|
نقد فيلم: حس پنهان (مصطفي رزاق كريمي) |
|
|
|
02 شهریور 1387 ساعت 07:10 |
|
چه كسي امير را نكشت؟ 
چندي پيش با كارگردان / سرمايه گذار يكي از فيلم هاي اخير، در باره سينماي مستقل صحبت مي كرديم. او معتقد بود كه عنوان " مستقل " در ايران بيش از هر چيز به مسايل مالي باز مي گردد. اين كارگردان خوش آتيه توانسته بود بدون وام دولتي و با حمايت چند اسپانسر، فيلم اش را بسازد و به قول خودش معطل فارابي و خواسته هاي جنبي آن ها در باره فيلمنامه نشود. پيشنهاد خوبي ست و در مجموع، مهم ترين كاري كه براي بدنه سينماي ايران ضروري به نظر مي رسد، قطع ارتباط حمايتي در زمينه هاي مالي ست. در صورت چنين رخدادي، روابط رانت ساز برخي صنوف و لابي هاي پشت پرده نيز قطع مي شود. قابل پيش بيني ست كه سينماي مستقل، سينماي سالم تري هم باشد. حاميان تبليغاتي مي توانند بار مهمي را در اين زمينه بر عهده گيرند و سود دو سويه اي را تامين كنند. در اين زمينه نيز پيچيدگي هاي فراواني وجود دارد و به هوشمندي هاي ويژه اي نياز دارد. هم از طرف تامين كنندگان و هم از سوي دريافت كنندگان اين منابع مالي. حتما حكايت آن بره را شنيده ايد كه در چنگال گرگي گرفتار شده بود و توسط باديه نشيني نجات يافت. بره خوشحال بود و سپاس گذار. و البته هيچ نمي دانست كه ساعتي بعد، بريان شده در سفره ناجي خود خواهد بود.بايد مراقب بود كه منزلت سينما در جايگاه تازه، زير بار خواسته هاي تبليغاتي مخدوش نشود. حس پنهان نيز توانسته تا يك شركت توليد كننده بستني را براي مشاركت فعال در توليد قانع كند. اما ظاهرا مكلف شده بود كه سنگ تمام بگذارد و در نسخه جشنواره اي شاهد دافعه آميزترين نوع تبليغات بوديم. واكنش هاي به شدت منفي تماشاگران و منتقدان نشان داد كه هر گونه افراطي مي تواند به ضد خودش تبديل شود. آن حجم تبليغ به هجمه اي بدل شد كه فيلم و بستني را با هم له كرد. خوشبختانه در نسخه فعلي، اوضاع از اين لحاظ به مراتب بهتر شده و جز يك بار عبور اضافه كاميون حمل آن كالا، سه مورد باقي مانده بر سر كار آوار نشده اند. بازی ظریفی ست که از آن سوی بام نیفتیم و گل درشت شدن تبلیغات به نفع هیج کدام از دو طرف ماجرا نیست. برای چندمین بار، دختری را با کفش های کتانی و نان، عشق و موتور هزار را مثال می رنم که هر دو در این حیطه هوشمندانه عمل کردند و برای کفش البرز و موتور نیرو محرکه هم تبلیغ خوبی شد. تصور می کنم که اگر در حس پنهان هم مانند دو اثر یاد شده، نام آن بستنی را نمی دیدم و فقط به تیتراژ بسنده می شد، تبلیغ غیر مستقیم بهتری از آب در می آمد. در داستانی که مرد آن مدیریت بخشی از یک شرکت تهیه بستنی را به عهده دارد و البته با همسرش هم دچار مشکلاتی ست.این زن و شوهر جوان زندگی مشترک خوبی ندارند و مرد به زن دیگری دل می بازد و زن اول می فهمد و .... این درام سه ضلعی را چند صد بار دیده اید و شنیده اید؟ این قابل درک است که مثلث عشقی هم چنان جذاب ترین درام دنیاست اما این که در پراخت هم، در حدود کلیشه ای و سطحی متوقف شویم ، چندان نمی تواند جذاب باشد. مشکل عمده حس پنهان و بسیاری فیلم های سینمای ایران این است که بیش تر دستی به سر و روی یک طرح تکراری می کشند ( فقط ) . بسیاری قصه های تکراری به سری دوزی دچار شده اند و احیانا با جابه جایی آدم ها و رخدادها از آن ها، نقیصه ای و تفاوت چندانی رخ نمی دهد. تمرکز فیلم ها بر حشو و اضافات روایتی به همان طرح است و آدم ها معمولا از قصه ها جا می مانند. کم تر می توان آن ها را به خاطر سپرد و چون حواس فیلم به تصویر کردن داستان معطوف می شود، شخصیت ها با پرداختی ناقص مورد استفاده ابزاری / روایتی قرار می گیرند ( صرفا! ). گاهی به قصد عمق بخشی یا گریز از تخت ماندن آدم ها به رفتار یا ویژگی یا گفتاری متوسل می شوند که نه تنها کاربرد ندارد، بلکه مسبب ابهام زایی یا ناهمجنسی هم می شود.محض نمونه نگاه کنیم به سه آدم اصلی حس پنهان . امیر زندی (محمد رضا فروتن) را در محل کارش می بینیم که به تماس همسرش پاسخ نمی دهد. رعد و برق و باران هم برقرار است. فیلمساز اصرار دارد که در همان فصل اول، روابط بحرانی آن ها را نشان دهد و به فلاش بک متوسل می شود. فروتن عصبی ست و به زنش می گوید:" که تو برو به مریضات برس!" با همان افه های عصبی و اغراق آمیز فروتن که البته در قیاس با بازی غیر قابل تحملی که در زن دوم داشت، این جا کنترل شده تر است. همان گونه که شکیبایی تا سال ها نتوانست از قالب هامون جدا شود، فروتن هم در کلیشه بازی قرمز گرفتار آمده است. کارنامه اش نشان می دهد که هر وقت توانسته تکانه های دست و پا و میزان گشاد کردن چشم و سینه جلو دادن هایش را کنترل کند، بازی موثرتری را عرضه کرده است. شتاب فیلم برای نشان دادن این درگیری در فصل آغازین تا حدی ست که به چنین قلاش بک کوتاه نابجایی تن می دهد. آغاز با بحران برای درامی جواب می دهد که برای ضرباهنگ ادامه اش هم فکری کرده باشد. در حالی که در این جا بر ضد قصه عمل می کند. چون درست پس از این است که ماجرای برخورد تصادفی با ندا ( نیوشا ضیغمی) و برادرش بهرام (حامد بهداد) پیش می آید و به دلیل فصل قبل، کل این سکانس با نگاه پیشگویانه تماشاگر در باره قطعی بودن ادامه رابطه آن دو، کم اثر و خنثی می شود. حتی حمله عصبی بهرام هم در حاشیه این آشنایی کلیشه ای / تصادفی باقی می ماند. پس از این چه اتفاقی می افتد؟ رابطه امیر و سیمین ( مهتاب کرامتی) هم چنان در همین حد بحران باقی می ماند و نهایتا در حد یکی دو مشاجره و حرافی های مکرر هر دو در توضیح و توجیه و مقصر یابی. در واقع علیت فصل چینی قصه برای گفتن همین حرف هاست و چون مجالی برای باور شخصیت ها نیافته ایم، درگیر درگیری های آن ها هم نمی شویم و گاهی به واکنش ها و دلایل آن ها با تعجب هم نگاه می کنیم. اگر درست یادم مانده باشد، امیر 8-7 بار تکرار می کند که همسرش به مریض ها بیش تر اهمیت می دهد. هم چنین دو مشکل/ خواسته بعدی اش که غذای پخته و بچه است!... آیا قرار بر ریشه یابی مشکلات زناشویی ست یا خاکستری کردن شخصیت امیر. سیمین هم دچار همین موقعیت است. نقشی که عمدتا منفعل و وضعیتی که در سطح و بی اوج و فرود جدی باقی می ماند. او یک روان پزشک است، اما نهایتا در حد مشاجره و کمی فکر و آشفتگی محدود می شود. راهکارش برای حفظ زندگی هم به خورشت بادمجان با ترشی انبه ختم می شود (همونی که دوست داری!) و البته یک بار هم به ندا سر می زند و چند جمله ای در گلخانه با هم حرف می زنند. بدتر از همه این که برای خاکستری شدن، ناگهان به گونه ای بی ربط سر و شکل یک بیمار روانی با رفتارهای وسواس گونه پیدا می کند. این که دلیلش برای بچه دار نشدن ترس از بیماری های احتمالی ذهنی/ ارثی فرزند است. او می تواند که دچار چنین مشکلی باشد اما نه به این صورت بی پیش و پس. ما هیچ گاه به شکل درست و کارامدی به خلوت و درونه ای این زن و شوهر نزدیک نمی شویم. دو بار هم که دوربین می کوشد تا با گسست از پیرامون به نمای درشت صورت سیمین نزدیک شود، حس به درد بخوری خلق نمی شود. یک بار در مطب است؛ آن جا که بهرام در حال گفتن از نامزد مرده ( یا به قول خودش کشته شده ) است و به بهانه درست این سوال از سیمین که کسی را دوست دارد یا نه، به چهره تغییر یافته سیمین نزدیک می شویم. درست در همین جاست که جمله بی ربط بهرام ( اگه کسی رو دوست داری اذیتش نکن) کار را خراب می کند و میمیک باتزیگر هم به درون گرایی نمی آید. یک بار در آخر فیلم که به مزار بهرام سر می زند و اتفاقا ندا هم آن جاست. باز دوربین بر صورت اش مکث می کند اما چیزی جز یک خواهش التماس گونه در آن دیده نمی شود – که مثلا دست از سر شوهر من بر دار لطفا! از سوی دیگر واقعا برایم عجیب است که یک دانش آموخته سینما و آشنا با سینمای جهان، برای نزدیک شدن به ذهنیت آشفته آدم هایش از فلاش بک های تقطیع شده صوتی – تصویری بهره بگیرد. دو بار برای سیمین و دوبار هم برای امیر. جالب است که کل سکانس کوتاه حضور زن در سینمار پزشکی به دلیل شنیدن همین گذشته کلامی ست(!) سراسیمگی امیر هم با رانندگی آشفته و دیدن همین تصاویر گلچین شده است که در واقع عصاره داستان و بحران هم هستند. دوستان شان رضا و ناهید هم که اصلا معلوم نیست چه جور ارتباطی و بر مبنای چه گذشته ای با هم دارند، جز شنیدن مشاجرات و یک واکنش عصبی بی تاثیر ناهید، نقشی در ماجرا ندارند. از آن آدم های داستان پرکن که حذف شان هیچ خللی ایجاد نمی کند. در واقع محصول نگاه ادویه ای سازنده اثر به برخی آدم ها و رخدادها. یکی از مهم ترین اشکالات حس پنهان، منحصر ماندن علت بسیاری از فصل ها به گفتن چند جمله توصیفی – تحلیلی یا قصه پرداز و گاهی صرفا نمایش یک کادر. محض نمونه سکانس بستنی خوردن ندا و امیر و هم چنین پشت در جگرکی بسته ماندن و رد و بدل چند جمله اطلاعاتی در باره گذشته. روشی که در فیلم، عمدتا در نیمه نخست آن به شیوه ای رادیویی ادامه می یابد و به بهانه های مختلف، آدم ها به ویژه ندا در باره خودشان توضیح می دهند. سکانس حضور در مغازه صنایع دستی برای گفتن این جمله نغز ناهید که مردها لنگ و لگد زیاد می اندازند و دوباره بر می گردند سرجاشون. هم چنین کل فصلی که امیر رفته پیش ناهید و رضا تا از خودش دفاع کند و توجیهات قبلا شنیده را دوباره بشنویم. دست آخر هم واکنش و جمله ( باز هم بی ربط) ناهید که سیمین حق نداره عاشق بشه؟! به نظرم چند فیلم کوتاه خوب، به شرط تمرکز و پرداخت جزئی نگر در این فیلم پنهان است. اما این جا به گونه ای نچسب بر فیلم سوار شده اند. مثلا فیلمی در باره مردی که عاشق سرعت در بیابان است. یا فیلمی در باره بیمارهای متنوعی که در مقابل یک روان پزشک قرار می گیرند. یا فیلمی در باره یک دختر عکاس و برادر مجنون و مادر بزرگ شان. یا فیلمی در باره عکاسی که از یک پیرمرد مردنی عکس نمی گیرد. حتی فیلمی در باره زنی که از زاییدن نوزاد بیمار و معلول می هراسد....اما هیچ کدام از این ها ( جز رفتار بیماران در مطب) با حس پنهان جفت و جور نمی شوند. بی ربط ترین شان ماجرای بیابان و سرعت است. متفاوت بودن اش قابل انکار نیست اما کاملا از فیلم جدا می ماند. این رفتار را می توان در هر فیلم دیگری جا داد و در این جا هم نه کمکی به پرداخت بهتر امیر می کند و نه بعدی به داستان می بخشد. کاملا مشخص است که فیلمساز لانگ شات بیابان را دوست دارد و احتمالا با وسترن هم قابل قرابت است؛ اما...یکی از سکانس های بیابان این جوری ست که دوربین کنار ماشین ثابت است و امیر و ندا را در دوردست می بینیم؛ خیلی دوردست. دو سه جمله ای به هم می گویند، از جمله این که هر کسی یک حس پنهان دارد که روزی آشکار می شود. و تمام. اگر یک فیلم کوتاه و کامل در باره این روحیه و رفتار امیر می دیدم، شاید تا این حد نامرتبط به نظر نمی آمد. یکی از بخش هایی که به مدد بازی های بازیگر نقش های فرعی، قابل قبول از آب در آمده، دو سه بیماری ست که به سیمین مراجعه کرده اند و رفتارهایی که در آن مطب سرتا پا سپید ( شبیه مطب روان پزشک چه کسی امیر را کشت؟ ) و رفت و برگشت های حسی میانه برخی همراهان بیماران رخ می دهد. اما پرسش من این است که اگر این مریض ها بیش تر می شدند یا احیانا کم تر، چه تغییری در درام محوری پیش می آمد. و این که اصلا دچار روان پریشان حس پنهان دیدنی تر بودند تا آدم های اصلی؟ حامد بهداد بازیگر جوان و توانایی ست که به نظرم یکی از بهترین بیماران روانی سینمای ایران را خلق می کند. او بی مهاری جذاب چنین نقشی را کاملا کنترل شده عرضه می کند و اساسا مولفه اضطراب یکی از بخش های موفق بازی های اوست. او بخشی مهمی از حس پنهان را به عهده گرفته و واضحا بازی اش را در فصل هایی که هست برجسته می کند. شاید این برجستگی و تفاوت را بتوان اشکال فیلم دانست، اما قطعا به او مربوط نمی شود و نویسنده و فیلمساز در برابر این اختلاف سطح شخصیت - بازی ها مسئول اند. بهداد می تواند توامانی عشق و استیصال و خوف انگیزی را در بازی و به ویژه نگاه و لحن خود خلق کند. و اصلا نیازی نبود که چند بار بگوید که این جور آدم ها را باید کشت تا بخواهد ما را نگران کند – که البته تشویش اضافه ای هم ایجاد نمی کرد. بر خلاف ریشه یابی ناکام فیلم در باره کنش های بقیه، این جا می توان جنون او را باور کرد و عشقی را که به نسیم داشته و به ندا دارد. بیش تر این تاثیرات در بازی و بهره وری درست او از همه ابزار نمایشی در بازی ست. مثلا نگاه کنیم به جزئیات رفتارش، وقتی بر آن کاناپه سفید در مقابل سیمین نشسته و بی تاب است. به نظرم او حرکاتش را توزیع می کند و مثلا در جای درستی دستش را عقب می کشد و دست دیگرش را به دماغش می کشد. بهترین فصل فیلم هم با حضور او رقم می خورد و عجیب این که کارگردانی صحنه و دینامیسم آن هم یک سر و گردن از بقیه فیلم بالاتر است. آن جا که ندا به کارگاه بر می گردد و بهرام منتظر اوست. او پیش تر در محل کار امیر، گردن بند سبز مادرشان را یافته و از این بخشش خواهرش خشمگین است. وحشت آسیب رسانی احتمالی او ( هم در ما و هم در نگاه ندا) در کنار منبع نوری که با ضربه دست او به حرکت در آمده و نورهای لکه ای بعدی، فضای موهومی را خلق کرده که به همه دیالوگ ها و حرکات بعدی آن ها بار دراماتیک پایه بخشیده است. در این جاست که ندا برای اولین و آخرین بار در برابر بهرام و در دفاع از رابطه عاشقانه اش می ایستد. حتی گردن بند را از گردن او می کشد و زخمی اش می کند. بازی ها هم طراز هم اند و بیشترین تاثیر تقطیع نماهای درشت را هم در این جا داریم. این جا دیگر قرار نیست که برای شنیدن این جمله ندا که " نمی ذارم فردامو خراب کنی"، یک فصل خنثی چیده شود. شاید با اشاره به این تنها سکانس موفق فیلم ، به این نکته بدیهی اشاره کرد که حرکات و جملات در خدمت آفرینش فصل ها و داستان هستند و نه بر عکس....درست مثل همه ی حضور بهرام و حتی مرگ اش که بهترین فرجام او بود، با انبوهی حس پنهان سرکوفته. ماهنامه سينمايي فيلم، شماره 381، مرداد 1387، صفحه 83
نظرات (2) | لینک ثابت |