي به تن داشت و عصباني. ناگهان كمربند چرمي سگگدارش را كشيد و زن را زير باد كتك گرفت. زن از كنار پنجره گريخت و به اتاق خواب پناه برد و مرد هم مثل حيوانات وحشي به دنبالش... آنها ديگر ديده نمي شدند. مرد دوربيناش را پايين آورد و ضربان تندشدهي قلباش را ميشنيد. احساس گناه ميكرد و دوربين را در كيسه گذاشت. كت فيروزهاياش را از صندلي برداشت و پوشيد و رفت. *سه زن و رابطههاي فراموش شده * دعوتی برای نقد تخته خاکستری * گفت و گو با بولتن جشنواره رويش
نظرات (41) | لینک ثابت |
|
|
سيگار و سرخي و سوز |
|
|
|
05 آبان 1387 ساعت 09:51 |
|
دو سال شد که سیگار را برای همیشه کنار گذاشتم. سال پيش مفصل نوشتم و بیشتر حسرتنامه شد. یک روانپزشک برایم گفت که تا هشت سال امکان بازگشت هست و من هنوز شش سال دیگر در معرض وسوسهام. این روزها کمتر دلم میخواهد... اما از شما پنهان نباشد که گاهی میخواهد. چند روز پیش بود که عکسام را در آلبوم دیدم، رو به دریا و سیگاری در دست. هنوز طعم رخوت دلچسبی را به یاد دارم که دود سیگار را در دورترین حجرههای ریههایم جا میدادم. یکبار سیگار جانم را نجات داد و فقط دوستان نزدیک میدانند چگونه. بدشانس بودم (یا شاید هم خوش شانس) که بدنم بیش از ده پانزده سال طاقت نیاورد و مجبورم کرد میان سیگار و مرگ، یکی را انتخاب کنم. بعضیها میکشند و تا صد سال هم میمانند و آن موقع مردن خیلی توی ذوق نمیزند. مثل همین پل نیومن خان که تا خیلی سال ماند و وقتی از سیگار مرد که اگر سیگاری هم نبود، به دلیل دیگری میمرد. تلخ اینجاست که تازه پانزده سال بعد از ترک سیگار، میزان خطر افزایش یافته سرطان ریه به دلیل سیگار، به اندازه جمعیت عادی بازمیگردد. موضوع البته فقط مرگ نیست. بدزیستی به علت بیماریهای انسدادی ریه تلختر است... و تنگینفس و سرفه و برونشیت مزمن و هزار مرض جورواجور دیگر. موقعیت کسانی که لذت و عوارض سیگار را توامان تجربه کردهاند خیلی سخت است. گاهی با حسرت در باره لحظات خوب سیگار میگویند و گاه با وحشت، به درد و رنجهای ناشی از سیگار میاندیشند. الان بیش تر دوست دارم که یک نفر کمتر سیگار بکشد. دوست دارم برایشان بگویم که این همه عوارضی که میگویند دارد، راست است... و شما هم مستثنا نیستی. این توهم خوشبینانه همهی سیگاریهاست که من یکی جان سالم به در میبرم. یادم هست دلمان خوش بود که ما به طول زندگی فکر نمیکنیم و به عرض آن فکر میکنیم و به همین دلیل به عوارض سیگار فکر نمیکنیم. در حالی که اتفاقا سیگار وقتی به عارضه بیفتد، عرض زندگی را به گند میکشد. شاید این نگرانیام در باره کسانی که میشناسمشان و سیگار میکشند، نوعی واکنش دفاعی روانی ناشی از عدم امکان تجربه سیگار باشد؛ اما هرچه که هست، به روزگار کودکیام بازگشتهام که دوست داشتم سیگارهای روشن را از دست سیگاریها بگیرم و خاموش کنم... و خواهش کنم که لطفا به این خواهش تکراری به دیده هجو و طنز نگاه نکنید؛ همانی که خیلی جاها نوشتهاند:" لطفا سیگار نكشيد؛ حتي یک نخ !"
نظرات (28) | لینک ثابت |
|
|
نقد فيلم: حقيقت گمشده (محمد احمدي) |
|
|
|
02 آبان 1387 ساعت 06:01 |
گم شدن در محلهي شعر و زباله  بي آن كه قصد تحقيري در بين باشد، حقيقت گمشده مي تواند نمونه موردي خوبي براي آسيب شناسي روش ها و عوارض مفهوم سازي و نماد سازي و فلسفه سازي و.... "فيلم كوتاه" به شمار آيد. مهم نيست كه زمان فيلم صد دقيقه است، مهم اين است كه همه ي فرمول هاي كليشه شده اكثر فيلم كوتاه ها را به كار بسته است. حتي مي توان با واژه سازي طعنه آميزي از " ژانر فيلم كوتاه " سخن گفت. اكتفا به يك ايده متفاوت و پرمعنا يا پايان غيرمنتظره و البته باز هم پرمعنا، گريبان بسياري از سازندگان فيلم كوتاه را مي گيرد. بيش ترشان پيش از ساخت، مطمئن اند كه با فيلم شان باعث شگفتي خواهند شد و استقبال جهاني در راه است. به طرز مشهودي نيز در پي گفتن حرف هاي مهم هستند و همه شان هم شيفته برش هاي كوتاه آلتمن!... البته معدودي از آن ها، راه تفاوت و ساختار آفريني متفاوت را به درستي مي يابند و فيلم هاي نوآورانه اي عرضه مي كنند. اما بقيه در همان قالب ها و تصورات، محدود مي مانند و در ساخت فيلم بلند هم به همان شيوه پيش مي روند. يا فيلم كوتاه شان را طولاني تر مي كنند و يا چند فيلم كوتاه را در ظرف يك فيلم مي ريزند. خيلي دل بسته كيارستمي اند و به اشتباه گمان مي برند كه ضربآهنگ كند و پلان طولاني و صبوري بر بخش هاي غيرنمايشي زندگي الزاما فضيلت ساز است. برخي نيز به مخملباف و نگاه استعاري و نمادين و فلسفي او نظر دارند. با نگاه به اين نكته كه محمد احمدي عضو خانه مخملباف بوده و فيلمي قبلي اش شاعر زباله ها هم نوشته محسن مخملباف است. در واقع مي توان از چند زاويه به اين فيلم و كارگردان آن نگاه كرد و باز به همين نتيجه رسيد. هنوز موفق به تماشاي آثار برون مرزي مخملباف نشده ام اما آخرين كار نمايش داده شده او در ايران ( سكوت ) نمونه افراطي چنين معظلي بود: مهم گويي و فلسفه بافي و استعاره پردازي و در نهايت انباشتگي فيلم از حيث تماتيك. در اين فيلم نيز از همان ابتدا و با انتخاب نام تفسيري/تحليلي " حقيقت گمشده"، همان رويه پي گرفته شده است؛ تا پايان فيلم كه مي كوشد تا آخرين حد آبرو نگه دار براي پايان خوش پيش رود، با اين تفاوت كه از تجربه و توانمندي مخملباف در اجرا و بازي ها خبري نيست. شاعر زباله در محدوده موضوع شاعرانه خود باقي مانده بود و در عين حال به پنجره هاي ديگر داستان هم سرك مي كشيد ( كاري نزديك به نون و گلدون ) اما اين جا جز دو ايده ي بد اجرا شده، چيزي در چنته اثر نيست. يكي اعتراض كسي كه از دنيا بريده و حالا از نجات دهنده خود شاكي ست. ديگري هم در پايان فيلم كه مي فهميم ايثارگر اصلي زن است و اوست كه باعث نجات شده. عجيب اين كه همين دو ايده هم در نيامده است و دليلش نبود ظرف زماني و روايي لازم است. در واقع سه داستان در كنار هم گذاشته شده و گمان برده شده كه مسير مشترك آن ها به پيدايي حقيقت گمشده ( ايثار؟ ايمان؟ آرامش؟ اعتماد؟ ....؟ ) مي رسد. دم دست ترين راه براي كنار هم گذاشتن داستان ها و آدم ها هم در اين سال ها، الگوبرداري ناقص از برش هاي كوتاه شده است. ضعف ها و خلاء هاي داستاني را هم با عنصر تصادف پر مي كنند (احيانا با توجيه تقديرگرايي).شروع فيلم به رغم تقليدي بودنش، درگيركننده است. تصاوير سرپايين كه بر فراز ماشين هاي در حال حركت جابه جا مي شوند و بدون كات، از ماشيني به ماشين ديگر مي رسند. خوشبختانه اجراي بدي ندارد و حواس مان از مفهوم مورد نظر سازنده پرت مي شود. تا مي رسيم به ماشين آقاي كيا (حميد فرخ نژاد) كه با همسرش در حال بحث است و دو فرزندش در عقب ماشين نشسته اند و مشغول دعوا و مشاجره...نحوه تقطيع و در هم رفتن ديالوگ ها و جيغ و قال بچه ها و استرسي كه در نوع بيان فرخ نژاد هست، در پي ايجاد ديناميسم و نا امني ست و به سمت نمايش تصادف پيش مي رود (با گرته برداري از اجراي موثر تصادف در مسافران) منتها يك اشكال عمده دارد كه در بقيه فيلم هم جاري ست: "تصنع"؛ به ويژه در بازي ها و حركت ها. نگاه كنيم به جر و بحث و زد و خورد مصنوعي بچه ها در عقب ماشين و بازي كسي كه نقش همسر كيا را بازي مي كند و بي جهت مي كوشند تا بحث دكترا گرفتن زن را داغ جلوه دهند. فرخ نژاد هم با بازي عصبي هميشگي و با همان جملات جويده شده كه چند اوج را برايش رقم زده، چيزي فراتر از همان سكانس خودكشي در چند فصل بعد و بي قراري در برابر همسر مردي كه به او كليه اهدا كرده، بازي قابل عرضه اي ندارد. اين حس و بازي آشناي فرخ نژاد كه در بسياري فيلم هاي او ( از جمله عروس آتش و ارتفاع پست و چهارشنبه سوري ) خيلي خوب جواب داده، اين جا به تكراري ناكارامد و گاه فرسوده كننده بدل شده است. دليلش هم واضح است. فيلم قابليتي براي عرضه و تاثير بازي او فراهم نمي آورد. نمونه ها كم نيستند و بقيه بازي هاي و بازيگران را نيز رها شده و بي اثر كرده است. از ستاره گرفته (به رغم توانمندي بازيگر خردسالش) كه مجبور است بي جهت دور ويلچر در حال حركت پدرش اين ور و آن ور بپرد تا پریوش نظریه (ایفاگر نقش لیلا مقدم) که اصلا نمی داند با چنین نقش پادرهوایی چه کند. زوج جوان همسايه و گريه هاي سارا و کلافگی های پیمان را هم به این لیست اضافه کنید. زوجي كه كليت حضورشان به قصد اضافه شدن حقيقت گمشده، به فيلم چسبانده شده است. بي آن كه مسئله نخ نما شده آن ها ( حاملگي ناخواسته و اصرار مرد براي سقط جنين ) درگير كننده باشد. يا احيانا با داستان اصلي و محور رها شده آن (رابطه كيا با ليلا) تداخل پيش برنده اي داشته باشد. عجيب اين كه بي دليل، سه تصادف روايي ناباورانه هم بر دوش آن ها گذاشته شده است. اول با ماشين گل زده عروسي شان، تصادفا از كنار صحنه تصادف عبور مي كنند و بعد تصادفا همسايه روبرويي ليلا و كودكش از آب در مي آيند و كمي بعد مي فهميم كه كيا تصادفا در دانشگاه محل تحصيل مرد جوان تدريس مي كند!...طبيعي ست كه همزماني اين همه تصادف ناباورانه به بخش علت جوي ذهن مخاطب آزار مي رساند. ليلا در قبرستان و هنگام حضور همزمان كيا و خودش بر سر مزار خانواده او، مونولوگي طولاني و سخنراني گونه در باره "تقدير" دارد. آيا مخاطب مي تواند با توجيه تقدير و سرنوشت و حرف هاي ليلا، كليت داستان و تصادف ها را بپذيرد و به حقيقتي رهنمون شود كه گم شده است؟ همان گونه كه كيا پس از شنيدن اين همه حرف، متحول شد و با صورتي اصلاح شده به زندگي بازگشت و قريب به يقين با ليلا هم ازدواج خواهد كرد و دختر او (ستاره) را چونان دختر متوفي خود خواهد دانست!سینمای ایران و به ویژه فیلم کوتاه، وقتی دچار فقر روایت می شود، گمان می کند که با کش دادن و تمرکز بر اجزای بی ربط، می تواند کار را جمع کند و با ادعای سینمای ضد قصه و این جور توضیحات ( و بیش تر توجیهات ) ضعف های اثر را موجه جلوه کند. مثلا نگاه کنیم به کل فصل آدرس پرسیدن کیا و کلافگی و اشتباه گفتن نام خیابان و اصرار فیلمساز بر نمایش پیوسته مدیوم بازیگر و معطل ماندن و... که قرابتی با ساختار کلی فیلم ندارد؛ چون فیلم نمی تواند شالوده داستانی خود را منکر شود و گمان کند که با چنین فصلی می تواند به خلق دل آشوبی یک مرد تنها دست یابد. کما این که سیگار کشیدن های مکرر و افراطی و بی کارکرد بازیگر هم نمی تواند به چنین هدفی کمک کند. خوشبختانه نمونه مشابه و موفقی در جشنواره سال گذشته نمایش داده شد. تنها دوبار زندگی می کنیم هم کوشید تا زندگی و دنیای یک آدم به ته خط رسیده را نشان دهد و به خوبی از پس کار برآمد. هم به دلیل این که جزئیات حس و دنیای سیامک را می شناسد و هم به دلیل غنای دراماتیک موقعیت هایی که نصیب آدم ها می شود. در چنین امکانی ست که بازیگر مجبور نیست مثل کیای حقیقت گمشده، فقط سیگار روشن کند و لحن مضطرب و روان نژندی را تکرار کند و در یک نقش ساکن متوقف شود. یا احیانا برای نمایش ته خط بودن او به چیدمان و اجرای دار زدن خودش اکتفا کند؛ با این شگفتی که می کوشد تعلیق هم به ماجرا اضافه شود. شگفتی از این بابت که تکلیف فیلمساز با فیلم و آدم خودش معلوم نیست. اگر قرار بر نمایش کلوزآپ درونه درهم یک آدم است که نیازی به این جور کارهای محکوم به شکست نیست. چرا که تماشاگر مطمئن است بازیگر سر شناس فیلم را به این زودی سر به نیست نخواهند کرد و البته نمای پایه لوستر هم پیشاپیش تکلیف را معلوم کرده است. پس این همه پیچ و تاب دادن بازیگر و گره زدن طناب دور دست و چهارپایه و باقی ماجرا برای چیست. یا بعدتر در سکانس مرگ دخترش که در کما بود. تعلیق در فلاش بکی که فرجامش مشخص است هم نقض غرض است؛ آن هم در چنین فیلمی!...وقتی تکلیف فیلم با خودش معلوم نیست، طبیعی ست که مواجهه تماشاگر هم با اثر، بلاتکلیف و خنثی ست. هیچ پاساژی برای درگیر شدن مخاطب وجود ندارد و اصلا نمی دانیم که چه نکته قابل تاملی در کار است. مشتاق تماشای افسردگی منتهی به خودکشی کیا باشیم؟ که اصلا مجال و انگیزه ای برای درک و کشف او نداریم (بر خلاف سیامک تنها دو بار زندگی می کنیم که ذره ذره بیش تر می فهمیم اش و در نهایت به لذت کشف یک زندگی می رسیم) یا در دنیای خانواده مقدم/ رضا و لیلا و ستاره، جلوه ای برای عرضه وجود دارد؟ که رضا جز ماسک اکسیژن و سرفه و قبول بی پس و پیش اهدای کلیه اش حضوری ندارد و اگر از زبان همسایه شان نمی شنیدیم که "شهید مقدم"، علت مرگ و جایگاه ویژه او هم معلوم نمی شد. لیلا هم که قرار است آدم دوم فیلم باشد در روندی منفعل، موقعیت آشفته ای دارد. چه در مواجهه با همسر شهیدش و چه در برابر دخترش. نوع درگیری او با حضور کیا هم به شدت آشفته و ناگهانی ست. گاهی فرار می کند و گاهی می پرسد و گاهی همدل می شود و می کوشد تا در چند کلام، کیا را به زندگی باز گرداند. دست آخر هم که قرار است با پایانی غافلگیرکننده روبرو شویم، می فهمیم که اهدا کننده اصلی کلیه لیلاست. غافل از این که غافلگیری نمایشی و حقیقت گرایی در کار نیست. بیش تر بابت ناباوری منطق داستانی ست که متحیر می شویم. قرار شده تا کلیه رضا را به کیا که وضع نابسمانی دارد پیوند بزنند. و البته هیچ شناختی هم میان این دو خانواده نیست و تصادفا در یک بیمارستان هستند. همه چیز آماده شده که آقای دکتر سر می رسد و لیلا مقدم را صدا می کند و به او می گوید:" ببینید! یه اشتباهی شده. ما مریض را برده ایم اتاق عمل و بیهوش کرده ایم. اما فهمیدیم که اشتباه کرده ایم و کلیه شوهر شما به او نمی خورد. ولی ما می دانیم که کلیه شما با او سازگار است. انتخاب با خودتونه!!!" نمی دانم نیازی به توضیح در باره این سه علامت تعجب هست یا نه؟!...توجه داشته باشیم که این پایان قرار است به طرزی ناگهانی و مفهومی، موقعیتی ممتاز و ایثارگر به لیلا ببخشد. لیلایی که پیش از این در یک آشفته بازار روایی گم شده بود. زوج جوان/ پیمان و سارا هم وضع مشابهی در این داستان دارند و فیلم می کوشد به زور به داستان اصلی ربط شان دهد تا احیانا گفته باشد که سه خانواده در جستچوی حقیقت اند. این که زن جوان خبر حاملگی خود را می دهد، مرد برمی آشوبد و با زن دعوا می کند( زن: من این کار رو از قصد نکردم!) و بعد می رود و کنار کیا در پارک روبرو می نشیند و آخر شب بر می گردد ( زن: سیگار کشیدی؟!) و بعد هم گفت و گویی کلیشه ای در باب مضرات فرزند ناخواسته و مراجعه به دکتر برای سقط (دکتر: زن در این صورت آسیب روحی می بیند) و تحول مرد و شکم برآمده زن در پایان فیلم. کل ماجرا همین است. حذف این خانواده چه لطمه ای به کل داستان می زند؟ و چرا بی جهت با کیا و لیلا ربط داده می شوند؟ و البته حقیقت گمشده این داستان فرعی کلیشه ای چیست؟یکی از وجوه مشترک این فیلم با تنها دوبار زندگی می کنیم در بهره گیری از داستان شازده کوچولو ی آنتوان دوسنت اگزوپری ست. تفاوت چگونگی استفاده دو فیلم از این داستان را می توان به مابقی تفاوت ها تسری دارد. در حقیقت گمشده ، لیلا برای خواباندن ستاره قصه می خواند و در یک فصل کوتاه، می بینیم که آخرین جملات شازده را هنگام ترک زمین برای کودکش می خواند و او می خوابد (حتما به قصد ارتباط با نقاشی ستاره که بابایش را بالای ابرها کشیده) اما در تنها دوبار زندگی می کنیم، دختری سرزنده و نشانه زندگی ( شهرزاد ) در برابر سیامک قرار می گیرد و به او گوی عشق می بخشد و مدام از جزیره اش می گوید که باید به آن جا برگردد. بی آن که هیچ مفهوم و استعاره اضافه ای بر او سوار شده باشد. دست آخر هم می رود و ناپدید می شود. سیامک با اوست که به عشقی پرشورتر و حقیقی تر می رسد و دل به سوز و برف و رنج می زند تا او را پشت کوه هم شده بیابد؛ اویی که واقعا یک حقیقت گمشده است ماهنامه سينمايي فيلم، شماره 384، مهر 1387، صفحه 112
نظرات (1) | لینک ثابت |
|
|
از نوع تب و لرزدارش! |
|
|
|
01 آبان 1387 ساعت 08:52 |
|
1. حتما شما هم دیده اید که گاهی خانمها ترک موتور آقايي مینشینند و البته به من چه كه آنها چه نسبتي با هم دارند!.. در ذهنم این طور جا افتاده که وقتی خانم جوانی ترک موتور آقای جوانی نشسته و کمر او را گرفته تا نیفتد، علاقهی زیادی هم بینشان جاریست!...علتش را نمیدانم اما چنین تصوری دارم. امروز که داشتم برمی گشتم، با چنین منظری روبرو شدم. درست جلوی ماشین من حرکت میکردند و باز من دچار همان تصور شدم، تا این که به چراغ قرمز رسیدیم و ناگهان دیدم که خانم جوان با عصبانیت پیاده شد و با کیف خود بر سر آن آقا کوبید و تقریبا جیغ زد :" خاک بر سر کثافتت کنند!" و رفت. آن آقا هم انگار نه انگار و بی هیچ واکنشی، گاز موتور را گرفت و رفت. من البته داشتم بقایای شکسته تصورم را جمع میکردم! 2. چند دوست برایم نوشتهاند که این روزها تلخ و خسته و گاهی عصبی شدهام. حق با آن هاست. همه گاهی چنین میشوند. وبلاگها راستگوترین پنجرههایی هستند که ما به روی خودمان باز کردهایم. یا شاید من گمان میکنم که چنین است. پس وقتی خسته و فرسوده میشویم گاهی، ریاکاریست که پرسونای آدمهای خوشحال را بر چهره بزنیم! 3. دو روز پيش فیلمی از تلویزیون پخش شد که در بارهي مراحل ساخت و پشت صحنهی "آواز گنجشکها" بود. خواستند کار متفاوتي کرده باشند اما به یک ملغمهی دلزدهکنندهای بدل شده بود. واقعا چرا فرض کرده بودند که این فیلم قرار است در برنامهی کودک پخش شود. یا احیانا برای تصویری کردن کتابهای "به من بگو چرا؟" با توضیحات و لحنی که انگار قرار است برای بچههای پنج ساله نشان دهند که "آواز گنجشکها" ساختن کار خیلی سختی بود ها!... حیرت دوم من این جاست که چه طور مجیدی راضی شده که چنین کاری در بارهی کارش ساخته و پخش شود! 4. دلم هوس يك سرماخوردگي اساسي كرده است؛ از نوع تب و لرزدارش. با كوفتگي تمام. اين كه چند روزي هيچ كاري نكنم و هيچ كسي هيچ توقعي از من نداشته باشد و فقط بخوابم. لرز كنم و بعد خودم را زير پتوي گرم مچاله كنم و گاهي همهي بدنم خيس عرق شود. چشمانم از فرط سنگيني، چارهاي جز خواب نداشته باشند و مراوداتم با آدمهاي اطراف در حد يك كاسه سوپ داغ خلاصه شود. موبايلم را هم خاموش كنم و... خلاص! 5. در این شمارهی ماهنامه فیلم، نقدی در بارهی "دعوت" نوشتهام. منفیست اما دوستانه است و کوشیدهام تا منصفانه و مستدل باشد. طبعا در نقد فیلم به حواشی فرامتنی نپرداخته ام. در شماره آبان فیلمنگار نیز میزگردی در باره "دعوت" برگزار شد که من هم در آن حضور داشتم؛ با حضور چیستا یثربی و آقای دکتری که دانشآموخته فلسفه است. اگر با فیلسوفان آشنا باشید، میدانید که می توانند گاهی با تعاریف و واژگان و پرسشآفرینی و انکار و ... اعصاب طرف مقابل خود را شخم بزنند. طبعا من خبر ندارم که ممکن است آقای فیلسوف با خانم یثربی چنین کرده باشد! * پشت پرچین هراس (نقد سه زن) نظرات (51) | لینک ثابت |
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 9 از 16 |