گوگل خوان

آمار سایت

لینک Rss مطالب

جستجو

Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 

...و من اپی رویی بیش نیستم
07 بهمن 1390 ساعت 15:22

در روز و شب‏هایی که روح و روزگار خسته‏ و بهت‏آلودی را می‏گذرانم _ بی آن که از من گذر کنند؛ خبری از مرگ خواندم که غمگین‏ترم کرد. خالق شعر تنهایی و سفر، خیلی ساده از ادامه تنهایی‏اش باز ماند. تئودور آنجلوپولوس... که دوست دارم صفت کبیر را را هم برایش بگذارم. اولین مکاشفه من و سینما با "چشم‏اندازی در مه" بود که او خلق کرد. تا همیشه یادم هست که میان ساختن و خلق، فرق بسیار است. سینما شهر قصه هنوز یادش هست که من تا چه حد مسخ‏شده به آن چه روبروی‏ام بر پرده می‏گذشت خیره بودم. مثل همین حالا و روز و شب‏ها که دیوارهای اتاق کوچکم، چونان شاهدانی خاموش نظاره‏گر من‏اند. اولین نقدم را برای شیفتگی ام به همین فیلم نوشتم. در دهم اردیبهشت 71. بیست سالگی چه قدر نزدیک است. چونان چهل سالگی خودم... روزگار چنین رقم زد که دومین نقدم را هم برای "سفر به سیترا" بنویسم. آن هم مخلوق تئوی عزیز...در این جا مردی پیر/ اپی رو، خسته از این همه اضطراب و آشوب واقعیت، تن به سفر می‏سپارد. به سوی سیترا... در راه ناشناحتگی دریا. اما اندکی پیش از رسیدن او، کشتی رفته است. اکنون اپی‏رو سوار بر قایقی چوبین و مسطح، بر دریای مه‏آلود شناور است. شاید.... و حالا در غم مرگ مرد بی‏شبیه سینما – شعر – فلسفه، من اپی‏رویی بیش نیستم؛ سوار بر بی‏قایقی، در دریایی سراسر مه‏گرفته.

نظرات (2) | لینک ثابت

 
نگاه
06 بهمن 1390 ساعت 00:30

 

 

 

 

 همه‏ی نیایش
گاهی
در نگاهی
به اعتکاف می‏نشیند 

نظرات (1) | لینک ثابت

 
آن شب...
20 دی 1390 ساعت 15:17

آن وقت‌ها كه ما كودك و نوجوان بوديم، رستوران رفتن مثل حالا نبود كه تنها با تراول‌هاي تا نشده‌، سازش‌شان كوك مي‌شوند. قيمت‌ها سر به ستاره نمي‌زدند و نايب و لوكس طلايي هم كه مي‌رفتيم چشم‌مان از رقم اعلامي، گرد و مربع نمي‌شد.  پدر هم به غذا خوردن در رستوران علاقه‌ي خاصي داشت و يكي از تفريحات ما همين بود. معمولا هفتگي يا هر دو هفته يك بار مي‌رفتيم يك رستوران و غالبا شام را بيرون مي‌خورديم. هميشه هم غذاي برنجي. بابا از فست فود و پيتزا و به قول خودش اين غذاهاي "قروقاطي" خوشش نمي‌آمد و با كوبيده هم ميانه‌اي نداشت. بيشتر برگ سفارش مي‌داد اما من حوصله‌ي برگ جويدن نداشتم و يك كوبيده‌خواه حرفه‌اي شده بودم!...و البته كوبيده‌ها هم واقعا خوشمزه بودند و مثل حالا نبود كه معلوم نيست با چه درست مي‌شوند... همچنین  آن سال‌ها مي‌شد براي بچه‌ها بشقاب بچه‌گانه سفارش داد كه غذاي كمتري داشت و البته ارزان‌تر هم بود.
يكي از اخلاق‌هاي خوب پدر اين بود كه هيچ وقت براي من بچه گانه سفارش نداد و هميشه مثل همه. مادرم مي‌گفت "مصطفي كه نصفش را بيشتر نمي‌خورد و بقيه‌اش را دور مي‌ريزند و اسراف مي‌شود." اما بابا استدلال معركه‌اي داشت. مي‌گفت مهم‌ترين داشته‌ي آدم در زندگي غرور و عزت‌نفس است. اين جوري كه فكر كنيم اسراف نيست، سرمايه است. يك شب يادم هست كه مرتضي تازه به دنيا آمده بود و گمانم دو سه ماهه بود (دقيقا 28 سال قبل) شام رفتيم بيرون. باز من كوبيده سفارش دادم . يكي از عادت‌هاي چلوكبابيِ من، كه هنوز هم دارم، نگاه پوششي به سماق است. يعني آن قدر سماق مي‌ريزم كه همه‌ي سفيدي برنج را بپوشاند و تقريبا دم به قهوه‌اي بزند. آن شب هم همين كار را كردم.... اما صورت من تماشايي بود وقتي اولين لقمه را در دهان گذاشتم. گمانم خندقي از آتش را فرو برده بودم. نفسم بند آمد و بي‌اختيار دستم رفت سمت ليوان نوشابه و مادرم فكر كرد لقمه در دهانم گير كرده. كنارم نشسته بود و محكم زد پشتم. اما اين آتش فلفل‌ بود كه زبانه مي‌كشيد. به خاطر يك اشتباه نه چندان ساده!... انتظار داشتم كه به خاطر اين خطاي ديد از غذاي رستوران محروم بمانم و به همان باقيِ ناهار مانده در يخچال اميدوار شوم. اما پدر گارسون را صدا كرد:
-          يك كوبيده‌ي ديگر لطفا!
-          بچه‌گونه؟
-          نه!... معمولي.

نظرات (10) | لینک ثابت

 
فقط 365 روز باقي مانده...
01 دی 1390 ساعت 00:00

مصطفی جلالی فخر

امروز كه مي شود، ياد ولادت ام مي افتم. كه با تناقضي نمادين و دلچسب همراه بود. هشت ماهه آمدم و اندازه ي يك كف دست. با شتاب و ناشكيب؛ اما در بلندترين شب سال كه هيچ عجله اي براي تمام شدن نداشت. بر عكس خود عمر كه انگار بي صدا چنان زود تمام مي شود كه انگار اصلا آغاز نشده است. چونان كه  ولادت را به "ياد"ي بدل مي كند و خاطره اي كه در خيالي شكل گرفت و قصه اي كه مادربزرگي در طولاني ترين شب يك سال، براي كودكي گفت. اكنون كه سي و نه شمع روشن را به دست باد عمر سپرده ام، با بهت به گذشته مي نگرم. و هنوز ناباورانه در گذرگاه تاريخ، به تماشا نشسته ام كه تنها يك سال ديگر تا چهل سالگي مانده. همواره از خيلي سال پيش، از ده سالگي شايد، چهل سالگي برايم سرشار از رازناكي بود و به اندازه ی ته خلقت دور. يك معناي عظيم. يك ناچاري تمام. شبيه پايان خيال هاي دور و دراز. ديگر بايد خلقت را با همه ي عظمت فلسفي اش باور كرد. فقط 365 روز باقي مانده. دوست دارم در آن وقت در حراي درونم به خلوت بنشينم و به پيامبري خودم مبعوث شوم... دست كودكي ام را بگيرم و در باغ آن همه آرزوي رنگي قدم بزنيم. و در گوش غار تنهايي ام بگويم كه اكنون رسالتم، تنها پيدايي كودكي ست. گم شده در ميان انبوه روزمرگيِ بزرگسالي... همين كه عكسش را بالا گذاشته ام. و عجيب دوستش دارم و هر وقت مي بينمش، نگاهم از خيسي خنك مي شود و جان دوباره مي گيرد. امروز در برابرش ايستادم و فقط گفتم:"تولدت مبارك..."

نظرات (14) | لینک ثابت

 
این است دین ما
18 آذر 1390 ساعت 11:14

 در روایت آمده که رسول مهربانی با چندی از اصحاب به گفت‏ و گو مشغول بود. علی هم در حلقه‏ ی یاران. ناگهان صحابه‏ای سراسیمه وارد می‏شود که مردی در خانه‏ ای با نامحرمی خلوت کرده و به گناهی مشغول؛ که سزاوار مجازات است. یکی از کسانی که آن جا بوده برآشفته می‏شود و از رسول خدا اجازه می‏خواهد تا برود و گناهکاران را دست‏ بسته بیاورد. اما پیامبر از علی می‏خواهد که برود... و امام عدالت می‏رود تا وظیفه را به انجام رساند. او از چند گام مانده به خانه، با صدای بلند "یا الله" می‏گوید تا صاحبان خانه خبردار شوند. بعد دق‏الباب می‏کند و وقتی از در نیمه باز داخل می‏شود، چشمان خود را می‏بندد. در همین حال، مرد و زن از کنارش بیرون می‏روند... و علی باز می‏گردد: "من که با چشمان خود چیزی ندیدم".
این است دین ما... و پیشوایان ما.

نظرات (6) | لینک ثابت

 
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS